بایگانی      صفحه اول        شعر      نگاه      کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

 

راستی، چرا چنین باشد تقدیر این جهان
 به این فارسی ناتوان؟

گفت و گوی کوشیار پارسی 
 با جمشید مشکانی

 

 

- کم پیش می‌آید که نام ِ دفتر شعری شایسته و رساننده‌ی شعرهای دفتر باشد. نام‌های سه دفتر شما به خوبی حق مطلب را ادا کرده اند.

همانطور که عنوان شعر بخشی از شعر است، عنوان کتاب شعر هم بخشی از –سر فصل مشترک ِ- شعرهاست. بخش مهمی هم هست. عنوان یک کتاب قرار است بهرحال چیزی راجع به کتاب بگوید. ساده‌تر بگوییم، چشمکی است به خواننده. در ضمن در عنوان هر سه کتاب من اشاره‌ای هست به "متن": نامه‌های برگشتی، سنگنبشته‌های تنگسالی و کتاب ترس.

- اما چرا ترس؟

چرا نه. خیال می‌کردم پاسخش را در خود کتاب داده‌ام. یکی از فکرهایی که همیشه مشغولم می‌کرده این بوده که اگر بخواهیم تمام کنش‌ها و واکنش‌های موجود زنده – از جمله شخص بنده- را پی بگیریم و بشکنیم و به یک هسته ی سخت تقسیم ناپذیر تقلیل دهیم، نامش چه خواهد بود؟ در امروزی که من در آن دم فرو می‌برم و بر می‌آورم، می‌گویم: ترس. ترس ِ مرگ و نبودن چنان بنیادین است که بعید نیست در DNA کُدبندی شده باشد! از ترس همه کار می‌کنیم. تا جایی که نمادهای ترس هم می‌ترسانندمان. ترس از تنهایی، ترس از بی‌پولی و فقر، ترس از بیماری وضعف، ترس از قدرت. و آنهایی که این راز را می‌دانند – چه غریزی، چه با کمک مشیر و مشار ِ‌ متخصص – از این ضعف بزرگ استفاده‌ها می‌کنند و جماعت را مانند گله ی گوسفند به هر راه که بخواهند می‌برند.

- کم کار می‌کنید، یا دست کم، از شما کم می‌خوانیم. فاصله‌ی انتشار دفترهای شما زیاد است. سرودن شعر آیا مشکل شده است، یا گذشت سال ها بر آن تاثیر گذاشته است؟

تا کم کاری را چه بدانیم. هنر را کیلویی نمی‌سنجند، برادر! اگر تمام رباعی‌هایی را که، با اطمینان قریب به یقین، به خیام نسبت می‌دهند پشت سر هم بنویسیم از سه چهار صفحه A4 بیشتر نخواهد شد. ولی خیام با همین اندک جایی دارد در شعر که بدم نمی‌آمد من هم می‌داشتم.
بله، سه چهار شاید پنج سالی می‌شود که دست به قلم نبرده‌ام ولی ذهن فعال است. تا حاصلش چه شود. اگر حاصلی داشته باشد.

- در خانه و زمان کار روی شعر یا در انتخاب شعرها برای انتشار حضور خواننده را احساس می‌کنید؟ خواننده اصلن موجودیتی برای شما دارد؟

کو خواننده! البته این بحث مفصلی است که به راحتی راه به جایی نمی‌برد. از دیدگاهی، خواننده در خود ِ زبان حضور دارد. یکی از تفسیرهایی که از این حرف می‌شود کرد این است که خواننده، با تعبیر کردن متن، نویسنده ی نهایی متن است. من زبان را مجرد نمی‌بینم. زبان ابزار ارتباط است (بورخس می‌گفت ما ابزارهایی هستیم در اختیار زبان تا خود را بوسیله ی ما زنده نگه دارد و گسترش دهد.)
وارد این جدل هم نشویم که ابزار ارتباطی ناقصی است (کو بهترش؟)، یا به گفته ی کسانی ناقض رابطه است، مخل رابطه است. که بیش از آنکه بگوید، نمی‌گوید؛ که بیش از آنکه آشکار کند، پنهان می‌کند. شاید هم می‌کند. ولی این هم جزو بازی است.
در خود ِ حال ِ نوشتن رابطه ی من با متن بیشتر به جنگ شباهت دارد: استراتژی و تاکتیک، تلفات دادن و تلفات گرفتن، برد و باخت‌های کوچک، خسته شدن و خسته کردن ... تا آن باخت ِ بزرگ ِ صفحه ی آخر. اما بخشی از تربیت ذهنی‌ام شده که با وارد شدن در زبان، وارد جنگ – بازی- گفتگویی می‌شویم که دامنه‌اش از نخستین ماغ‌های حیوان تا آخرین آه‌های انسان گشوده است و دامنه ی آزادی‌ش بسیار گسترده است. باید جرأت و توان برداشت در آدم باشد. خدا فقط تعدادی اتم هلیوم داشت و جهان را آفرید. ما هم سی و دو حرف الفبا را داریم.  اصلاً انسان زبان را برای کنترل خلق کرده؛ کنترل جهان، زمان و انسان‌های دیگر.
جواب ِ سر راست ِ حرف شما این است: همینکه دست به زبان ببریم با یکجور خواننده طرفیم، بخواهیم یا نخواهیم.

- بحث‌های امروزه در باره‌ی زبان ِ شعر را دنبال می‌کنید. حاصل را هم بی‌گمان می‌بینید. نشانی از این جنگ – بازی می‌بینید؟ اصلن چیزی هم روی می‌دهد؟

همه راجع به زبان حرف می‌زنند، باید هم بزنند. بهرحال شعر در زبان اتفاق می‌افتد. گرچه تقریباً همه هم حرف‌های تکراری است. قرضی است. نقل قول است.
من استاد زبان فارسی نیستم؛ این زبان هم ارث پدری هیچکس نیست. هر کس آزاد است هرچه می‌خواهد بگوید و بنویسد. ولی من هم آزادم که ببینم. مثلاً ببینم که میان هم نسلانم خیلی ها نخوانده ملا شده‌اند. وقتی آنقدر فارسی نمی‌دانی که بتوانی صدا و لحن خودت را پیدا کنی، کارت از بیخ خراب است. خوب‌هاشان یک جور زبان کم و بیش صحیح، ولی ژورنالیستی و بی شخصیت، دارند که اذیت نمی‌کند ولی چیزی هم نمی‌دهد. بازی‌هایی هم که با زبان می‌کنند قبلاً شده است. بی خبری و کم سوادی این توهم را دامن می‌زند که دارند شق‌القمر می‌کنند. (از چند استثناء که بگذریم).
آن جنگ-بازی که من در نظر دارم تصرف بخش‌های نامکشوف زبان است. وادار کردن زبان به کارهایی که قبلاً نکرده، "نه"گفته، مقاومت کرده. و برای این کار باید ظرفیت‌های زبان را خوب شناخت و باش صمیمی شد؛ آنقدر که حس کنی کجاهاش را می‌شود دستکاری کرد و کجاهاش را اگر هم دست بزنی جز به لال بازی و خودنمایی کودکانه نمی‌انجامد.
و این تازه شروع کار است. تسلط به ابزار کار جزو بدیهیات است. نگاه است که آن دانش خام زبانی را به راه می‌آورد، یا به بیراه می‌برد. و برای رسیدن به یک نگاه مستقل و فردی پیداست که باید مستقل ببینی. مطالعه و تجربه کمک می‌کنند ولی نوعی میل به استقلال، جر
أت دیدن و شخصیت چموش و حرف-گوش-نکن هم لازم است.

 - جر وبحث درباره‌ی شعر شکل مسابقه گرفته است. کمی هم دون کیشوت‌وار. خانه‌های استواری را دارند فرو می‌ریزند –به خیال. اصلن در شعر جای چنین جرکشیدن‌ها هست؟ 

به تاریخ شعر که نگاه کنیم شاعر همیشه بنوعی دن کیشوت بوده. بین دن کیشوت‌ها هم معمولاً بحث رایج این است که کدامشان دن کیشوت اصلی است. ماجرا از بنیاد هجو است. دن کیشوت واقعی که جر و بحث بیهوده را پی نمی‌گیرد. نیزه ی زنگ‌زده‌اش را راست می‌کند و یابوی پیرش را می‌تازاند.
آنهایی که در شعر دکان باز کرده‌اند احمق‌ترین بقال‌ها هستند. بقال عاقل که نمی‌آید در گذر بی‌عابر بقالی باز کند. دلم می‌سوزد برایشان، گاهی. چند شعر خوانده‌اند که گرفته‌اشان و از آنجا که شعر خوب سهل و ممتنع است این توهم را می‌دهد که پس من هم ... سهل‌اش را می‌بینند مانند آن جاهل که مار را خطی بر زمین ... بعد هم در این شهر ورشکسته جماعتی از اینان یکدیگر را می‌یابند و دن کیشوتی می‌شوند بناشده بر دن کیشوتی دیگر.
خوب الاغ برو بقالی بزن. یا اقلاً شعر را به بقالی ببر مثل عطار نیشابوری. نه که بقالی را بیاوری به شعر. 

- راه گم نکرده‌ایم؟ شعر را باید از جای‌گاهش پایین کشید؟

حال شعر به نحو غریبی خراب است (و نه فقط در فارسی). هفت هشت سال پیش تصورم این بود که در زمانه ی سرعت و اینترنت قاعدتاً شعر – محض کوتاه بودنش- بایستی بیشتر جا باز کند. ولی این فکر اشتباه بود. شعر، هرچند کوتاه، تأمل می‌طلبد. جای درنگ است و فروشدن در نگاه. نگاه خیره می‌خواهد نه چشم هیزی که بلغزد بر سطح. 

 - دوست دارید با کدام شاعر مقایسه نشوید؟

دمغ می‌شوم اگر با هم‌نسلانم مقایسه شوم. فکر نمی‌کنم هیچ آدم عاقلی خوشش بیاید با معاصرانش مقایسه شود. 

- شاعر اگر بخواهد واقعن شاعر باشد، باید استعداد خاصی هم داشته باشد. در اشیای ساده واقعیت دیگری ببیند.

نیما هم همین را می‌گفت. اشیا را همه می‌بینند اما آیا نگاه هم می‌کنند؟ نگاه و زبان‌اند که شعر را می‌سازند نه اشیا. استعداد هم چیز مرموز خداداده‌ای نیست. تربیت و تجربه ی یگانه ی هر انسان، جدی گرفتن یک کشش، یک وجه در خود و همت ِ صرف نیرو بر آن آدم را آماده می‌کنند که در چیزها، چیزهای دیگری ببیند. من به کلمه ی استعداد حساسیت پیدا کرده‌ام. مثلاً وقتی می‌گویند فلانی استعداد زبان دارد، ندیده می‌گیرند که طرف کلی هم زحمت کشیده و کار کرده تا زبانی بیگانه را در حد قابل قبول بیاموزد.

- شاعر باید بتواند شگفت‌زده هم بشود. شگفت زده از ساده‌ترین چیزها.

آفرین. تمام داستان همین است. اینهمه که من روی نگاه تاکید می‌کنم همین را می‌خواهم بگویم. پیشینیان می‌گفتند نظر (بیاد بیاوریم ترکیب‌هائی مثل اهل نظر، نظرباز و صاحب نظر را). خیره شدن در جهان. جزء را در یک کل تازه گذاشتن. کشف رابطه‌ای نامکشوف. این اتفاق را گاهی شاعر به اتفاقی در زبان تقلیل می‌دهد. که در میان معاصران رویایی استاد آن است ولی اجرش هم در همان حد است یعنی حادثه‌ای در یک سطح، در زبان. یادمان نرود که جهان فقط زبان نیست.

 - هیچ احساس نزدیکی با ایکاروس می‌کنید؟ پرواز ایکاروس؟

جوان تر که بودم خوب می‌فهمیدمش. حالا من هم کمی پیر شده‌ام. مثل پدر ایکاروس، دایدالوس، شده‌ام که هشدارش داد با بال‌های مومی زیاد نزدیک خورشید نرود. در همان جوانی گمان داشتم که همه مشتاق دیدار بی‌پرده ی جهانند اگر رخصت بیابند و از روزمره‌ها خلاص شوند. زمان گذشت و دیدم که اینطور نیست. آدم‌های مرفه زیادی دیده‌ام که به اندازه ی یک روستایی ساده هم زندگی را نمی‌فهمند. برای پروازهای ایکاروس‌وار باید جایی‌ت خیلی درد کند.

 - جا به جایی فرهنگی ِ خواندن به دیدن؟

نسبت به گذشته ی دور هم خواندن بیشتر شده هم دیدن. می‌دانید که در همین گذشته ی نه چندان دور تصویر چیز کمیابی بود. امروزه تصویرها و نمادهای ثابت و متحرک زیاد شده. از سوی دیگر آمارهای سوئد مثلاً نشان می‌دهند که همه گروه‌های اجتماعی کمتر از گذشته ی نزدیک می‌خوانند.
خواندن و دیدن فرق دارند. هنگام خواندن ذهن طور دیگری فعال است. چشم و مغز نمادها – حروف الفبا- را تفسیر می‌کنند. مغز در فعالیت‌های عمیق‌تری درگیر می‌شود. اما وقتی یک فیلم نگاه می‌کنیم بسیاری از تفسیرها انجام شده‌اند و مجاناً سِرو می‌شوند. مغز تنبل‌تر، خِنگ‌تر و سطحی‌تر می‌شود. اومبرتو اکو در این مورد نوشته‌هایی خواندنی دارد.

- با دقت و ظرافت می‌توان شعر را با طنز پیوند زد. کاری که در برخی شعرهاتان می‌بینیم و می‌خوانیم. بهایی نه بیش و نه کم به جنبه دادن، تا نه بی‌مزه شود و نه غیرقابل درک.

شعر و طنز از یک بشره‌اند. هر دو با فشردگی زبان، قلب زبان، عنصر غافلگیری و نوعی فاصله با زبان کار می‌کنند. گرچه ازدواج موفق بین این دو کم است.

- شعر آیا پیش از آن که معنا دهد، رابطه می‌گیرد؟

رابطه ی بی معنا، رابطه است باز هم؟ معنا در رابطه معنا می‌شود.

- در برخی شعرهای شما، و نیز در برخی از سطرها با واژه سروکار نداریم؛ با مجموعه‌ی واژه‌ها. دم و بازدم ِ شاعر است که حضور دارد.

اگر چنین باشد از درس‌های نیما و رویایی است (از جمله)، که هر قطعه شعر یک کل هنری است ... حتی پراکندگی و پریشانی را هم می‌توان قطعه کرد. بیان پریشانی، ساده‌لوحانه پریشان گفتن نیست. کوتاه‌ترین تعریف ساختار / ساختمان این است: رابطه ی اجزای متن با یکدیگر.

- پاز می‌گوید: "وقتی شاعر به واژه‌ای برمی‌خورد، زود می‌شناسدش: در درون ِ خودش بوده‌است. و خود نیز در آن بوده است. واژه‌ی شاعر خود را با هستی او می‌آمیزد. او واژه‌ی خود است."

پاز از این افاضات زیاد دارد. شما می‌فهمید چه می‌خواهد بگوید؟

- به این دلیل است که هر واژه‌ای در شعر یگانه است؟

اگر جایش را در ساختار یافته باشد، آری. 

- معجزه‌ی شعر، بخشیدن بُعد به واژه است. کاری که تنها شاعر از عهده‌ش برمی‌آید.

در انحصار شاعر نیست. هر زبان‌دانی با نشاندن واژه در جای یگانه‌اش، شخصیت تازه‌ای به آن می‌دهد. به قول شما به‌اش بُعد می‌بخشد. ظرفیت‌های پنهان واژه کشف می‌شوند یا واژه به ایفای نقشی تازه فراخوانده / مجبور می‌شود. برای اینکه راه دوری نرویم و مثال دم دستی بزنیم: واژه ی "هنوز" در مرثیه ی معروف شاملو برای فرخزاد.

- عشق، پس انتها ندارد.

این پرسش‌ات حرف و فکر خاصی در من نمی‌انگیزد. مگر اینکه به de Clérambaults syndrome اشارت‌ات بدهم. عشقی که در شدت‌اش مرگ - خدا می‌شود. شدت و قطعیت‌اش را فقط با مرگ قابل قیاس می‌داند، و خیلی وقت‌ها، براستی، به قتل و خودکشی هم منجر می‌شود. تعریف و تحلیل روانکاوانه عشق از دید بدبین فرویدی یک جور شرایط غیرعادی، بیمارگونه و انحرافی است. از دید خوشبین اریک فروم هنر خوب زیستن است. از دید حافظ جنبه‌ها و جاذبه‌های خودش را دارد. اگر این پرسش را به شعر خودم ربط بدهم پاسخ ِ امروز من این است: عشق یعنی وفاداری و کار روی ِ – برای ِ انتخاب‌های شخصی. که گاهی البته آدم‌ها تا پای مرگ هم برایش می‌روند. یعنی انتهای طبیعی زندگی را ثانوی می‌کنند تا انتهایی دیگر را بر پایه ی انتخاب خودشان تعریف کنند و معنا دهند. نوعی پیروزی اراده – اختیار- هوس بر سرنوشت.

- دوست دارم بیش‌تر از نگاه‌تان به زن بدانم. زنی که عکس‌اش را بر پوستری در ایستگاه اتوبوس می‌بینید و یا زنی که روبروتان در قطار نشسته و بورخس می‌خواند.

 زیست‌شناسانی هستند که به نتیجه‌گیری‌های جالبی رسیده‌اند. می‌گویند گوهر طبیعت ماده است و نر را برای تکمیل خودش خلق کرده. این حیله ی طبیعت دست کم یک سود مهم دارد و آن افزایش تنوع حوضچه ی ژنتیک است. تولید مثل از حالت تک‌خطی خارج می‌شود و تحرکی که در جفت گزینی ایجاد می‌شود پراکندگی ژن‌ها را افزایش می‌دهد. نتیجه: ژن‌های بهتر و مناسب‌تر، به مرور زمان، مسلط می‌شوند.
آیا طبیعت است که مرا به سوی زن هُل می‌دهد، یا من؟ اگر بجای ایران، مثلاً در سوئد بزرگ شده بودم، باز هم این کشش اینقدر قوی می‌بود؟ در آن سوی کشش و کنجکاوی، زن پاسخی می‌شود که هیچوقت قطعی نیست. که هر بار سئوال‌های بیشتری می‌انگیزد.
ضمن اینکه تمام کارهایی که مردها می‌کنند برای جلب توجه زن‌هاست. مستقیم و غیر مستقیم. بدانند یا ندانند. توجه زنان فقط پاسخ نیست. پاداش هم هست. ذات بشر حریص است و پاداش بیشتر و بیشتر می‌خواهد.
زن آگهی تبلیغاتی ایستگاه اتوبوس  و زن بورخس‌خوان قطار
شاید تبلور آرزوها و عقده‌ها و زیاده‌خواهی‌های من هستند، شاید هم بیان یک نیاز ساده ی جنسی. یا شاید بهانه‌هایی برای افشای پنهان-نهان‌های خودم. در هر حال من زن‌ها را جالب‌تر از مردها می‌یابم و معمولاً با زن‌ها گفت و گوی راحت‌تری دارم.

- به این دلیل است که با تن‌کام‌خواهی [اروتیک] میانه‌ی خوبی دارید؟

هیچ چیز بهتر از یک همخوابگی خوب نیست. واقعاً هیچ چیز. باقی مقدمه چینی است، بهانه است، دروغ است، تحریف است. بند و مانع، ترس و احتیاط است. همه چیز‌ ِ دیگر‌ ِ همخوابگی بجای خود، صمیمیتی که ایجاد می‌شود غریب است.
اگر به حس‌ها و فکرها و رفتارهای قبل از همخوابگی حواسمان باشد و به همان‌ها بعد از همخوابگی... در یک فاصله ی یک ساعته راهی طی شده که با ده سال حرافی و رفاقت طی نمی‌شد. تنها چیزی که از صمیمیت ِ بی‌تعارف ِ جانورانه‌مان مانده همین است.

- میانه‌تان با شعر- رسوایی [scandal] چه طور است؟  

خوب است، اگر تصنعی نباشد، دست دوم نباشد. وقتی من سنگنبشته‌های تنگسالی را با دو سه شعر اروتیک جسور منتشر کردم قصدم رسوایی و این حرف‌ها نبود.
شعر بی‌حیا در تاریخ ادبیات خودمان، بررسی شده و نشده، زیاد هست. گرچه از مارکی دو ساد بی‌حیاتر نخوانده‌ام هنوز (گرته برداری باتای در داستان چشم هم هست). ولی او کاری می‌کند که بیشتر به حوزه فلسفه و مبارزه اجتماعی تعلق دارد. مرزها را آنقدر دور می‌برد که ذات اخلاق را زیر سئوال ببرد.
من بیشتر در پی انشای خودم، افشای خودم، بوده‌ام. خواسته‌ام صمیمیت‌ام را تسری دهم و بگویم که در این جور جاهاست که دیدار و گفت و گو را معنی می‌کنم. اگر مرزهایم را دورتر نبرده‌ام بخاطر ترس نبوده، آنسوترش طبیعت من نیست.

 - مرگ و تن‌کام‌خواهی در شعر شما به هم تکیه داده‌اند؟

دوگانگی dichotomy که همدیگر را روشن می‌کنند. ترس مرگ است که تن را شمایل‌وار نورانی می‌کند و ... بالعکس: حسرت رفتن و وانهادن اینهمه تن گرم و زنده است، شاید، که مرگ را تاریک می‌کند.

- خشونت، عریانی/زیبایی/شور، و تن‌کام‌خواهی شما را یادِ تانگوسروده‌های بورخس و کورتازار نمی‌اندازد؟

نه.

- حالا همان دو سه شعر جسور را، این‌جا می‌خوانید؟

[ سه شعر: از سنگنبشته‌های تنگسالی ].

- در سه مجموعه شعرتان و به ویژه در "سنگنبشته‌های تنگسالی" و "کتاب ترس" شاعری می‌بینیم که موضوع کارش را یافته است. دانش، مشاهده‌ی چیزهای روزمره، روی‌دادها با شیوه نگرش ژرف و پروسواس اما با زبانی پروسواس‌تر برابر چشم ما نهاده می‌شوند.

وقتی پایه‌ها را محکم کنی دیگر نیازی نیست زیاد اینور و اونور بزنی. از وسواس گفتی. وسوسه ی من همیشه این بوده که دیگری را درگیر نگاه / تجربه ی خودم کنم. خودم را در میان بگذارم. این بایستی شرط بنیادین دمکراسی واقعی باشد، نه؟

 - نگاهی تند به "کتاب ترس" مرا به وحشت می‌اندازد. در همان نخستین شعر می‌گویید:

« در هر الفبا هر چه خیره ماندم
   حرف اول هراس بود»

در بند پیش‌ترش گفته‌اید:

 « از ترس بود
    که من در دامن شهرزاد آویختم
    و سفر کردم
                          سینه به سینه
                           بازار تا بازار»

شعر، به روشنی برای شما کتاب ِ روی پاتختی نیست. نقشه‌ی راه است. هر خواننده‌ای می‌تواند مسیر ِ خودش را بگزیند.

پنداری نه، شعرهای لطیفی نیستند. می‌خواستم ترس را، ترس‌هایم را، در میان بگذارم. حالا که کار از کار گذشته فکر می‌کنم حتی بایستی زبان خشن‌تر و تیزتری بکار می‌بردم. شاید هنوز اسیر تربیت ذهنی خودم بودم که هرچه در عالم روزمره زبانم لق است در نوشته‌‍ام کنترل مطلق داشته‌باشم روی زبان. و ... بله، بعضی فقط عشق دیده‌اند، بعضی فقط سکس، بعضی سیاست، بعضی هم لجوجانه اصرار داشته‌اند که هر دقتی در زبان و فرم یعنی تقلید از رویایی.
اما، نه. فکر نمی‌کنم در مجموع دفتر بدبینی باشد (در مقایسه با بینش امروزم.)

- شعرهای شما به دفتر ِ نت می‌مانند برای قطعه‌ای کامل. درامد، فوگ، فراز و فرود. موسیقی و شعر آیا این همه نزدیک‌اند؟

نامه‌های برگشتی تقریباً تقویمی است. گرچه در آنجا هم بخش آخر کتاب که شعر/منظومه ی بلندی است در اصل پراکنده نوشته شده و بعد طوری کنار هم نشانده شده‌اند که ارائه ی ساختار کنند. در دو دفتر بعدی به همین شیوه کار شده، یعنی شعرها پراکنده نوشته شده‌اند ولی تا زمان مجموع شدن‌شان در یک دفتر رویشان کار می‌شده. و اولین قاعده‌ای که برایم روشن شد کنار گذاشتن ترتیب زمانی شعرها بود. چون در اصل با توجه به کار مدام روی همه ی شعرها، چنین ترتیبی بی‌معنی بود. بجای آن فکر کردم که به هر مجموعه به عنوان یک کتاب نگاه کنم، یک متن واحد. و همین خودش کلی کار برد. ترتیب شعرها بارها و بارها تغییر می‌کرد. موسیقی و شعر هر دو باید ساختمان/ساختاری بیافرینند که به موثرترین شکل برود زیر ِ پوست ِ عقل ما؛ بنوعی بشوند اسب تروآ. در هنر همیشه چیزی، اگر نه از فریب، ازmanipulation  هست.

- همین آغاز نخستین شعر "کتاب ترس":

« صد خواستگار
  تا ابد می‌خوابند
  زیر خاک خشک
»

آغازی سنگین. و در بند آخر:

« پشت هر دروازه بربرهای خوشپوش
   نان هفتادهزار گرسنه را قاپیده بودند و
»

آگاهی ِ امروزین را می‌آمیزید با ایستایی ِ انسانی که تا امروز آمده است. در دو جمله‌ی آخر:

« زیبایی هیچ ماهواره
  عطر دهان شهرزاد نداشت، زیر تیغ:
»

و این دو نقطه‌ی باز، برای ادامه. جایی برای واکنش؟

این شعر، با نقل قولی از لورکا بر صدرش، مقدمه ی دفتر است. داستان ِ گفتن. و اعتقادی شاید قدیمی به این که بهترین گفته‌ها، گفته‌های زیر تیغ‌اند؛ آن وقت است که قضیه واقعاً جدی می‌شود. و آن دونقطه ی آخر: سکوتی که به دغدغه راه می‌دهد، که خواننده را به ادامه ی دفتر می‌برد. یا حتی اگر هم نبرد و این شعر را مستقل از دفتر بخوانیم، باز همان است: داستانی که شهرزاد زیر تیغ مرگ شروع کرد و پایانی نداشت ... داستان در داستان و همیشه همان داستان. داستان کلمه ی آخر. تیغی که بالای سرت است.

 - آخرین دفتر ساختاری یک‌دست دارد. شعرهای کوتاه و در شعرهای اندکی بلندتر؛ بندهای کوتاه. منظور خاصی از این شکل‌بندی داشته‌اید؟

کم‌گویی هم فریضه است هم فضیلت.

- نام‌گذاری شعرها نیز توجه را جلب می‌کنند. همه با شماره‌اند و چندتایی: لورکایی، "شب نوبی"، نون والقلم.

شعرها وقتی عنوان می‌گیرند که عنوان چیزی به شعر اضافه کند، وگرنه شماره ی هویت.

- در شعر "شب نوبی" می‌کوشید – کوشیده‌اید- تا سنگینی آن‌چه را که رفته و می‌رود بگیرید:

« و نرم نرم
   صدایی مجنون، صیقل خورده ی نسل‌ها
   تسخیر می‌کند شب را»


اما هراس در این شعر به هراس آدمی می‌ماند که در ویرانه‌های شهری ویرانه، سر از خواب برمی‌آورد یا به هوش می‌آید:
 

« و گزمه‌های چاق و بیکار
   به پوتین می‌کوبند مرا در لجن خیابان»

 

و این‌همه تنهایی سنگین:

« مرا، که با دوست داشتن تو
 می‌خواستم هشدار دنیایی باشم، به تنهایی تقدیرش»

و این جمله‌های آخر با همه‌ی اندوهش انگار به هم زدن ِ اندوه است:

« پت‌پت ستاره‌ای میان دوده ی شب
  عاشقی الکلی، غرقه ی فاضلاب
  و لیلایی چروکیده، کنج سیاه‌چادر

    چرا چنین باشد، تقدیر این جهان
                                           به این فارسی ناتوان؟ » 

بله. سئوال هنوز هم همین است: چرا چنین باشد تقدیر این جهان به این فارسی ناتوان؟

- و میان این‌همه، مستی‌های شاعر و از مستی گفتن‌هاش که هر بار زیبا به جلوه می‌آیند:

«  دانه‌ای سیاانگور
   حبّی سیانور
   مگر، اینجور، بمیرم مست
   و:
   تو انگور سیاه
  مست مرگ
  چَرام ‌کنی»

این تکه به شکل تکان دهنده‌ای زیباست. همین  «چَرام ‌کنی. »

سرخی گونه‌های معشوق از زردی روی عاشق است ... و از این حرف‌ها.

- شعر ۴۳ تکان‌دهنده‌ترین و زیباترین شعری است که درباره‌ی سنگسار خوانده‌ام.
 
« در دو چاله‌ایم و
  در یک گونی»

 و نگاه ِ شاعر که با اندوه ناظر است:

«
سر خالی من
  و دشوارترین چشم‌های فرانگ»

آن هم در چشم‌اندازی چنین:

« دور بساط لبوفروش‌ها ول می‌گردند
  جیب‌برها، عملی‌ها، بچّه‌بازها
  کامیونی مونتاژ میهن اسلامپارسی
  زلزله ی کوچکی می‌ریزد از بتن‌پاره‌ها بر آسفالت داغ
  بالای چارپایه‌ای لق، آخوندی زاغ قرآن را غلط می‌خواند
 - در حال پاک کردن خرده‌های شلغم و خرچنگ از ریشش-»


خواننده را هم‌راه‌تان می‌کشانید به درون ِ ماجرایی که هیچ از آن نمی‌داند. خود ِ شما به این شعر چه‌گونه نگاه می‌کنید؟

همین که شما گفتید. گفته‌اند که با دانایی می‌توان کوه را بر کوه گذاشت. ولی انگار با نادانی هم خیلی کارها می‌توان کرد. همین جماعت ِ مقیم ِ این شعر که متفقاً کثیف‌ترین جنایت را به انجام می‌رسانند و هیچکدام به تنهایی گناهکار نیست. چرا که اصلاً فرد نیستند. جماعت‌اند، انبوه‌اند، امت‌اند. صدهاهزارشان بمیرند یا زنده بمانند هیچ فرقی نمی‌کند.
حساسیتی که پایه ی این شعر شد از آنجا آب می‌خورد که من دو تن ِ عاشق را در همان رابطه ی تنی‌شان برترین جلوه ی جهان و هستی دانسته‌ام. و درست همین "زیباترین" باید به زشت‌ترین مرگ بمیرد.
این شعر بایستی مانند پتک عمل می‌کرد. خیلی هم رویش کار کردم که کوچکترین تَرَکی در حس خواننده ایجاد نشود. که شعر ببردش و بگذاردش در چاله ی سنگسار، شگفت‌زده از این که واقعی است. بعضی دوستان مشفق ایراد گرفته‌اند به اشاره‌های طنزآلود بخش اول شعر. ولی قصد همین بود. صحنه به شوخی و ناشیانه چیده می‌شود ولی پایان هولناک‌اش با همین مقدمه است که تشدید می‌شود.

 - دوست داشتید شاعر تمام وقت باشید؟

اگر منظورتان شاعر حرفه‌ای‌ست، بله، بد نبود اگر نان و ویسکی و سقف و سفری از عالم غیب می‌رسید.  ولی در غیاب ِ عالم غیب به همین قانعیم، فعلاً. اگر منظور این است که آدم دل بدهد به کار و هیچ چیز را به امان خدا رها نکند از ۱۵- ۱۶ سالگی تا ۴۱- ۴۲ سالگی تلاش می‌کردم حرفه‌ای باشم.
ولی خودمانیم، تا حالا شنیده‌ای بگویند پیامبر حرفه‌ای و جدی بگویند؟ از فوج شیادان و مشنگان و خوش‌اقبالان که بگذریم، البت!

- در برنامه‌ی شعرخوانی – جشنواره‌ی جهانی شعر- بارها دیده‌ام که آدم‌ها می‌روند طرف شاعر و کارت ویزیت می‌خواهند.
لابد کار هر دو طرف با ویزیت راه می‌افتد.

 - آیا زمان یا شرایط خاصی باید فراهم آورید تا خون شاعری تان به جوش آید؟

خلوت. گاه بهترین خلوت‌ها را در شلوغ‌ترین مکان‌ها داشته‌ام. وقتی همه‌ سرشان به خودشان است و کسی از من ساعت نمی‌پرسد، سراغ فندک نمی‌گیرد و ... به گفته‌ای، سطر اول هدیه ی خدایان است. گمان من این است که در یک ثانیه ی مبارک تمام نخ‌های آگاهی و نیمه‌آگاهی و ناخودآگاهی تلاقی می‌کنند و آن سطر، یا پاره ی اول، یا بهتر: فضای شعر، ایجاد می‌شود. مثل دری که ناگهان در دیوار بتون آرمه باز شود، مثل آذرخش. آدم چیزی را می‌گیرد، می‌بیند، می‌فهمد که منتظر گیر افتادن، دیده شدن و فهمیده شدن بوده. کودکی که ناگهان از زهدان ِ ظاهراً خالی می‌جهد بیرون و نامش را که با خودش دارد، هیچ، حرف هم می‌زند. آن هم به فصاحتی که در خواب و خیالت نمی‌گنجید.
حالا این کودک چه ریختی از کار در بیاید – تاثیر مشترک ژن و محیط است به قول متخصص‌ها- بسته به کاری است که قبلاً روی ِ/ توی ِ آن زهدان شده و کاری که بعد از تولد با / بر کودک می‌شود.

 - تا چندین سال پیش گاه نامه‌های بیش‌تری منتشر می‌شد و ناشران حضور فعال‌تری داشتند و از شما بیش‌تر کار می‌دیدیم. اکنون رسانه‌های اینترنتی فعال‌ترند، اما از شما خبری نیست.

گویا سعدی در جایی از گلستان نوشته بوده: مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و [...] پریشان نگویم.

 - شما با زبان و شعر امریکای لاتین آشنایی دارید. گه گاه نیز ترجمه کرده اید، اما دیری است که کاری ندیده‌ایم.

ترجمه زحمت بی اجر است. ترجمه‌های پراکنده را می‌توان در نشریه‌ها چاپ کرد ولی به شکل کتاب مستقل در خارج از کشور ناشری زیر بار نمی‌رود. داخل کشور هم که فعلاً کشور من نیست.

- زمانی از شاعری دست خواهید کشید؟ به این دلیل که فکر کنید همه‌ی حرف‌ها زده شده است؟

کجاست آن غرور فردوسی، خیام، نظامی، حافظ؟ غروری که اطمینان داشت به دانش خودش، چرا که تقلبی و دست دوم و نمایشی نبود.
که دانسته‌هایش بخشی از شعور و شخصیت‌اش بودند. که آنقدر خیالش با خودش راحت بود که به راحتی به هر شاشویی باج ندهد.
چرا احترام بگذاریم به شاعری که هیچ احترامی برای شعر، برای زبان، برای حرف، برای شعور و برای انسان قائل نیست؟
لازم است؟ چه دردی ازشان دوا شده؟ چه دردی از شعر دوا کرده‌اند؟ من ِ حقیرشان را به هر جاکش‌خانه‌ای می‌برند و سرافراز برمی‌گردانند. ژتون‌اش هم به به‌ای که نثار کسی می‌کنند و چه چه‌ای که پس می‌گیرند. من عمداً کنار گرفته‌ام و دوست و دوست‌یابی را به دایره زندگی خصوصی‌ام برده‌ام. در میان روشنفکران هم از سر قصد و شیطنت دشمن‌تراشی کرده‌ام. از سر قصد: که ظرفیت‌هایشان را محک بزنم؛ از سر شیطنت: که به ریش‌شان بخندم. این روزها شرف روشنفکری ما – برخلاف آن دهه‌هایی که شاعر و نویسنده، بی‌جا، این بار را می‌کشید- دارد جای درست خودش را پیدا می‌کند: در حلقه‌های تحقیق و تفکر در علوم انسانی. شاعران هم بروند قدری شعر خوب بخوانند مفیدتر است تا این همه کس و خایه همدیگر را بمالند.

مردابی از حروف مرده، بی عمق و بی افق. آنقدر حرف و مجرای حرف زیاد شده که گوشه‌گیری و خاموشی عین احترام به حرف است و محاکای شرف، اعاده ی حیثیت.
هنر باید با من حرف بزند. ورنه نگفته بهتر. شناخت فرم و دستی نرم و توانا در نگارش کافی نیست. اینها را خودم خوب بلدم. جنجال‌های به اصطلاح جیغ بنفشی هم یک بار جذاب است. تکرار و تقلیدش همین بساط دلقک‌های بی‌مزه‌ای می‌شود که لنگشان را هوا کرده‌اند و تِریده‌اند به هر چه دیده‌اند.
شاید به خاطر همین توقع است که کمتر و کمتر به کارهایی برمی‌خورم که با من حرف بزنند. و جهان ساکت‌تر و ساکت‌تر می‌شود. می‌ترسم کر بشوم آخرش. بورخس می‌ترسید کور بشود و شد.

- شعر تازه؟
حالم خوش نیست، رفیق. نگفتن بهتر از پریشان...

- سرودن آیا آفرینش هنری است یا که گذاشتن قلم و رفتن و بازنایستادن؟ جویس اگر روزی یک جمله می‌نوشت، جشن می‌گرفت، اما از قلم نرودا شعر می‌چکید. به کدام نزدیک‌ترید؟

انگار به جویس نزدیک‌تر بودم، تا وقتی که می‌نوشتم. منش نویسنده و شرایط واقعی زندگی‌اش تعیین می‌کنند که چطور بنویسد. نرودا و بورخس، هیچیک، در تمام عمرشان یک روز هم عملگی نکردند ولی به دو شیوه ی کاملاً متفاوت می‌نوشتند. من عملگی کرده‌ام و حالا هم کارمندی می‌کنم (انگار فرقی هم هست!) و چیزی‌م نمانده که به مصرف نوشتن برسانم.

- کنجکاوم از روند سرودن‌تان بدانم. شعر خود می‌اید یا که باید بجنگید تا نزدیک‌اش کنید؟ چه زمان و چه شرایطی لازم است تا کار را موفق بدانید؟ چه زمانی نمی‌توانید بنویسید / بسرایید/ بیافرینید، یا راضی نیستید از کار؟

این دیگه از اسراره!

- به شعر امیدی هست؟

نه.

 

چند شعر از "کتاب ترس"، جمشید مشکانی