|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه پیوندها شعر، علیه فراموشی ویژه ی 8 مارس |
|
- می خواهم با گفت و گو، طرح ِ چهرهای از تو ارایه دهم. نخستین پرسش می تواند تنها پرسش باشد: کامران بزرگ نیا چهگونه شده است کامران بزرگ نیایی که اکنون هست. چهگونه و کجا بزرگ شده است، چه دیدارهایی داشته است، کدام کتابها را خوانده است، کدام شعر، بیت یا سطری از کدام شعر بر او تاثیر گذاشته است، چه ماجراهایی از سر گذرانده است، چه فیلم هایی دیده است، چه شکست یا شکستهایی تجربه کرده است؟ فکر میکنم اگر فعلا از اين نه سال آخری که در هانوفرِ آلمان زندگی کردهام، بگذريم ، بشود زندگی من را در ايران به سه دوره تقسيم کرد، که هر کدام در شهری گذشته و در هر دوره هم هميشه يک آدم اصلی بوده که در شکل گرفتن ذهنيات من تاثير اصلی را داشته. هميشه به گذشته که فکر می کنم، آشنايی، يا داشتن اين سه نفر را جزء شانسهای زندگيم دانسته ام و خواهم گفت که چرا. و ناگفته نماند که تکيه بر اين سه نفر برای گريز از طولانی شدن اين متن و جلوگيری از زياده گويی است، و لازم به گفتن هم نيست که علاوه بر اينها چه بسيار آدمها و اتفاقات بوده اند که هر کدام تاثيرهای آشکار و پنهانِ بسياري در زندگی و شکلگيری شعر من داشته اند. کودکي من در شهر آبادان گذشت به دليل شغل پدرم که شرکت نفتی بود. اولين آدم مهم زندگيام که وجودش به کل دوره ی ِ کودکي من شکل داد مادرم بود. مادر بود که اولين کتابها را برايم خريد و از آنجا که خودش به خواندن داستان و رمان علاقه ی ِ زيادی داشت اين علاقه را در من هم به وجود آورد. در همين دوران بود که لااقل با اسم بسياري از نويسندگان ايراني و بعضي از نويسندگان معروف غربي آشنا شدم و دو کتاب مهمي که يادم هست در کلاس سوم يا چهارم دبستان براي من و خواهر کوچکم خريده بود و من هنوز هم لذت خواندنشان را فراموش نکرده ام ، و شايد حالا بشود گفت که يک جورهايي به طور سمبليک مسير مطالعه ی ِ آينده ی ِِ مرا هم تعيين کردند، « تام سايرِ» مارک تواين و « قصه ها و افسانه ها» ی ِ جمع آوری ِ صبحي بود ـ اگر اسم آن درست به خاطرم مانده باشد. بعضي از داستانهای ِِ اين کتاب که به خاطرم مانده : ملک جمشيد و ماه پيشوني و چل گيس و ملک خورشيد و اينجور قصه ها بود که لذت خواندنشان لذتي بود از جنس ِ زندگي در دنيايي افسانه ای و خيالی و برای من به خصوص جای قصه های مادر بزرگ ِ نداشته را شايد به نوعي پر می کرد. و کتاب «تام ساير» که اصلا دنيای ِ ديگری بود و موجب خيالاتي از نوع ديگر ميشد و ماجراهايش هم با سن و سال آنروزهايم ميخواند و هم نزديکتر بود به فضاي زندگي روزمرهيِ ما در آبادان، که شهري بود صنعتي و غير سنتي و به خصوص در محلات شرکت نفتي، بسيار متفاوت با شهرهاي ديگر ايران. شهري که البته انگار ديگر وجود ندارد و به نوعي، بعد از انقلاب و جنگ ديگر جزيي از خاطرات ما شده است. اين گونه بود تا اينکه بعد از بازنشسته شدن پدر و همزمان تمام شدن دوران دبستان، خانواده يِ ما به اصفهان بار کشيد و شديم ساکن يکي ازسنتی ترين شهرهايِ ايران که با آبادان تفاوت زيادی داشت و همين هم در آغاز زندگي را براي خانواده و به خصوص براي مادرم، بسيار سخت مي کرد. در اين مرحله که مي شود گفت دوره يِ نوجواني من بود، کتابخانه کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان و به خصوص کتابداري به نام خانم مليحه طيبي بود که جهان ذهني من را شکل داد و اصلا آشنايي من با شعر جديد يا به قول آن سالها شعر نو از طريق همين خانم بود و شايد هم انگيزه ي اوليه ي من براي شعر گفتن. در همين کتابخانه بود که همزمان به همراهي چند دوست با تئاتر و فيلم و با چيزي به نام نقد فيلم و ادبيات هم آشنا ميشديم. اين سالها در عينحال از پربارترين سالهاي اصفهان در زمينه فرهنگي، ادبي و هنري بود. حضور اعضايِ جنگ اصفهان، دو کانون تئاتری ِ فرهنگ و هنر و مرکز فرهنگي تلويزيون، فعاليتهاي نمايش فيلم سينماي آزاد، از اصفهان شهري فرهنگي و زنده ساخته بود، و اينهمه بر زندگي من و همنسلانم تاثير ميگذاشت. اما سومين و مهمترين آنها هوشنگ گلشيري بود که آشنايي اوليه در همان کتابخانه کانون انجام گرفت و يکي دو سال بعد به شکل جديتري ادامه يافت ، چيزي در حدود ۲۵ سال ، تا زمان مرگ نابهنگامش ، که هنوز هم برايم باور کردني نيست. از اينجا آغاز شد که در يکي از شماره هاي جنگ اصفهان، دو داستان معصوم اول و دوم چاپ شده بود که فهمش براي ما - من و دوستان ديگرم در کتابخانه - دشوار بود و موجب بحثهاي طولاني ميشد و دست آخر هم از نگاه آنروز ما بي نتيجه. خانم طيبي که ديگر گمانم خسته شده بود از آنهمه هياهو، يک روز خبر داد که هفتهی بعد خود گلشيري مي آيد که به سوالاتمان جواب بدهد. و خب معلوم است که برای چند نوجوان تازه آشنا شده با ادبيات، ملاقات رو در رو با يکي از مهمترين نويسندگان آندوره تا چه حد هيجان انگيز بود. گلشيري آمد و با خوشرويی، مهربانی و طنز دلنشينش به همه ی حرفها و سوالات ما با دقت گوش داد، اما بيش از آنکه جواب بدهد سوال کرد و با ظرافتي که خيلي بعدتر توانستيم متوجه شويم، بدون آنکه توضيح مستقيمي درباره ی آن دو داستان بدهد، ما را هدايت کرد که جزييات داستان را يکي يکي بشکافيم و هرکدام به نتيجه ای برسيم و بسياري چيزهاي جديد کشف کنيم و دست آخر هم جواب صريحي نشنويم! و اين در واقع شيوه ای بود که در تمام سالهاي بعد هم شاهد بودم که آنرا در مورد همه ی جوانهاي دوره هاي مختلف به کار مي برد. و ديگر اينکه از کارهايمان پرسيد و با دقت و ريزبيني خاص خودش و بسيار هم جدي. و مي ديديم که چقدر ما را که هنوز به قول ديگران جوجه هاي سر از تخم درنياورده اي بوديم جدي مي گيرد و نه مثل مثلا يک استاد و بزرگتر ، بلکه انگار يک همراه و در موقعيتي برابر، حرفها و نظراتمان را مي شنيد. و وقتي فهميد که به کار تئاتر علاقه داريم و به دنبال نمايشنامه مي گرديم و داريم در انتظار گودو را مثلا مي خوانيم و مي خواهيم برايمان در مورد بکت و اين نمايشنامه حرف بزند، جوري که بهمان بر نخورد، نمايشنامه ي ضيافت بيضايي را پيشنهاد داد و قرار گذاشت که آنرا به دستمان برساند، گمانم از طريق يکي از بچه ها که يا شاگردش بود يا به همان دبيرستاني مي رفت که او هم در آن درس مي داد و پيشنهاد داد که ما را با يکي از دوستانش که هنرپيشه و کارگردان تئاتر است براي اجراي نمايش آشنا کند که همينکار را هم کرد و يکروز را قرار گذاشت و ناصر کوشان را که برادر منصور کوشان است ، به ما معرفي کرد و او هم واقعا ما را کمک کرد و اينطور بود که تئاتر را هم جديتر گرفتيم و تازه فهميديم که کارگردان چه تاثير مهمي دارد بر اجراي يک نمايش! ملاقات اول و دوم در همين حدود بود تا دوسه سال بعد که من در کتابخانه ی ديگري با مرتضي ثقفيان و برادران ضيايي، دو برادر کوچکتر، که يکيشان بعدها در خارج از ايران شد چوکا کندري و دومي هم دست از شعر و شاعري شست، آشنا شدم و کمي بعدتر هم با برادر بزرگتر، ايرج ضيايي، که آنسالها شعري در جنگ اصفهان چاپ کرده بود و چندسالي از ما بزرگتر بود، جلساتي مي گذاشتيم و شعر مي خوانديم و بحث مي کرديم در مورد شعرهاي خودمان و ديگران. حالا ديگر از کتابخانه ی کانون بيرون آمده بوديم، يا درست تر اينکه، به دليل سني بيرونمان کرده بودند. موقعيتي پيش آمده بود که بتوانيم براي کتابخانه ی هنرستاني که ثقفيان مي رفت نشريه ای به صورت پلي کپي تهيه کنيم. ما هم شعرها و داستانهايي از خودمان انتخاب کرده بوديم و فکر کرديم اول آنها را بدهيم گلشيری بخواند و نظر بدهد و بعد کار را چاپ کنيم. آن سالها گلشيري يک روز در هفته ، غروبها ، به کتابفروشي تاييد، در چهارباغ مي رفت و بعد با دوستانش به کافه اي مي رفتند و ما هم اين را مي دانستيم. اين بود که از ايرج ضيايي خواستيم که ما را همراهي کند، چون فکر نمي کرديم که گلشيري يادش باشد آن دو جلسه ی دو سه سال پيش را. ضيايي هم ما را همراهي کرد و من ديدم که گلشيري مرا يادش است و خلاصه وقتي فهميد که ماجرا چيست کارها را گرفت و براي هفته ی بعد با من و ثقفيان قراري گذاشت و همين شد مبناي جلساتي که بعد از آن تا دستگيري گلشيري در گمانم يکسال بعد، هر پانزده روز يکبار با شرکت گلشيری، ثقفيان، من، ایرج ضيايي، گهگاهي هم منصور کوشان که آنوقتها فقط نمايشنامه می نوشت، و يکي دو نفر ديگر که گمانم دانشجو بودند و حالا اسمشان يادم نيست، در خانه هاي اعضا برگذار مي شد. شرکت در اين جلسات و شنيدن نقدهاي گلشيري و بقيه در مورد شعرهايم تاثير مهمي بر کار من داشت. حالا ديگر شعر گفتن و نقد شعر و مطالعه ی نقدها و داستانها و شعر ديگران داشت کم کم به صورت جدي برايم مطرح مي شد. بخصوص که هميشه وقتي گلشيري را مي ديدم يکي از اولين سوالاتش اين بود که ببينم چه کردي در اين مدت؛ که يعني چه نوشتهاي و تازه گي چه خوانده اي؟ و بعد هم که مي گفتي، نظرت را مي پرسيد و تقريبا هم اغلب پيش از جدا شدن اسم شاعر يا داستان نويسي را می برد که کارهايش را خوانده اي؟ و همينها بود که مسير مطالعه ي ما را شکل مي داد. يکسال بعد، همان وقتي که او در زندان بود، من در رشته ي راه و ساختمان ديپلم گرفتم و براي کار به بوشهر رفتم و سال بعدش هم در امتحانات رشته ي تئاتر دانشکده ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران قبول شدم و چمدانم را که نيميش کتاب بود و نيميش لباس دست گرفتم و راه افتادم به طرف تهران و زندگي جديد در شهر بزرگ با همه ي هيجانات و خوبیها و بديهايش که تا آنجا که يادم مي آيد اولي بيشتر بود دومي کمتر، يا اصلا هيچ! زندگي در تهران و به خصوص دورهی دانشجويي در دانشکده هنرها جزء بهترين و مهمترين سالهاي زندگي من به حساب مي آيد. يعني از سال ۱۳۵۴ به بعد. اين سالها، سالهاي پر شتاب و پر جنب و جوش آموختن در عرصه هاي مختلف زندگي و ادبيات و هنر بود. در اين سالها دوستاني پيدا کردم که با بسياري از آنها هنوز هم رابطه دارم. استادهايي داشته ام که شايد بشود گفت جزء بهترين آدمهايي بوده اند که مي شد در آن سالها و سالهاي بعد در ايران، از آنها آموخت. و اين را من و همه ي آنهايي که در رشته تئاتر دانشکده هنرهاي زيبا تحصيل کرده اند، مرهون زحمتها و تلاشهاي بهرام بيضايي هستيم که در زمان سرپرستيش بر رشته تئاتر توانست کساني مثل شميم بهار، گلشيري، دکتر محمد کوثر، داريوش آشوري، گلي ترقي، غفار حسيني، شاهرخ مسکوب، مير فندرسکي بزرگ و جوان و خيليهاي ديگر را براي درس دادن به دانشکده وارد کند و البته خودش هم بود که براي اولين بار ما را متوجه ريشه هاي تئاتر شرق و ايران ميکرد. هر کدام از اينها در رشته خودش ما را با تازه ترين مکاتب نقد و بررسي تئاتر و ادبيات و هنر آشنا مي کردند (خب تا همینجایش که آدمهای موثر در زندگی من انگار خیلی بیشتر از آن سه نفر اول شد! اما همین است دیگر و انگار نمی شود کاریش کرد این ذهنی را که هرچه هم سعی کند نمیتواند به ساختار از پیش اندیشه شده وفادار بماند !). و خلاصه روز و شبمان با خواندن و بحث کردن و ديدن فيلم و تئاتر مي گذشت و البته در کنارش هم دوستيهاي جديد بود و عاشق شدنها و شکستهاي در عشق و خلاصه مي توانم بگويم که در اين سالها من بهشدت زندگي کرده ام و شايد به دليل همين شدتش بود که انگار تند و سريع هم گذشت و با گذشتنش ما را يکباره به ميان زندگي ديگري پرتاب کرد که زندگي انقلاب بود با همه ي هيجانات اوليه و مصايب بعدي. در اين ميان البته رابطه من با گلشيري همچنان ادامه داشت که بعدتر با بسته شدن دانشگاه در نتيجه ي انقلاب ، به تشکيل جلسات داستان پنجشنبه و بعدتر هم با جلسات ديگري و همکاري در مجلات مفيد و زنده رود ادامه پيدا کرد، تا روزهاي آخر زندگي من در ايران. و در آلمان هم هر چند سالي ديداري دست مي داد، در سفرهايي که به اينطرف داشت تا آن مرگ نابهنگامي که هنوز هم برايم باور کردني نيست. تاکيدي که بر نام و حضور گلشيري مي کنم ناشي از تاثير شديد او بر نگاه من به ادبيات و بر شعر من است. گرچه اولي دستخوش تغييرات بسيار شد و در نتيجه گاهي به بحث و دعوا هم مي رسيد اما دومي تا زنده بود ادامه داشت، چراکه به نظرم گلشيري از بهترين شنونده هاي شعر بود، و وسوسه مي شوم که بگويم بهترين شنونده(يا خواننده) شعر. هيچکس را نديدم که اينطور تسليم و مقهور شعر باشد و با اين دقت. شاديش از شنيدن يا خواندن شعري که خوب مي دانست، وصف نکردني است. و دقتش در جزييات شعر و تخيلي که به کار مي برد در وقت خواندن شعر. خلاصه بگويم که بينظير بود و آشنايي با او شانسي بود و نبودنش در اين سالها خلايي پر نشدني. اينها بود جزيي از کل زندگياي که نميدانم اصلا جوابي بود به اين سوالت، که سوال سختي هم هست و مثل بسياري از سوالات سخت، احتمالا جواب قانع کننده اي ندارد. گرچه مرا روزهايي به مرور زندگيم واداشت و چه بسيار لحظاتي را در خيالم زنده کرد و به خود مشغول، بي آنکه بتوانم بر کاغذ بياورمشان. - شاعران کمی میشناسم که مثل تو، تکه تکههای جدا را کنار هم می گذارند و شعر یکدست میسرایند: تعليق
جز نرمهگَردی//چه به كف
ميماند/ كه به انگشت بسايی و در مشت بسايی و ... یا: خانهيِ عنكبوتخانهيِ باداست اين دل/ بيدري كه بسته شود هرگز/ و پنجرههايِ شيشه شكستهاش/ گذرگاهِ باداست و مامن جغدهايي و شبكورهايي/ كه آن:/ به هُوهُوهُويي و/ اين:/ با خِشوخِشِ خشكيدهيِ بالهايش آواز ميخوانند/ سرخوش خوش ميخوانند سرودِ كُند و بيوقفهيِ ويراني را/ و خانه/ خانهيِ باداست،خانهيِباد شدهاست،خانهيِ باد/ و علفها و هرزهگيا ميرقصند بر در و ديوارش..... یا: پاييزِ عشقآهي به گَردِ راهش/ از آستانهيِ پاييز ميگذرد/ برگها را رُفته پيري خشك/ با دستِ سرد و چشمِ نمناكش از آستانِ سردِ پاييزي كه بر كوچه/ برافشاندهست برگ و بار..... و... منظورم احساس، تصویر و ایدههای گوناگون است که کنار هم میآیند، در هم میتنند و جداسازی- حتا تشخیصشان- ناممکن میشود. اين شايد بر گردد به سالهاي اوليه. از همان اول کار ارتباط با کسانی مثل خانم طيبی و بعدتر و بيشتر گلشيری، ياد گرفتم که بايد روي شعر کار کرد و نسخه ي اول به معناي کار تمام شده نيست. بعد پيش مي آمد که تکه هايي مي نوشتم اما ناتمام ميماند، گاهي يکي دو سطر بود و گاهي يک بند و خلاصه تمام نميشد. آنها را همانطور روي ميزم ميگذاشتم و بعد از مدتي مي رفتم سراغشان و سعي مي کردم که يکجوري به هم مونتاژشان کنم. البته تحت تاثير نظراتي که تشکل را در شعر مهم مي دانست من هم سعي مي کردم که تکه هايي را که تا حدودي به هم مربوط بودند، به هم مونتاژ کنم، اما گاهي پيش مي آمد که ميديدم از ترکيب تکه هايي ظاهرا بي ربط بند جالبي تشکيل ميشود. شايد همين تمرينها و ممارستها باشد که پس از سالها، حالا گاهي ناخودآگاه اين اتفاق به شکلهايي که مثال زده اي ميافتد. و همينطور توجه کردن به ساير هنرها، مثل زیاد فيلم ديدن که هنوز هم از عشقهاي من است و تاثير داستان و رمان مدرن و کمي هم موسيقي که در جواني البته بيشتر گوش مي کردم، بي تاثير نبوده است در به دست آمدن اين حالت . و شاید هم برگردد به اینکه ذهن هر آدمی مجموعه ای از صداهای گوناگون است که گاهی همزمان در هم می پیچند و در حالتی ناخودآگاه سرریز می کنند. یا بهتراست بگویم که من اینطور فکر می کنم. توضیح دقیقترش را شاید لازم باشد در سوال و جواب دیگری بدهم، اگر که بخواهی بدانی که چگونه شعر برای من اتفاق می افتد.
- حالا خودت این را بگو. توضیحش کمی مشکل است. در سالهای اول، وقتی در شروع کار هستیم، معمولا چیزهایی یاد می گیریم که بعدها بیآنکه بدانیم ملکه ی ذهنمان می شود. این دانسته ها و یادگیریها که ای بسا خیلی هم لازم اند به وقت خودشان، به خصوص اگر مجرای درستی داشته بوده باشند، می توانند بعدها تبدیل به نوعی کلیشه های دست و پا گیر شوند که به سادگی هم نمی توان از دستشان راحت شد. اصولی که در ظاهر درست وعلمی هم می نماید (اگر این کلمه ی علمی را اصلا بتوان در این مورد به کار برد) در واقع می توانند خرافه هایی باشند با ظاهری معقول که باید یکجوری از دستشان راحت شد. مثلا در دوره ای که من شروع کرده بودم به شعرگفتن یکی از این اصول، رعایت تشکل در شعر بود و ارتباط بندهای یک شعر، که آنوقتها شاه بیت نقدها و نظریات بعضی از منتقدان و نظریه پردازان شعر بود. خب از طرفی این کمک می کرد به پرهیز از پرت و پلا نوشتن و بی دقتی در انتخاب سطرها - چیزی که هنوز که هنوز است گریبان گیر بسیاری از شاعران گذشته و حال است؛ که بعضی عمری هم ازشان گذشته و کلی هم ادعای استادی دارند – ولی از طرف دیگر کم کم جلوی تخیل و پرشهای ذهنی را می گرفت. گرچه شعر برای من اغلب اتفاقی ناگهانی است و کمتر پیش آمده که با طرح و نقشه ی ِ از پیش تعیین شده به سراغش بروم یا بهتر است بگویم به سراغم بیاید. و اینهم ناگفته نماند که این مربوط به شروع نوشتن است و به اصطلاح نسخه ی ِ اول . هر چه که شعر ناگهانی هجوم می آورد و هر بار هم به شکلی ، بعد از نوشتن اولیه ، گاهی مدتها باید رویش کار کرد و برای دوستان خواند و باز کار کرد تا به نسخه ی نهایی تبدیل شود و فقط بعد از چاپ است که می توانم بگویم برای من تمام می شود.
- از چهگونهگی ِ سرودن گفتی. آیا به زمان سرودن با اعتماد به نفس سراغ ِ واژه میروی یا شورشی؟ شعر آیا از درون ِ جادوی واژهگان بیرون میآید؟ کاویدن ِ زبان؟ راستش اصلا نمی دانم که چقدر این منم که به سراغ شعر می روم یا اینکه چیزیست که به سراغ من می آید. البته شاید وقتی که خوب به انتظارش بوده باشم .این را هم بگویم که از نوشتن این حرف کمی اکراه دارم، چون حالا دیگر یکجورهایی مد شده که بگوییم این شعر است که مرا می نویسد و از این حرفها و بهتراست بگویم اداها. اما نه، هیچ اعتماد ِ به نفسی ندارم پیش از نوشتن شعر. حتی وقتهایی که مثلا آخرین شعرم را خودم ، یا کسانی که نظرشان برایم مهم است، خیلی خوب دانسته باشیم. برای همین هم هست که وقتی در مورد کسی می شنوم، یا خودم فکر می کنم، که برزبان تسلط دارد، یا خیلی حسرت می خورم و یا اصلا نمی توانم باور کنم و یا لاقل اعتماد ِ نداشته ام به خودم باز هم کمتر می شود. بعد از اینهمه سال هنوز هم انگار آدم تازه دارد شروع می کند، و همیشه هم این هراس وجود دارد برای من که دیگر تکرار نخواهد شد. بخصوص در دورانی که شعر نمی آید. حالا البته دیگر یاد گرفته ام که بیخود سر به دیوار نکوبم و در انتظار بمانم والبته این در انتظار ماندن هم برای خودش آدابی دارد و کمی با بیخیالی و بی توجه بودن فرق می کند. انگار باید مقدماتی را فراهم کرد و خانه را آب و جارو کرد و خلاصه لوازم پذیرایی را آماده کرد و در عین گیجی و اضطراب یکجورهایی کاملا آماده وحاضر یراق هم بود. البته می شود گاهی که طول می کشد و بیقراری آدم زیاد می شود و گاهی هم آدم مینشیند و چیزهایی می نویسد که اغلب پاره می شوند و نصیب سطل آشغال.
- برگردم به پرسش نخست و بگویم که هویت ِ شاعر، بر نقصها، نداشتن ِ هویت، نیازهای روزمره برای هویت استوار است. شاید شعر گفتن اصلا وجهیش همان جستجوی هویت فردی باشد در آغاز، و بعدتراست که اصلا به این سوال می رسیم که هویت جمعی ما چیست. و هرچه پیشتر می رویم می بینیم که هی سوالها بیشتر می شود و رسیدن یا حتی نزدیک شدن به جواب - اگر اصلا جوابی در کار باشد- ، سخت تر و ناممکن تر می شود. و همینطور نقص ها و نداشتن ها و از دست دادن ها و باز هم همه ی ِ اینها از نو.
- مشکل و همزمان زیبایی ِ زندگی در این است که روزها میخواهی برگی نانوشته باشی و همزمان دستی که زندگی را میسازد. شاید هم این باشد که گاهی فقط می خواهی برگی نانوشته را به نوشته تبدیل کنی و نمی شود، یا هربار سخت تر میشود. حالا دیگر خیلی وقت است که دست کشیده ام از اینکه دستی باشم که زندگی را می سازد.
-شاعری گفته است "از زمانی که الفبا و نوشتن آموختم، شروع به سرودن ِ شعر کردم. الفبا بزرگترین هدیه بود." میتوان گفت؛ خوب هر کودکی الفبا و نوشتن میآموزد، چرا هر کودکی شاعر نمیشود؟ شاید چون هیچ کودکی کودک نمی ماند! اما البته چرا باید هر کودکی شاعر بشود؟ درست است که شاید در هر شاعری کودکی نهفته باشد، یا وجهی از کودکی، که همان تلاش برای فهم جهان است و مدام سوال کردن از جهان ِ ناشناخته ها و گاهی هم به کمک تخیل رسیدن یا نزدیک شدن به جوابی که بیش از آنکه جواب باشد سوالی دیگراست، اما به گمانم فقط این نیست. گرچه گاهی صفتهای دیگری هم ،هم به کودک و هم به شاعران نسبت می دهند که نمیدانم چقدر درست است. شاید اگر سوالت را کمی بازتر کنی بهتر بشود در موردش حرف زد.
- فکر میکنی شعر به این احساس دامن میزند که خود و جهان را بهتر ببینیم – جهان و من قابل رویت شویم؟ نمیدانم. اصلا شک دارم که بهتر دیدن جهان جزئی از کار شعر باشد. یا قابل رویت کردن خود و جهان. گرچه شاید شعر با هردوی اینها رابطه ای داشته باشد. با دومی بیشتر و با اولی، نمی دانم.
- فکر میکنی معاصر ِ نسل ِ خودت هستی؟ این احساس را در خود یا با خودت داری؟ گمان می کنم باشم. یا لااقل با بعضی از هم نسلان خودم . اگر سوال را درست فهمیده باشم. کمی توضیح می دهی؟ - منظور این بود که: اصلن جهان ِ نسلی را که هم نسل ِ تو است، درک میکنی – کردهای؟ مثال میزنم. مولوی میگوید "در دیدهی من اندرآ وزچشم من بنگر مرا / زیرا برون از دیدهها، منزلگهی بگزیدهام" و در شعر تو میخوانیم: و گاهي هم بايد رفت به خوابِ ديگری/ و ديد كابوس ِ ديگری را این نسل هم مثل همه ی نسلهای دیگر آدمهای متفاوتی، یا دسته های متفاوتی داشته که من هم با بعضی از آنها نزدیکتر بوده ام، یعنی که شاید بیشتر از دیگران درکشان کردهام، یا شاید بهتراست بگویم احساسشان کرده ام و بعضی را هم نه توانسته ام بفهمم و نه علاقه ای داشته ام به فهمیدنشان. اما این را که گاهی گمان کرده ام رویاهای مشترکی داشته ایم و رسیده ام به کابوسهایی که دیگر نمی دانم چقدر فقط متعلق به من بوده اند و چقدر مشترک، نمی توان انکار کرد.
- زمانی، جایی، جمعی میبینی که دارند کلماتی را فریاد میزنند. تو نمیتوانی. میروی در اتاق مینشینی و پرده را میکشی و شعر میخوانی – میسرایی. هیچ گاه خود را به آن جمع یا نسل نزدیک دیدهای؟ در لحظاتی بله. البته همانوقت هم این اتفاق می افتاد. نه اینکه بروم بنشینم شعر بخوانم لزوما. گاهی هم سعی کردم که درمیانشان باشم، گرچه واقعا برایم سخت بود همراهشان فریاد کشیدن یا شعار دادن. در مسیر زندگیم در گذشته پیش آمد که کنار این جمعها باشم، گرچه در همانوقت هم ای بسا که خودم را جدا یا دور می دیدم. گرچه گاهی گمان می کردم که رویاها و خیالهای ِ مشترکی داریم و بعدتر چه دردناک بود و چه سخت، پی بردن به اشتباه. - رابطهت با هنرها دیگر، تئاتر، موسیقی، سینما و نقاشی چهگونه |