بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه پیوندها شعر، علیه فراموشی ویژه ی 8 مارس |
|
||||
- نوشته ای: و من فقط آن زمان که شعرهای مهملی می نوشتم شاعر بودم
در یادداشت برای پذیرش این گفت و گو
نوشتی: "خودم را "شاعر" نمی دانم و به این چیزهایی که می نویسم "شعر" نمی
گویم – دیگر نمی گویم.
زمانی فکر میکردم که می گویم. امروز می دانم که نگفتهام و نمیگویم. همیشه هوس شعرگفتن داشتهام، یعنی هوس رفتن به جایی را که شعر از آنجا میآید. این هوس برایم سرآغاز ِ سفری شعری بوده، اما مرا به خود شعر نرسانده است (نمیتوانسته برساند). گمان نمی کنم که بتوان در متن به "مقصد" – به شعر- رسید. زبان ِ مادری ِ شعر، سکوت است. در سرزمین ِ شعر کسی "سخن" نمیگوید. رسیدی، از گفتن میمانی. - کسی که فرق بین کیسه پلاستیکی خرید و بقچه را نمی دانست، ایراد می گرفت که تو داری ادابازی "فوتوریستی" درمی آوری. نفهمیدم از کجا این کلمه را شنیده بود.
خودت اسم این کارها را چه می گذاری؟
"و دوباره بازی کنیم
تا
- چزاره پاوزه (در زندگی به مثابه
ی هنر) نوشته است:" ساختمان شعر را اگر در تجربه نیاموخته باشم، باورش
ندارم. وقتی در شرایطی چیزی به دهنم می رسد، با خودم زمزمه می کنم و می
بینم که فکر شکل می گیرد. واژه گان مختلف رابطه های مختلفی ایجاد می کنند
در رنگ آمیزی وزن ِ تازه ای که کاملن فردی است. آن گاه، بیش تر کار انجام
شده است." به روش ِ کارم (اگر روشی در کار باشد) خودآگاهانه نمیاندیشم. همینقدر میدانم که به دنبال ِ فکر نمیگردم. فکر مثلِ سایه است؛ بروی سراغش می گریِزد. باید گذاشت که خودش به سراغت بیاید-اگر بیاید. یعنی اگر آنقدر باز و مهماننواز باشی که بیاید: موجود ِ زنده وخجالتیی ست. - چه گونه شعر می نویسی (میسرایی)؟ تو خیابان قدم می زنی و چیزی به ذهنت می رسد؛ یا که می نشینی پشت میز تا فکری به سراغت بیاید؟بیشتر در خیابان قدم زدن است تا در پشت میز نشستن. اما بگذار اول چیزی بگویم: گمان نمی کنم که بشود شعر را نوشت. ‘شعر نوشتن’ همانقدر برایم ترکیب ِ بیگانهایست که ‘هستی نوشتن’ – و چطور می شود هستی را نوشت؟! حداکثر کاری که می توان کرد این است که از شعر بنویسیم. بدبختانه با شعر همان کاری را کردهایم که مدرنیته با خدا کرد: او را کشت و انسان را به جایش نشاند. ما هم شعر را می کشیم تا شاعر را به جایش بنشانیم. این کار را میکنیم و در هرویین میافتیم (هرویین یعنی موج و نهضت!)- و این توهم برایمان پیش میآید که شعر را میشود نوشت و آن هم به واسطهی اشتهای زبانی ِ موجودی به نام ِ شاعر!... برگردیم به فرق ِ میز و خیابان. چه در خیابان باشم، چه در پشت ِ میز هیچ وقت تصمیم به نوشتن نمیگیرم. در واقع تا آنجا که بتوانم هم روند ِ نوشتن را به تاخیر میاندازم. علتاش هم این است که معتقدم که هر چه نوشتن بیشتر به تاخیر بیفتد امکان ِ به دست آمدن ِ چیزی که به لحاظ اگزیستانسیال دندانگیر باشد بیشتر می شود. - اولین واژه مهم است یا اولین جمله؟ اولین تجربه مهم است. تجربه همیشه در زبان اتفاق نمیافتد. - وقت خاصی داری برای کار؟ نه. هرچند که اسم چیزهایی را که می نویسم "کار" گذاشته ام، به نوشتن به عنوان ِ کار نگاه نمی کنم. وقت ِ نوشتن وقت ِ تفریح و سبک باریست، نه وقت ِ کار. وقت ِ غافلگیر شدن است – وقت شبیخون خوردن. - خوب، کار و درگیری روزانه هم داری. به کسی فکر کرده ای، با دوستی گپ زدهای، همسایهت را دیدهای، نامهای دریافت کرده ای. و ایده ای شکل می گیرد... به این فکر نکردهام که ایدههایم چگونه شکل می گیرند. شاید همینطوری باشد که میگویی. خودآگاهانه به آن نمیاندیشم چون به دنبال ِ ایجاد ِ شرایط ِ مناسبی برای ایدهیابی نیستم. - تمرکز می کنی و کنجکاوی بدانی این بار چه خواهی نوشت. نه، نوشتهها و نوشتنهایی را دوست دارم که بدون سعی و تلاش به دست میآیند (رابطهام با نوشتن یکطرفه است: به سراغش نمی روم، منتظر میمانم تا به سراغم بیاید). - بعد جمله هایی می نویسی. این جمله ها پشت سر هم اند یا فاصله ای میان شان هست که بعد پر شود؟ بیشتر از آنکه "پر" کنم خالی می کنم –که یعنی خط میزنم. نوشتن زیاد دست خودم نیست ولی خط زدن چرا. خیلی هم به آن وابستهام چون تنها جاییست که میتوانم اعمال قدرت کنم و آن هم دیکتاتورمآبانه! - می دانی درباره ی چیست؟ نه. دوست دارم چیزهایی را پیدا کنم که به دنبالشان نبودهام. ناگهانیها همیشه جالبترند. - چه زمانی فکر کردی شعر دوست داری؟ وقتی بچه بودم شعر دوست داشتم- حالا دیگر نه. به گمانم رابطهی آدم با شعر باید مثل ِ رابطهی سگ با زندگی باشد. سگ زندگی دوست ندارد؛ فقط زندگی میکند- صد در صدی و تمام عیار البته، بر خلاف ِ اغلب ِ آدمها- از جمله خود ِ من! - یادت می آید اول بار چه زمانی بود که نوشته ت را خواندی و گفتی: "این شعر است"؟ اولین بار در نوجوانی بود. چیزی نوشتم و گفتم شعر است. گفتم شعر است تا شاعر بشوم. اهمیت داشت. نان و آب ِ معنوی درش بود! - با ادبیات سر و کار داشتی؟ خیلی کم. - رابطه ات با واقعیت چه گونه است؟
این است: |
||||
|
||||
- به اشیاء نگاه می کنی و آن ها بی واسطه در نظرت می آیند؟ از این استعدادها ندارم! نمیدانم "بیواسطه" دیدن یعنی چی. یعنی اینکه اشیاء را آنچنان که هستند ببینم و نه به طریقی که استفاده میشوند؟ اگر منظور این باشد، گهگاه بیواسطه میبینم. - این شعر را می خوانیم: |
||||
|
||||
چرا نپرسیم "چرا"؟ میتوانید بپرسید. من هم حق دارم که حواسم پرت شود! - این پرت شدن حواس از عصبیت است یا ترس؟ بیشتر از ترس است. خواننده مرا میترساند- به ویژه وقتی که در وسط ِ کار (رانندگی) سرو کلهش پیدا میشود. حالت آدمی را پیدا میکنم که بدون گواهینامه پشت ِ رُل نشسته و یک هو پلیس جلوش را میگیرد... به نظرم رابطهی خواننده با متن در بیشتر ِ مواقع "رابطهای غیردموکراتیک" است. خواننده انتظاراتش را به متن تحمیل میکند. خلاقانه خواندن یعنی بی هیچ انتظار ِ قبلی خواندن. تنها در آنصورت میشود زیر و بمهای واقعی ِ متن را دید. خوانندهی خلاق کم داریم. مشکل زمانی حاد میشود که خواننده در نویسند ه نفوذ میکند و به جای او قلم را در دست میگیرد. آنوقت نویسندهی صاحب سبک پیدا میکنیم! - شعر را که می نویسی، به واژه ها و سطرها شکل و ساخت هم می دهی؟ [پرسشم غلط انداز است میدانم].
به واژهها و سطرها
گاهی ولی به ساخت ِ کار نه.
- "من تقصیر شبم"
|
||||
|