لیلا مشفق



 moshfegh

 

شعر 1:

کمی دست بجنبان زن!

زندگی فرصتی برای  نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.

پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟

حوصله ام از سر بیاید...

چه یک وجب  استخوان بخورد

 چه هر چه می خواهی  قدم بزنی، بزن! سیم آخر همیشه لخت است.

با آب بیعت کرده ، از گوشه پیراهنم گل بگیر!

شرجی از سر و رویت می پاشد به دریای پشت سرم ـــ خزر؟

چه افسانه هائی بافتم با موی دختر با نمک شمال

این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم

آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا  !

به چشم های تو می رسم و  اشتهایم کور است

اگر شهریار راست می گفت  خودش، هنوز جانم به قربانت بیا!

حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف

با اجاق ای  که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو  بگیرد.

این آشپزخانه خودش را به  آب و آتش زده ـــ  منجمدش کنید!

عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود،  من از غار نشینی دل خوشی ندارم!

خون از جائی نشت کرده که نباید

 و خون خونِ خودم را می شست

روزنامه نوشتند تیتر نداریم ـــ روزنامه نداریم!

نه ، نه ، نه

هنوز هیچ جنگی جهانی نشده،

بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند،  فقط  بزند!

من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!

وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده

پشت سرم نگاه جا مانده ـــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده

از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.

حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی

 اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس

ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد!

از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد

این  دیوار را بخ ...  شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!

که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟

دخیل همین کفشم  که خسته تر از پیکان شده

چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟

اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هستم

شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند

آخر کجای  استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟

پائین تر!

بیا ! نوبت من اینجاست

ایست!

 

......................

 

شعر 2:

از کله ی تراس تا مغز سرخپوست های خیابان سیزدهم

دودی از خبرها در نیامده حتی.

بمب! ... آغاز سال 1390: این خانه ( تنها ) مرکز دنیاست

وقتی عقربه ها با اشاره ی تو می زنند، 365 دهل می رقصند

و سرخی خطوط این تقویم  یعنی تا تولدی دیگر هنوز وقت هست!

مگر این رگ ها، رد تازه تری برای پاهایم بدوزند

که سینه به سینه تا زیر دنده های زمین راه دارند

اصلا این همه نبض برای هوائی شدنت ، هوائی اند

که بهار تا چشم هایت ترک ور داشت

یک عروسک تا شانه های این خانه می دانی

من از کودکی بزرگ تر بودم

این را چشم های این عکس خوب می بینند / ببین!

چیزهایی که پنهان می کنم، فراموشم نمی کنند

از لای گل سرخ های چینی طعم دست مادرم می آید

و این که هر سال اشکم را در آورده هیچ ربطی به قیمت پیاز ندارد

لطفا شما این نمکدان ها را ردیف تر از دندان هایم بشکن!

این روز ها، از این دهن ها که پا به پای هر میدانی چرخیده اند

از قیمت خروس خوان خشکبار چه خبر خورشید؟!

قربان روی ماه!

این چشم ها خودشان را به آسمان دوخته اند

یعنی هنوز مانده تا سنگ ها شهاب بریزند

( همین طور است که آسمان بالای سر ِ ما ابری ست )

حالا تو  چند قدم به انگشت هایم نزدیک تر شو!

تا این کلمات از دریا  لبریزند،

ساحل دارد به حکم باد توی موهات می پیچد.

بگو کوچه ها کمی عقب بکشند

می خواهم وجب بزنم بین ناخن هام

جائی که رد انگشت ِ ماسه ها پیداست

مثلا در این عکس پشت به دریا که باشی

خاطر ماهی ها  همیشه جمع است.