مینا اسدی



 minaAsadi

  

شعری برای "نیلوفر"



...یعنی که تا سرم را بر گردانم
پلک هایت
باز و باز تر می شوند 
و چشمهایت
درشت و درشت تر؟
برای کشف کدام راز
همه گوش و چشم می شوی؟ 
برای دانستن کدام قصه
سر می کشی
به جای جای جهان‌؟

به نیلوفران آبی برکه های "مونه" می مانی
در قابهای نقاشی

آویخته بر دیوارهای کهنه.
این چنین که تو یی
تیز هوش و تیز گوش
کمی دور تر که بروی
دور تر از برکه ها...قاب ها ...و دیوارها
رودی می بینی
که آواز خوانان به دریاها می ریزد
پس آنگاه
تو نیلوفر اقیانوس ها خواهی شد.



تجدید عهد

خفه شوید آقا!
شما هم ساکت باشید خانم!
- فقط چند ثانیه-
و فریاد کودکان گرسنه‌ی جهان را بشنوید.

وقتی که نازپروردگان شما
ویتامین های اضافه را استفراغ می‌کنند
و بانگ ادعا هایتان
گوش فلک را کر می‌کند
خفه شوید آقا!
و شما هم چند ثانیه
- فقط چند ثانیه –
زبان به دهان بگیرید خانم!
و بگذارید صدا به صدا برسد
و صدای
 عاطفه ها
فریاد
 
زهرا ها
و وحشت
 کبرا ها
در هیاهوی حقوق بشر تان
گم نشود
و دم به ساعت
با من شرط بلاغ نگویید
و نامه‌های فدایت شوم
اندر فواید تجدید نظر ننویسید

***************

نظر چه می‌‌داند چیست؟
نفس‌اش در نمی‌آید
نبض‌اش به سختی می‌زند
دریچه‌های قلب‌اش بسته است
نان ندارد
کار ندارد
خانه ندارد
خون می‌فروشد
بچه‌
 
تودلی می‌فروشد
زن می‌فروشد
خودش را می‌فروشد

گرسنگی نظر‌ نیست
تشنگی نظر نیست
بیکاری نظر نیست
بیماری نظر نیست
دربدری نظر نیست
مرگ کودکان نظر نیست
قطع دست و زبان نظر نیست
سنگسار زنان نظر نیست
عریانی آن حقیقتی‌ست
که شما
- دبنگان بی بو و خاصیت
و حقیران ارزان فروش-
با عینک سود و زیان
می‌بینید
و برآن دیده فرو می‌بندید
نه
من هنوز
آردهایم را نبیخته‌ام
و الک‌‌‌ام را نیاویخته‌ام

اگر
 بوش آقای جهان شود
اگر
 
پاپ دست همه‌ی ملاها را ببوسد
اگر شما تخم همه‌ی
 
بالایی ‌ها را دستمال کنید
اگر
 
چاوز انشاءالله گویان
کون
 
احمدی‌نژاد را بلیسد
و - حتا-
اگر
 
مارکس از گور خویش برخیزد
و فرمان آتش بس دهد
من تجدید نظر نمی‌کنم

من
از همین‌جا
از راهروهای تنهایی‌ام
و از تاریک‌ترین نقطه‌ی تبعیدم
با همه‌ی پابرهنگان
با همه‌ی گرسنگان
با همه‌ی آوارگان
با همه‌ی تن‌فروشان
با همه‌ی مادران
و با زنان
با زنان
و با زنان
تجدید عهد می‌کنم
که تا در بر این پاشنه می‌چرخد
در نگاهم به جهان
تجدید نظر نکنم.


 

 

این میکروفون صاحب مرده ...



می خواهید دیده شوید

فرقی نمی کند

روی جلد

پشت جلد

لابلای مجله

در زیر آگهی های ترحیم .

می خواهید باشید

همین که دیده شوید

کافی ست

با " کت " ، بی " کت "

با " پیراهن " یا  " زیر پیراهن رکابی "

می خواهید باشید

و این میکروفون صاحب مرده

همیشه روی میز تان باشد

می خواهید باشید

آن بالا

پشت آن میکروفون

چه می گویید

از کمترین اهمیتی برخوردار نیست

مهم اینست که بگوئید

                        فقط بگوئید

و ...  هی

چانه های تان را

                    بچرخانید

ور...ور...ور

"من

      من

          من

آهای نگاه کنید

جان مادرتان

بمن نگاه کنید

خواهش می کنم ...

من ...

ببینید ...

من ...

اینجا هستم

استدعا می کنم

من ...

اینجا...

توی صفحه ی نود و چهار

ستون پنجم

آن زیر زیر

یک دستم روی میز

یک دستم روی پای راستم

چه فرق می کند

در چه اندازه ای ،

هستم

من

   اینجا هستم

مهم نیست که چه کرده ام

چه گفته ام

و چه نوشته ام

بالاخره

          توی روزنامه هستم

به کوری چشم شما  " !  

 

 

می خواهید دیده شوید

بهر قیمتی

و این میکروفون صاحب مرده

همیشه روی میزتان باشد

می خواهید آنقدر بگویید

که کف کنید

و آب از چک و چانه تان بریزد

می خواهید دیده شوید

چه فرق می کند

کجا؟

چه وقت؟

و با چه کسانی ؟

همین که آن بالا باشید

                          خوب است

همان جا

پشت یک میز

روی یک صندلی

و رو به جمعیت

لبخند بزنید

با پشت صاف

و گردنی کج

             متمایل به دوربین

مانعی ندارد

به هیچ جای جهان بر نمی خورد

اگر

ـ کمی کرنش کنید

ـ کمی تملق بگویید

ـ کمی لاس بزنید

            و در مواقع اضطراری

کمی  ـ فقط کمی ـ  خوش رقصی  کنید.

 

        ***

 

آن بالا که باشید

" بالایی ها "

زیر بازوی تان را می گیرند.

باشید

بمانید

همانجا

 ـ پشت میکروفون ـ

                ـ  زیر نور افکن ـ

بزرگ می شوید

باور کنید

 بالاخره یک روز بزرگ می شوید

این جوری ها هم نیست

تاریخ از شما یاد خواهد کرد.

خود فروشان نیز در تاریخ می مانند ! .