فاطمه اختصاری



 ekhtesari

شعر شماره 1:

 

تهران زنی ست چادری و اخمو

با چشم های گم شده در بازار

با ساک خالی اش وسط کوچه

از شهر، از ادامه ی خود بیزار

 

تهران زنی ست پشت چراغی زرد

که هیچ وقت سبز نخواهد شد

تهران زنی ست که جلوی ماشین

یک لحظه ایستاد، سپس رد شد

 

تهران زنی ست توی کلاس درس

چوب الف کشیده سر ِ تخته

لای خطوط گم شده با گریه

با آلت تناسلی ِ اخته

 

تهران زنی ست حامله از میدان

آزادی و رسالت و راه آهن

سرگیجه دار ِ دُور زدن در خود

حال تهوّعی ست میان ِ ون!

 

تهران زنی ست حبس شده در بند

دلخوش به روزهای ملاقاتی

در اعتصاب های غذا همراه

با گریه بعد سیلی و خون قاطی

 

دیوار تکیه داده به پشت او

پاییز زرد ریخته بر دوشش

هر روز ترس ریختن آوار

هر شب صدای زلزله در گوشش

 

دنبال رفتن است به جایی دووور

مثل پرنده ای ست ولی بی بال

با مقصدی که گم شده در قلبش

تهران زنی ست داخل ترمینال


 

شعر شماره 2:

 

فعول اسم کسی بود توی زندگی اش

که هیچ وقت نمی خواست من! بفهمم کیست

که عکس کوچکی از او میان کیفش داشت

اگر چه توی دلش سال هاست مردی نیست

ولی هنوز به یادش -به گریه- می افتد

میان هر پک سیگار، خانم فمنیست!

به خاطرات قدیمی نمی شود برگشت

که بوی ادکلنت مانده روی هر چیزم

بدون فکر به عشقت نشسته ام جلویِ

حواس پرتی دنیای آنور ِ میزم

فقط هنوز به یادت کنار پنجره ام

میان هر پک سیگار اشک می ریزم

فعول آدم معمولی زمانش بود

بدون دغدغه ی آلت تناسلی اش

بدون فکر به بار زنانه ی کلمات

به فکر راحتی اش بود و شورت گل گلی اش

زن و روابط پیچیده را کنار گذاشت

که مانده بود از این عشق، بی تحمّلی اش

من از قدم زدنش توی کوچه می فهمم

چه راه های درازی درون سر دارد

از این که یکسره دنبال سایه اش هستم

از این که استرسم می دهد خبر دارد

زنی ست با غم ِ پنهان ِ زیر روسری اش

که عاشقاً شدنش واقعا خطر دارد!


 

شعر شماره 3:

 

از کلید حامله بودم

با ویار ِ خوردن ِ درها

بسته می شدند به رویم

چشم های داخل سرها

 

چرخ می خورم به زمین گیج

به سرم کشیده جنونم

یک نفر نگاه خودش را

قفل کرده بود درونم

 

با زمان ِ ریخته در هم

زن نشسته داخل زندان

از کلید حامله بود و

در سرش زدن به خیابان

 

حالت مهوّع دیوار

ناخن کشیده به درها

قرص می خورد به زمین گیج

زیر فحش ها و تشرها

 

قفل بسته بود دهانم

فعل، قفل بودن ِ در بود

زن ِ زیر مشت و لگدها

فکر کرد بچّه، پسر بود!

 

بدن برهنه ی من با

شکم برآمده از باد

لای یاد و خاطره گم شد

بوسه ای که از دهن افتاد

 

من به عشق زنده ام و درد

می کشم/ جلو عقبم را

با تمام خستگی ام باز

می دهم ادامه شبم را


 

شعر شماره 4:

 

چیزی وجود داشت ته ِ گلدان

که سعی داشت سبز شود هر سال

که تشنه بود مثل زنی تشنه

در تخت یک غریبه پس از انزال

 

اثبات زنده بودن و جنبش بود

با اعتقاد! بی سند و مدرک

در لایه های گرم رحم، در خون

چیزی وجود داشت بدون ِ شک!

 

دیوانه وار یکسره می کوبید

قلبی که ناگزیر تپیدن بود

پای فرار کردنم از این خاک

در دست های خسته ی یک زن بود

 

اسطوره ی همیشگی عصیان

هرچند که بریده شده گیسش

که می چکید واژه ی آزادی

از چشم های گربه ای ِ خیسش

 

در من کسی به مرگ می اندیشید

تصویر شک کنار دوراهی بود

پایان هر دو راه، دری بسته!

پایان هر دو راه، سیاهی بود!

 

- یک روز ِ سبز می رسد از راه و...

این خواب نیمه کاره ی آن زن بود

چیزی وجود داشت ته ِ گلدان

هرچند ناامید تر از من بود


 

شعر شماره 5:

 

زن این شعر تخت خوابیده

مرد این شعر تخت خوابیده

بچه ی شعر تخت خوابیده

شعر بی شخصیت شروع شده

 

کارهایی که کرده خواهد شد:

سفره و چای برده خواهد شد

بعد صبحانه خورده خواهد شد

پول مربوط به اجاره و قبض

طبق عادت شمرده خواهد شد

 

اتفاقات غیرممکن ِ شعر:

خودکشی، سکس، بچه آوردن

عاشقی و تجاوز و مردن

بوس و دلتنگی و شکایت و حبس

سفر ِ با قطار و غم خوردن

 

فکرهایی که در سر آمده است:

گندِ این زندگی در آمده است

سایر ِ فکرها:

نه! چیزی نیست!

حس: فقط مورمور ِ شست ِ پا

که طبیعی ست، از مریضی نیست!

 

آخرش چی؟ ادامه دادن به

خواب هایی که بچّه می بیند

خواب هایی که مرد می بیند

خواب هایی که زن نمی بیند!