مینا حسنی

   

از پیراهنم بالا آمده ماه

و سر گذاشته روی شانه‌هام...

تسلیت نمی‌پذیرد

این چشم‌های گره خورده

صداش درنمی‌آید

این گلوی کبود

که هرچه زاییده مانده روی دست‌هام

گریه‌اش نمی‌گیرد

این سیاه

که پهن شده بر بند بند استخوان‌هام...

پیچ ...

تاب نمی‌آورم

و برمی‌گردانم

بر دامنم

تسبیح هزار دانه‌ای را

که بلعیده بودم به نیت شفا

...

کسی این کهکشان را از شیر بگیرد

که گریه می‌کند روی دست‌هام...

بالا آمده ماه...

تسلیت نمی‌پذیرد این رود

که از بس مدّ مانده

مرداب شده توی چشم‌هام!