بایگانی      صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها         شعر، علیه فراموشی

 

 

سه شعر از سزار وایه خو

برگردان: مسعود زاهدی

 

سزار وایه خو، متولد 1892 در روستای سانتیاگو د چوکو (Santiago de Choco) از مناطق کوهستانی پرو. در نوجوانی با کارگران فصلی مزارع نیشکر اشنا شد که بدهی شان به صاحبان زمین به خاطر غذا و مشروب، از نیشکر مزارع سریع تر رشد می کرد. این تجربه ی نوجوانی و بعدها اشنایی با فلاکت زندگی کارگران و رشد نارضایی اجتماعی در دوران دانشجویی، وایه خو را به جایی کشاند که در 1931 در جمهوری اسپانیا، مارکسیسم تدریس می کرد. مجموعه شعر "شعرهای انسانی" (Poemas Humanos) را به سال 1938 انتشار داد. 
نخستین مجموعه شعرش
Los heraldos negros را در 1918 منتشر کرد و در سال 1922 کتاب Tricle را. این دومین کتب نام او را به عنوان "والت ویتمن ِ جنوب" ثبت کرد.
پس از پایان تحصیلات فلسفه، ادبیات و حقوق و انتشار دو کتاب دبگر به پاریس رفت و از طریق نوشتن مقاله برای نشریات گوناگون روزگار می گذراند.
پس از آشنایی بیش تر با مسایل اجتماعی و اقتصادی آن چه که جهان سوم نامیده می شد، به قول خودش "از کار ادبی" فاصله گرفت و با ادبیات بیگانه شد. پس از گذراندن دوران بیماری جسمی و روحی به مارکسیسم گرایش پیدا کرد و آن را به عنوان تنها را مبارزه با ستم و استثمار پذیرفت. حاصل سه سفر به اتحاد شوروی و رابطه ی نزدیک با جمهوری اسپانیا دو نمایشنامه است به نام "مسکو علیه مسکو" و مامپار (
Mampar) و مجموعه "شعرهای نثری" و "علیه رازداری حرفه ای" که نشان از باور ایدئ.لوژیک سزار وایه خو دارند.
از برخی جمله های نامه ها به همسرش می توان دریافت که اندیشه ی ایدئولوژیک و منظره های روسیه، انگیزه ی اصلی سرودن شعرهای مجموعه ی "شعرهای انسانی" هستند که پیش از جنگ دوم جهانی به فرانسه و انگلیسی و بعدها به بیش تر زبان های جهان ترجمه شدند. این مجموعه بازتاب نفرت وایه خو از فاشیسم جهانی است. پس از بازگشت از کنگره ی جهانی نویسندگان ضدفاشیست، به مدت دوماه، 23 شعر "شعرهای انسانی" را سرود. وایه خو به نمایندگی پرولتاریای پرو در این کنگره شرکت داشت. شعرهای این مجموعه نشان از آمال و اندیشه ی وایه خو دارند. جهانی از رویا، "جایی که مرگ نباشد"، زیرا خوبی در نهایت بر بدی چیره خواهد شد. چندماه پس از به پایان رساندن سرایش این مجموعه، در 13 مارس 1938 در پاریس در گذشت.

 

آواز برآمد:
باید که هر دو دستش را نشان دهد.
و این ناممکن بود.
هنگام که می گرید باید گام هاش را اندازه بگیرند
و این ناممکن بود
به زمانی که صفر بی کار می ماند
باید به یک چیز اندیشه کند
و این ناممکن بود
باید که کاری نامتعارف بکند
و این ناممکن بود
باید که انبوهی میان او و دیگر باشد
هم چون خود ِ او
و این ناممکن بود
باید خود را با او مقایسه کنند
و این ناممکن بود
دست آخر باید او را به نام بخوانند
و این ناممکن بود.

 

مردی می گذرد

 

مردی با نان بر شانه اش می گذرد
باید بنویسم که همزادم است؟ 

و دیگری نشسته، می خاراند، شپشی از زیر بغل می گیرد، لِه می کند.
چه کسی دل دارد که از روان کاوی آغاز کند؟

دیگری پا بر سینه ام می گذارد با خنجری در دست
و بعد از دکتر سقراط آغاز می کند
 

آن گاه گوژپشتی می گذرد، دست در دست کودکی
بعد باید آندره برتون بخوانم؟

دیگری از سرما می لرزد، سرفه می کند و خون بالا می آورد
آیا می توانی از ژرفای من آغاز کنی؟ 

دیگری در لجن به دنبال پوست و هسته است
پس چه گونه می توانی از بی نهایت بنویسی؟

بنایی از بام خانه سقوط می کند، می میرد و دیگر چیزی نخواهد خورد
و آن گاه استعاره را نو کنیم؟ 

تاجری به خاطر ِ یک گرم سر مشتری کلاه می گذارد
آن گاه از بعد چهارم بگوییم؟ 

بانک دار نمایه ی درآمدش را جعل می کند
آن گاه در تئاتر شهامت گریستن داشته باشیم؟ 

آواره ای با زانوان بغل کرده می خوابد
حالا از پیکاسو حرف بزنیم؟ 

کسی گریان سوی گورستان می رود
چه گونه می توانی به آکادمی بروی؟ 

کسی در آشپزخانه اسلحه پاک می کند
چه کسی شهامت دارد از رستاخیز بگوید؟

کسی می گذرد در حال شمردن انگشتان
چه گونه می توانی از دیگری بگویی، بی که فریاد برداری؟

 

تاق جفت
 

تمامیت! تازه، زندگی!
تمامیت! تازه، مرگ!  

تمامیت! تازه، همه!
تمامیت! تازه، هیچ!  

تمامیت! تازه، جهان!
تمامیت! تازه، ماده!

تمامیت! تازه، خدا!
تمامیت! تازه، هیچ کس! 

تمامیت! تازه، هرگز!
تمامیت! تازه، همیشه!

تمامیت! تازه، زر!
تمامیت! تازه، ماده!

تمامیت! تازه، گریه!
تمامیت! تازه، خنده!

                                                9 نوامبر 1937