بایگانی صفحه اول تازه های شعر کتابخانه پیوندها شعر، علیه فراموشی |
روشنک بیگناه
1
عینک ته استکانی
ساعت مچی شکسته
عقربه هایش ثابت
در زمانی مبهم
بر گلیمی کوچک
رو به آینه
به جای عکسی در قاب
مشتی گندم
به جای سنگ و گور
نقش تو این گونه
از غبار ایمن ماند
از تو شدن
جامه ات را پوشیدن
بوی ترا گذر دادن
از دریا و جاده و ابر
در قطاری که میرود دوان
از پنجره نگاه می کنی و ما
در صف های طولانی دست تکان میدهیم
کیست این که میرود؟
کدام از ما
اولین روایت را فاش خواهد کرد؟
فانوس حافظه را آیا تاب روشنایی هست
برابر سیمای زیبای تو
بی عینک و ساعت شکسته؟
کدام از ما ست که میرود در این قطار
چنین شتابان؟
مه 1998
2
تمام شب
جست و جو ادامه داشت
بر گونه ی خزه بستهی عابران
در چشمان تار تنیده شان
نشانی نیافتیم
هیچ
دور دست
درختی نشانمان دادند:
"میگویند بعد تندر قد کشیده است"
سگ ها را به گشت فرستادیم
تمام راه
زنگوله های باد می نواختند
کسی باز نیامد
نه دستانی شیفته
یا مهری که در آسمانش
بادبادک های کاغذی به ستاره بدل شوند
تنها صدای پای غمگینی مه را
میشکافت
تمام شب
باد
در نُت های ناشناخته وزید
ستارگان از سوختن باز ماندند
در تماشای شب روان
با دهانی از کبوتر و چشمانی از فانوس.
مارچ 97