بایگانی صفحه اول تازه های شعر کتابخانه پیوندها شعر، علیه فراموشی |
قصه ی شگرف
ساسان قهرمان - شهریور ٦٧
از ما نماند پنهان!
نه!
پنهان نماند از ما
آن داستان تلخ
ما با شما نشستیم
در آن ضیافت ِ خون
در جام ِ استخوانهامان
ما اشک ِ کهنه نوشیدیم
دندان ِ درد را
بر قلب ِ گرم و تازه فشردیم
وقتی که میزبان
آن سفره ی گشاده ی داغ و درفش را
در پیش روی شما گسترد،
ما با شما نشستیم بر سر آن خوان رنگ رنگ
وان طعم تلخ و گس و شور ِ خون و چرک
در کام ما نشست!
ما در صدای شما بودیم
وقتی که نعرههای شما
از بند دل رها میشد
ما در رگان ِ شما بودیم
وقتی که قلب ِ شما
آتشفشان شد و فواره زد به چهره ی صبح
ما در نگاه شما بودیم
وقتی که چشم شما میمرد..
اما
ما با شما نمردیم!
مُردیم ما، و نمردیم!
در چارسوی خاک،
فریاد ما به گوش جهان پیچید
ما، آهوان دلنگران
در هفت دشت ِ تشنه دویدیم
از هفت کوه ِ خفته گذشتیم
در هفت چاه ِ خشک گریستیم
و هفت گرداب
از
فرق ما گذشت!
رگهای ما ز کینه به هم پیچید
(چون مارهای خفته، زهرهاشان به خونمان)
و خاک را نفرین کردیم!
ما روبروی جهان ایستادیم و صیحه کشان گفتیم:
- ای باد!
بادِ خفته، بادِ علیل!
چرا نبردی؟
ای شعله، شعلهی سرد،
چرا نسوزاندی؟
ابر ِ عقیم،
چرا نباریدی؟
توفان!
چرا
نغریدی؟
دریا،
چرا نخروشیدی؟
ای کهکشان عبوس!
وقتی که مرغهای جهان
آن تلختر ترانهی دنیا را
با تلختر نواشان خواندند،
وقتی که تیرهتر شب کیهان
بال برهنهاش را بر آسمان کشید
و آتش
آتش
آتش سیال
از
ابرها به زمین بارید
گیتی چرا نگسست از هم؟
ای قلب ما،
چگونه باز تپیدی؟!
*
بر پشت ِ سخت ِ خاک
دندان فروشکانده و نالیدیم...
*
باری!
گذشت آن شب ِ هول
در گرگ و میش ِ آن شب ِ سوزان، شب ِ زمان
وقتی نگاهِ سحر
بر گونه های گُر گرفتهی ما لغزید
وقتی که پنجهی زرین آفتاب
بر شانه ی کبودِ کوه نشست
ما چشمهای بسته گشودیم!
در پیش رویمان
تا پهندشت افق، تا بیکران خاک
صحرا صحرا بنفشه و زنبق،
شقایق و نرگس
جنگل جنگل اقاقی و افرا
بلوط و صنوبر!
ما، چشمهای خون گرفته مان را
بستیم و باز گشودیم:
شبنم به گونه ی نرگس
غوغای سُهره ی خندان
بر شاخ سبز تاک!
ما،
ناباور و خموش
چشمان ِ خسته ی بی باور را
بستیم و باز گشودیم:
یک گله آهوی وحشی
آرام در چمن به چرا
یک
دسته سار ِ پُر آواز
بر
بال ِ باد خرامان
بر
شاخ ِ نارون، پرستو
همراه شانه بهسر می خواند:
- پنهان نماند از ما!
نه!
از ما نماند پنهان
آن داستان تلخ
آن قصه ی شگرف!
با ما ستاره ها گفتند
زان
راز ِ سرخفام
آنها ترانهها خواندند
از سروهای جنگل عشق
وز شیرهای بیشه ی درد
کآنها به خاک فتادند،
تا ما به خاک نیفتیم!
تا سبزه و طراوت و دریا
باشد!
تا روز و آفتاب و هوا
باشد!
تا کودک و کبوتر و رویا
باشد!
تا سهم شادی ِ هر کس
زین خوان ِ نعمت ِ گسترده
خود
به جا باشد!
*
ما
چشمهای بسته گشودیم و زمزمه کردیم:
- نه!
چنهان نماند هرگز
آن داستان تلخ
آن قصه ی شگرف...
تورنتو - ١٣٦٧