بایگانی      صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها         شعر، علیه فراموشی

تابستان‌های شصت وهفت

 

ساقی قهرمان

 

پاره  پاره  پاره کن بشکن پاره کن بشکن پاره پاره کن بشکن
بکوب به این بکوب به این دیوار پیش رو
بشکن
ریخت
بشکن
ریخت
بشکن ریخت بشکن ریخت بشکن
ریخت
بشکن پاره کن پاره کن بشکن
گریه گریه  گریه  گریه گریه
بشکن
پاره کن بشکن
بکوب به این دیوار روبرو سر را شانه  را  سر را دست را سینه را پا  را  سر را
این هوا که پوست را پاره می‌کند که می‌وزد پوست را پاره می‌کند
پوست را
که پاره بوده  پاره می‌کند تا چشم ورم می کند تا روی گونه
چشم ورم می‌کند تا روی گونه
بترکان بشکن بترکان
بشکن
پاره کن
بشکن
فرو کن سر را توی سینه پاره به دندان
بشکن پاره پاره کن بشکن
گریه گریه  گریه  گریه گریه گریه
پاره می‌شود حالا می‌چرخد می‌ریزد می‌چرخد
می‌چرخد توی گلو گریه
کودک منست
می‌زایم این کودک منست حالا می‌خندد این کودک منست
می‌زایم
برباد! این! کودک منست! رقصان
گریه گریه  گریه  گریه گریه

                                        نوامبر 98