|
1
به نیم هم نرسیده
ما ُمردیم
شهر را دیگر نمی شناسد باران
شاید برف یکدستش کند
فکر می کنم
آوردن نام این همه جسد کار درستی نبود
هنوز به نیم نرسیده پیروزیم
بدنهای سوخته را کجا می برید؟
شما هم ترسیده بودید؟
این غبار سرد
چطور حافظه ی ما را پوشاند؟
به نیم نرسیده هنوز
هیچ کس نبرده است .
2
خواب دیدم دیشب
نشسته بود
روی پله های قدیمی نزدیک تر به من
صدایش می پیچید
در نورِ مهتابی خیابان بلند
در اتاق
باران به پنجره ها می کوبید
درخت سپیدار هر نیمش سویی خمیده بود
(این قسمت بیداری بود)
خواب بالکنی ست در فضای بی نفس
کسی نشسته کنارم
که هیچ وقت نیامده است
دورست این ناودان به دریا
شهر هم به رویت
نیاورد
می دانی
نه به مناره اش می رسی
نه به نقاشی های میدانش
نه به پایین این صلیب حتی
شهر جای آدمها می نشیند
معشوق می شود
گاه نگاه پر پنجره اش را
از رودخانه می گرداند
معبدی ست
هر گوشه اش معبد
برای تور و راهنما
باید بلیت می خریدیم
ما این چیز ها را نمی فهمیم
خیره خیره شویم
مردمک هامان اشک شوند
تمام شمع های جهان را روشن کنیم
ما این چیزها را نمی فهمیم
برجها سبز می شوند
مجسمه های روی پل
حباب های هوا را
بر دست های سنگی شان نگاه می دارند
ترا در قلکی می اندازم
تا برای شهر شمعی روشن کنم.
2
این تابستان چتر آلود
بیهوده طولش می دهد
وقتی که گلفروشی همیشه باز است
و شمعدانی ها را
می توان در گلخانه کاشت
آفتاب یکبار سر زد
وقتی که در
چند بار صدا کرد و بسته شد
لبها بسته شد
انگشتان چفت
در هم قلاب
در حسرت بماند مثل
میدان های نچرخیده
باران ببارد
تعطیلاتمان خراب شود
کنارمان راهنما گذاشته اند
پر از تاریخیم
پر از چراغ
ساعت پنج
درها که بسته شوند
نگهبانها
یکی یکی بروند با چتر های نیمه جان
صورتم را در پیراهنت پنهان کن
تابستان باشد برای بعد.
3
ورمیر 7
باران خواهند خورد
شیروانی ها
شکی نیست
باد حتما سوت می کشد
میان صف رازقی ها
قاب خالی ست*
از سه قامت
یکی ایستاده
دو نشسته
سکونی که از میانش موسیقی سر می کشد
در گوشه ی اتاق
میزدر انتظار جلودار خانه است
سه قامت
یکی ایستاده
دو نشسته
در پستویی انتظار می کشند.

* اشاره به
نقاشی "کنسرت" است که در دهه ی هشتاد قرن بیستم از موزه ی ایزابلا استوارت
گارنر در بوستون، به سرقت رفت و تاکنون پیدا نشده است.
ورمیر 8
چه می شود گفت
وقتی که از دورها
به شهرت نگاه می کنی
و من
شماره شماره خانه ها را رد می شوم
تو دورترین نقطه را انتخاب می کنی
پیدا نکرده ام
نوری بر سطح آب
قلم قلم
رنگ رنگ
که می داند از این فاصله
به هم چه می گویند؟
صدای آب می آمده
یا خنده ی زمین
من جا را
پیدا نمی کنم
این بام ها رو به گم شدن
اند
چرا یکبار اینجا آمدی در هوای باز؟
چرا دیگر نیامدی؟
|
1
انتهای راه
میدانچه ای ست
که تو را غمگین نمی کند
آدم های تندیسی
گاری های دست فروش
کافه ی گوشه ی میدان
بوی قهوه
پرسه ای که باید زد
بی آنکه پایانی در کار باشد
فکرش را بکن
سال های عاشقی
همه از همین راه رفته اند.
Pieta
سر بر زانویم که می گذاری
چشمانت را که می بوسم
دهانت را
کاری بکن نگاهمان کنند
یخبندان نزدیک است
پوست شکاف بر می دارد
سر انگشتانم را که بر گلویت می نوازم
به خواب می روی
و به خواب اگر بروم
از یاد می روی
سرت را پایین می گیرم
روی زانوها
و می گذارم کف دست های سوراخت
بیفتند
روی دامن سنگی من .
ژانویه 2006
اگر نباشد
به شهر ی بزرگ می روم
با خیابان های پهن و درختان کوتاه
و اتاقی
که پنجره اش رو به پلی سفید باز شود
هر روز بعد از ظهر
از کنار بندر
که در بادی سرد خود را مچاله کرده
پیاده می گذرم
اگر معشوق نباشد
زبانی تازه یاد خواهم گرفت
رقصی تازه
کتابی می خرم
از کتاب فروشی قدیمی
و پشت شیشه می مانم تا باران تمام شود
از پله ها بالا روم
کنار پنجره
رو به پل
به تماشایی که انگار
هیچکس تماشایم نمی کند
--------------
جای واژه همیشه خالی می
آید
منحنی ها و جدول ها
می خواهند چیزی به یادم بیاورند
خاطره قد نمی دهد
فاصله می گیرم از دیواری که قطره های درشت باران
از آن سرریز می شوند
فاصله می گیرم
از ابری که بزرگوارانه بر من
اسید می بارد
از سایه هایی که همیشه در سفرند
کابوس هایی که برمی گردند
جای واژه
ورم می کند
سرخ می شود
بعد خالی می آید .
2
همه به یک طرف قایق کج می شویم
طپشی پر رنگ تر از امواج
"دلفین"
یکی می گوید
"شاید نهنگ "
مثل قل قل آب
حباب می ترکد
ماهی های بزرگ به استقبالمان آمده اند
مرغ های دریایی به بدرقه
تنگه می گذرد
دریا می آید
در قایق پخش می شویم
و روزنامه ها را
بیرون می آوریم .
--------------------
|
| |
|