گاه ِ مهر

شعری از پ.س. باوتنز [      1870-1943

شاعر هلندی

برگردان و شرح: کوشیار پارسی

                                                                                  برای آریاناز استادسرایی

                                                                                    که شعر می‌پسندد، اما نه هر...

  

چه زمانی‌ست اکنون؟

سپیده‌ی صبح است.

گل‌های سپید و زرد ِ شبنم زده

ایستاده‌ بر زمینه‌ی کشتزارهای بی دروگر.

نسیم ِ نقره‌ای راه ِ شسته را می‌کشاند

تا آبی ِ گرگ و میش ِ صبح‌گاهان؛

و دل ِ آوازخوان ِ صبح، چکاوک،

می‌خواند از گلوی پریشان

فرزانه‌گی را که تحمیل نیست، درک شدنی‌ست،

شادی ِ بی مرز،

شادی ِ بی انتها...

چه زمانی‌ست اکنون؟

گاه ِ مهر است.

 

چه زمانی‌ست اکنون؟

خورشید به تابش بر ظهر ِ برهنه:

دریای ِ تَف کرده‌ی هوا به لرزش

به چرت انداخته کشتزار ِ زرین را؛

جرقه‌ی داس به درویدن ِ گندم ِ رسیده

سایه مچاله می‌شود در چوب؛

در آسمان و در آب‌راه

ابری در گذر نیست،

ماه ِ سپید ِ شفاف

جلوه می‌کند بر آتش ِ آبی ِ آسمان...

چه زمانی‌ست اکنون؟

گاه ِ مهر است.

 

چه زمانی‌ست اکنون؟

شام‌گاه: در زر ِ سرخ رنگ‌اش

زیبا می‌شود و پیر

در جلوه‌ی جهان ِ روز؛

آب ِ سیال ِ نور فرو می‌رود تند در آسمان؛

و زمزمه‌ی نسیم رها می‌شود؛

آخرین ارابه تلوتلو می‌خورد سوی انبار؛

صدای ِ مرده‌گان از دیواره‌ی تاریک شرقی؛

و از فراز ِ راه ِ شیری

بر پهنه‌ی غربی ِ مرتع ِ سبز ِ آسمان

می‌درخشد ستاره‌ی زرین ونوس

ناگاه و ناب...

چه زمانی‌ست اکنون؟

گاه ِ مهر است.

 

هر زمانه‌ای معیار ِ خاص ِ زیباشناسانه‌ی خود دارد. یونانیان نمونه‌ی بَرین ِ انسانی خود داشتند که ما در پرستش‌گاه و تندیس‌هاشان می‌خوانیم. این نمونه در آغاز سده‌های میانی، بیش‌تر تصویری اکسپرسیونیستی بود. تصویر‌گری کوبیستی در سده‌ی بیستم فاصله‌ای بس دور از این همه داشت. برای مثال در نقاشی ِ نازیبای گوئرنیکا از پیکاسو، زیبایی به بهای اصل ِ والاتری به کنار نهاده می‌شود. برای رسیدن به بیان ِ هسته‌ی واقعیت، به هم‌بسته‌گی ِ انسانی در جهان ِ ترس و خشونت، جهانی بدون آزادی، جهانی که گزیدن ِ زندگی و مرگ به دست ِ خود ِ ما نیست؛ هم‌چون گزیدن لذت و رنج. انگاره‌ی زیبایی که رو سوی چیزی دل‌پذیر و دوست داشتنی و نیز دل‌پذیر‌ و دوست‌داشتنی‌شده‌تر داشت، این بار به تمامی کنار نهاده شده تا به گواهی، اعتراض و شکایت تبدیل شود. کسی که با انگاره‌ی زیبایی ِ کهن به گوئرنیکای پیکاسو بنگرد، آن‌ را زشت، ناهم‌گون و ابلهانه خواهد نامید.

زیبایی برای "باوتنز" ِ شاعر چیزی به نهایت فردی است. نگاهی نو به شیوه‌ی بیان بی واهمه از کاربرد ِ واژه‌گان ِ مهجور [شوربختانه حفظ آن در برگردان ناممکن است]. شکل ِ نوی بیان در گام ِ نخست ِ اهمیت است. حس ِ سیال ِ زبان با شکل ِ زبان ِ سیال برای بالابردن ِ صدای شعر. جلوه‌ای از نگاه به زندگی در پشت این شکل ِ بیان نهفته است که واقعیت ِ خشن را به دور می‌ریزد و یا دست کم به آن بی اعتنا می‌ماند. باید با این احساس ِ شاعر آشتی داشته باشیم تا بتوانیم شعری چون "گاه ِ مهر" را ارج نهیم.

چه زمانی‌ست اکنون؟

هم‌این پرسش غیرعادی می‌نماید. پاسخ نشان می‌دهد که چندان غیرعادی هم نیست. ساعت نمی‌پرسد؛ پرسشی کلی‌تر دارد: صبح، ظهر یا عصر است؟ شعر بر این درآمد استوار شده است: سه پرسش و سه پاسخ.

سپیده‌ی صبح است.

ننوشته: صبح است. به‌تر دانسته بنویسد: سپیده‌ی صبح است. همان است و با این حال... سپیده‌ی صبح زودتر از صبح است. سپیده، ناب است. هم‌این، لحن و فضای دیگری به شعر می‌بخشد. روان‌تر نیز خوانده می‌شود. 

گل‌های سپید و زرد ِ شبنم زده / ایستاده‌ بر زمینه‌ی کشتزارهای بی دروگر.

باید بهار باشد. گیاه روئیده است، با گل‌های سپید بابونه و قاصدک بر زمینه‌ی دشت.

نسیم ِ نقره‌ای راه ِ شسته را می‌کشاند / تا آبی ِ گرگ و میش ِ صبح‌گاهان؛

نسیم به زیبایی ِ تمام شده‌است راهی که در هوای گرگ و میش تا ژرفای آسمان ِ آبی ِ چشم انداز پیش می‌رود.

و دل ِ آوازخوان ِ صبح، چکاوک، / می‌خواند از گلوی پریشان / فرزانه‌گی را که تحمیل نیست، درک شدنی‌ست،

شادی ِ بی مرز، / شادی ِ بی انتها...

چکاوک دل ِ آوازخوان صبح است. لحن در این‌جا به شفافیت ‌رسیده تا به روشنی ِ بیان برسد. می‌خواند از گلوی پریشان / فرزانه‌گی را که تحمیل نیست، درک شدنی‌ست بیش‌تر به بیان ِ تراژدی‌های یونانی ماننده است. زبانی غیرمعمول با جمله‌های پیچیده و تنیده در هم. هم‌این متن را اگر بر صحنه بشنوی، آسان می‌شود. تردیدی نیست که گوینده تمرین بسیار دارد برای بیان آن تا لحنی بگزیند برای انتقال و ارتباط ِ آسان.

چکاوکی است به آواز. آن‌چه می‌خواند قابل تقلید نیست، اما درک می‌شود. و به این خاطر شادی ِ بی مرز، / شادی ِ بی انتها... است. آن‌گاه نوبت ِ پاسخی می‌رسد که در پایان ِ هر بندی می‌شنویم:

چه زمانی‌ست اکنون؟ / گاه ِ مهر است.

بند دوم با جمله‌ای آغاز می‌شود که می‌خواهد بگوید: ظهر است. فکرش را هم نمی‌کنی که برای بیان ِ همین بگویی: خورشید به تابش بر ظهر ِ برهنه

زبانی کتابی یا انشایی است انگار. ادامه می‌یابد با: دریای ِ تَف کرده‌ی هوا به لرزش / به چرت انداخته کشتزار ِ زرین را؛

کشتزار دم کرده و تفتیده در زیر نور آفتاب. زرین و به لرزه. تصویری امپرسیونیستی.

جرقه‌ی داس به درویدن ِ گندم ِ رسیده

واژه‌ی جرقه‌ی داس انگار که داسی است ساخته شده از جرقه؛ هم رساننده‌ی درخشش ِ آن در زیر نور تند. اکنون اما دیگر بهار نیست. باید دل ِ تابستان باشد که محصول درو می‌شود. خورشید در اوج است و سایه‌ها کوتاه‌تر شده‌اند.

سایه مچاله می‌شود در چوب؛

درختان سایه‌شان بیش و پیش‌تر سوی خود کشانده‌اند.

در آسمان و در آب‌راه

ابری در گذر نیست،

تابستان زیباست. ابری نیست و نه پژواک ابری در آب.

ماه ِ سپید ِ شفاف

جلوه می‌کند بر آتش ِ آبی ِ آسمان...

شفاف همان شفافیت نیست این‌جا. آن‌سوی ماه پیدا نیست. شفاف، باید چنان باشد که بتوانی آن سو را ببینی. چنین می‌انگاریم ما. اما شاعر پیش‌تر می‌رود در نقش زدن ِ امپرسیونیستی‌ش: آتش ِ آبی ِ آسمان... خوب که بیندیشی، رنگ آبی با آتش غریبه نیست. شعله‌، بسیار رنگ‌ها دارد و آبی بیش از همه. با این همه نمی‌دانیم چرا شاعر آسمان ِ آبی ِ تابستان را با آتش هم‌راه کرده است حتا اگر تصویر را بفهمیم.

بند سوم ساده آغاز می‌شود: شام‌گاه است. اما به آن غیر معمول هم خواهیم رسید: در زر ِ سرخ رنگ‌اش / زیبا می‌شود و پیر / در جلوه‌ی جهان ِ روز؛

زر ِ سرخ رنگ به روشنی اشاره به غروب آفتاب دارد. جلوه‌ی جهان ِ روز هم که روشنا و شفافیت روز است. اما چرا زیبا و پیر در جلوه‌ی جهان؟

آب ِ سیال ِ نور فرو می‌رود تند در آسمان؛

انگار که نور آب است و می‌ریزد و جاری می‌شود و می‌رود.

و زمزمه‌ی نسیم رها می‌شود؛

ویژه‌گی شب در این است که سکوت می‌آید، اما می‌شنوی که

آخرین ارابه تلوتلو می‌خورد سوی انبار؛

پاییز است. محصول را می‌برند به انبار. آخرین ارابه دارد آخرین بار را می‌برد. شب، تو را یاد ِ پایان می‌اندازد، نه تنها پایان روز که نیز پایان ِ زندگی. تاریکی همیشه اندیشه‌ی رفتن و مرگ ِ انسان را هم‌راه دارد. غریب نیست که هم‌این حس شاعر را به این بیان کشانده که:  صدای ِ مرده‌گان از دیواره‌ی تاریک شرقی؛

نخست سوی شرقی تاریک می‌شود، غرب اندکی روشن می‌ماند. تاریکی، شاعر را به اندیشه‌ی مرگ انداخته، اما انگار رستاخیز نیز هست: و از فراز ِ راه ِ شیری / بر پهنه‌ی غربی ِ مرتع ِ سبز ِ آسمان / می‌درخشد ستاره‌ی زرین ونوس /

ناگاه و ناب...

این‌جا نیز امپرسونیسم به کار آمده تا رنگ‌ها را هم‌آن‌گونه که می‌بینیم نقش زنیم و نه آن‌گونه که می‌اندیشیم. مرتع‌ ِ سبز ِ آسمان. در عکس ِ رنگی از آسمان نیز بیش‌تر رنگ سبز می‌بینیم. بر این زمینه درخشش ستاره‌ی شب، ستاره‌ی زرین ونوس به زیبایی ناب است. ستاره‌ی ونوس یا به‌تر: ایزدبانوی ونوس. چاره‌ای نیست جز ظهور ایزدبانوی عشق بر زمینه‌ی آسمان ِ شعری که در همه‌ی فصل‌ها "گاه ِ مهر" را فراز می‌برد. 

 

شعری زیبا و شگفت است این. با همه‌ی ساده‌گی ِ زبان. باید عادت کنی به‌ش تا ارج‌اش نهی. و نیز بیش از این: بستایی‌ش، بچشی، مزه‌مزه کنی‌ش، لذت ببری ازش؛ تا بیش‌تر از ظرافت نگاه و بیان به شگفت آیی. 

تکرار ِ پرسش‌های آغاز ِ بندها ویژه‌گی ِ این شعر است. می‌توان آسان پرسید: ساعت چند است؟ اما شکل ِ بیان در شعر، که اساس ِ کار است از واژه سود می‌جوید برای به فراز بردن ِ آن: تا هنر. هر بخشی برای کل و مجموع تعیین کننده است. مجموع ِ کار، جمع بندی ِ همین بخش‌هاست. هر چه پیش‌تر می‌روی، چیزی تازه‌تر کشف می‌کنی. هم‌این کشف است که تجربه‌ی زیبایی‌ست. برای دانستن ِ این که در کجا ایستاده‌ای، کدام ظرافت را می‌پذیری. گشت و گذار در این شعر، حس ِ ظرافت و نابی ِ تصویرها، احساس ِ خوبی در تو می‌آفریند. به صدای خودت گوش می‌دهی که بر لبان‌ات حس می‌کنی در خواندن ِ:  گل‌های سپید و زرد ِ شبنم زده / ایستاده‌ بر زمینه‌ی کشتزارهای بی دروگر.

لازم نیست واج‌آرایی خاصی به کار رفته باشد: نسیم ِ نقره‌ای راه ِ شسته را می‌کشاند / تا آبی ِ گرگ و میش ِ صبح‌گاهان؛

 به همین ساده‌گی نیز می‌تواند باشد. البته که زیباست، اما ظرافت ِ نهفته در کاربرد رنگ‌مایه‌هاست که شعر را به گوهرش می‌رساند. در همه‌جا می‌بینی، گریزی نداری، هرچه بیش‌تر ببینی، به‌تر خواهی دید. آن گاه ارج خواهی نهاد بر هنر، که تجربه‌ش کرده‌ای و می‌کنی.

جمله‌ای چون: جرقه‌ی داس به درویدن ِ گندم ِ رسیده؛ هم در برگردان‌اش واج‌آرایی با تکیه به حرف "ر" را رسانده است. داسی تیز در دروکردن و یا بریدن ساقه‌ی رسیده‌ی گندم. تنها شکل ِ بیان در شعر، حساسیت ِ لحظه را رساننده‌تر و قوی‌تر کرده است. بیش‌ترین بخش لذت بر احساس ِ این که تا چه اندازه تاب ِ لذت داری، استوار است.

اگر هم جمله‌ی اندوه‌ناکی در شعر می‌آید: :  صدای ِ مرده‌گان از دیواره‌ی تاریک شرقی؛

فوری کنتراست ِ آن بس باجلوه‌تر پیش آمده است:  و از فراز ِ راه ِ شیری / بر پهنه‌ی غربی ِ مرتع ِ سبز ِ آسمان / می‌درخشد ستاره‌ی زرین ونوس /

رنگ‌آمیزی ِ ناب. که با:  ناگاه و ناب... گونه‌ای تکرار می‌شود و تاکید.

 

اما سه بندی بودن ِ شعر: می‌توان به توجه خاص فرهنگ غرب به عدد سه اشاره کرد. سه هرم ِ بزرگ، تثلیث در مسیحیت ِ کاتولیک و سه چلیپا در جلجتا. نقاشی‌های سه قابه. سه بخشی بودن کمدی الهی در ادبیات. یا که توجه شعر به برنهاد، هم‌نهاد و برابرنهاد. سه بار پرسش: چه زمانی‌ست اکنون؟

سه بار پاسخ با شرح:  گاه ِ مهر است. اکنون.

سه انتخاب خوب.  


 

فوریه 2007

 

                                                                  

 

رویای جنگ

 

شعری از یوهانا کراوت (Johanna Kruit) هلند

برگردان: کوشیار پارسی

 

خواب تو را دیدم

آن‌گاه که جنگ آغاز شد

نمی‌توانستم ببینم‌ات زیرا که خواب بودم

با این همه نزدیک بودی

دانستم چه گفتی

اما بُهتم زد و باورت نکردم.

 

که جنگ آغاز شده؟

اما رویا که واقعیت نیست

بیدار شدم و دستانت را گرفتم

بیدار شدی و گفتی

بیا، گذشت و رفت

اما جنگ در راه بود.

 

خاموش آرمیده بودیم

در شب تاریک

صدامان یخ می‌زد

رویایم واقعی می‌شد

جایی خطر در راه بود

صدای بمب‌ها را می‌شنیدیم.

                                                                        مارس 2006

 

  

 

  

 

دايره‌ای از سَنگ

 

پِیتر سوان‌ بورن

برگردان: کوشیار پارسی

 

 

"دايره‌ای از سنگ" مجموعه‌ی ِ‌ِ نُه شعر است درباره‌ی مردی که تازه درگذشته‌است. در شعر‌ِ نخست، مرد هنوز در خانه است و ساکت پشت ِِ ميز نشسته‌است. خيلی زود خانه را ترک می‌کند و به چشم‌اندازی رويايی، در جهان‌ِ ديگر پای می‌گذارد.
"خانه"، "دروازه"، "راه"، "جنگل" و "دشت"، چند عنوان شعرهای جدا از هم هستند. مرد ِ مُرده، در راه نه تنها به چشم‌اندازهای غريب برمی‌خورد، بلکه مناظر‌ِ خيالی و سراب‌گونی را در آب، جنگل‌ِ تاريک و دشت‌ِ خشک می‌بيند. مرد مرده است، اما هم‌زمان به زندگی ادامه می‌دهد و مرگ را به گونه‌ی ِ رويايی بزرگ يا شگفت تجربه می‌کند. در پايانِ مجموعه‌ی ِ شعرها، مرد به نقطه‌ی ‌ِ آغاز برمی‌گردد و خود را در اتاقی می‌بيند، نشسته. همان‌جا که سفرش آغاز شده‌است.
هرشعر، بخشی به نثر دارد. اين بخش‌ها برای دادن ‌ِ آهنگ و لحن‌ ِ ديگری به شعرها آمده است.

 

 

 

۱ خانه 


آفتاب
ِ محتاط
می‌پاشد بر شيشه‌ی چهارگوشه‌ی کم‌رنگ
چون درزهای‌ِ ساييده‌ی‌ِ
کف
ِ کاشی ‌ِ بسيار پاخورده
برمی‌آيند و پنهان می‌شوند
در خط‌های خاکستری
سرب
ِ شيشه‌نگه‌دار
۰

ميزی جلوی‌
ِ پنجره
اشيای چوبين، بطری‌ِ آب و
از پشت اگر بنگری
مردی مُرده.
لباسش نيز
مناسب
ِ موزه است.

فکر به اين که از پس
‌ِ سال‌ها مبارزه‌یِ خودگزيده ناشناس پس رانده شوی نو بود و از بسياری جنبه‌ها غريب. پيری ديگر ارزش
ِ انتظار را نداشت و نيز احترامِ آموخته داشت توانش را از دست می‌داد. آسمان سبز بود، آب ِ سرخ و مردمِ خيابان رفتاری شاد داشتند.

گِردآمده در يک اسم
که تو را به يادِ
برادری‌ِ سخت‌گيرانه می‌انداخت
يا فقرِ انجيل‌باورانه،
جمال‌شناسان ِ پير به پاييز نگاه می‌کردند
بر انگشتان‌ ِ سپيد ِ استخوانی‌شان.
همه‌ی ِ پنداربافی‌شان
درباره‌ی ‌ِ هم‌سازی ‌ِ کامل
به يک ضربه، اکنون و اين‌جا
به نقصانی نامنتظر
از داشتن ِ صدا
نابود شده.





۲ دروازه 



نيم‌دايره‌ای از سنگ، نتراشيده و
رنگ‌شده هم‌چون
باران‌ ِ پُشت ِ قوس‌ها.

بی‌جان و هم
بی‌تحرک
- تصويرش از جهان آشفته
و بيگانه از دنيای خارج -
مرد ِ مُرده به جست‌و‌جوی ‌ِ گوشی شنوا بود
يا دست‌کم توجيهی.
بر ديوارها چند واژه
تنها نشانه‌ای، زندگی‌ِ تند‌گذر
و آشفته در خط‌نوشته‌ای به تعجيل
سپرده شده به جوان‌ترين‌ها
مومنان ‌ِ قشرهای ‌ِ پايين
و ارواح ‌ِ فاسد‌شده.

سر ِ مرد ِ مُرده تاس بود و پر از ماده‌ای تاريک و چنان که می‌گفتند پيچيده. وجدان‌ِ بسياری لازم بود برای روشنايی انداختن بر اين ماده. نه شمع، نه آواز. نفس پس‌رفته، ماهيچه‌ها رنگ‌پريده و به ناگزير بوی معاش و هستی‌ِ سخت.

روغن‌ ِ چراغ می‌پريد
و نخست وزش ِ باد ‌ِ سرد
بيش‌تر آهی از دل
به نرمی از چشم اندازی می‌گفت
با جذابيت و سبکی‌ ِ جوانانه، اما
در زمان ِ خودش
به گذشته پيوسته بود.
ملخ، ماسه‌سنگ و رسيدن‌ِ شب
هوا چون آبِ زير ِ پُل
جذاب و قهوه‌ای
چون پوست ِ سنگ، يکی شده با هم
بی ساروج، به استادی
بی مرمت، در همان بارِ نخست.


۳ راه 

 




در نقش زدن به طرح‌های بی دفاع
ساخته‌ی ‌ِ دستِ پايه‌گذاری غريب
در کتاب‌ها چنان بدگمان
که انگار به زيرِ ضربِ حماقت اکنون
به اشتياق خِرَدِ ظنزآميز را می‌جُست
و با ظرفيتی پرتوان
تا سکوتِ کودکانه
وقت‌گذرانی و بازی‌ ِ ناآزموده‌اش را.

آب، ابرها و فلسفه
همراه با دَه قاعده‌ی‌ ِ دستور زبان
تنها بخت برای نظمی بودند که،
در اندازه‌ای محدود و با آگاهی‌ِ
اندک و نيز آزِ خطر و در ذات
انتظارِ توانايی از او در برابرِ
واژگانِ هوشمند درافتاده به ناسازگاری
يا بن‌بست مکتبی برای
به جريان انداختن ِ چيزی نو.

چنين می‌انديشيد مردِ مُرده در منظرِ راهِ شنی‌ِ پوشيده از خاربوته‌ها. زمان گذشت، تن سرد و در چشمانِ او به کندی و ماتی آستانه‌ای شيشه‌ای ظهور کرد.





۴ جريان




کنارِ آب، سياه و تيره
- ناآشنا با هنرِ
فرود آمدن -
مردِ مُرده راهش را جُست
سکندری که می‌خورَد نگاه می‌کُند و
پرنده‌ای می‌بيند در پرواز هم‌چون
انگشتی با استخوان ِ سياه
به اشاره و گم شدن در
صفی از درختان ِ گره‌دار،
سياه، دور و بلند
در دشتی سوخته از آفتاب.

شهر در پُشتِ سر، صبحِ زود پا به راه گذاشته، به زيرِ سلطه‌ی جُستن ِ سود و فريبِ حساب‌گری. در جوی‌های حاشيه‌ی ِ خيابان‌های ِ سراشيب بازمانده‌ی تن جانوران شناور است در آبِ آغشته به رنگِ نفت و کف. در خانه‌هايی که به سپيدی می‌زنند، با جوهرِ بسيار سکوت جاری است، خواب در نورِ آبی.

پرسه زنان در ميدان ِ بازار
که تصويرهايی از زمان‌های
بی سرعت و آگاهی
اما پر خشونت را به ياد می‌آوُرد
يک باره و در زير
نگاهِ جماعتِ مسافر
به احساسی بزرگ و پرتسلط
از حقارت گرفتار شد.
جانش بيش از
هر چيز ديگری به رفتن نياز داشت
در آن دَم
در راه، پسرِ مغرور
برگزيده‌تر از هر کسِ ديگری.
ساکت به آدم‌ها نگاه می‌کرد
احساسی بزرگ به او نزديک شده بود.


 ۵ جنگل

صفِ درختان به دستِ خورشيد
پرچين بندی شده سياه، آسمان
چسبيده به زمين که ديگر
حاصل‌خيز نيست، بدگمانی و هَم
رفاه با هم و حافظه‌ای بد
گذران را بی‌فايده می‌کردند.

چند دَه بلوطِ سر به زير و
چند اسبَ وحشی باز مانده‌اند
و تنها آنان‌اند
نگه‌دارنده‌ی آيين ِ کهن
ديوانه‌گی ‌ِ پُرتقاضا
و رجحانی بی‌لباس
اما با فريادی بلند
و آتشين.

چراغ‌های سنگی اکنون خشکيده‌اند.

نه بدون ِ خنده، زيرا نخستين بار توانايی بازشناختن ِ اين محيط ِ بی‌حاصل را دارد، مردِ مُرده از بختش سود می‌جويد و به ژرفای چوبِ بی پوست می‌رود. شاهدی زاده شده. مغزی تهی از عشق. توانايی ِ انديشه کردن از هراس ِ گرفته شده از او.

بسيار دور، در گذرِ ساکت
پشتِ ديوارِ بالا بلندِ دورِ شهر
خوراک‌شناسانِ پير.
بيزار و خسته و
بيش از همه آشنا به
تقليد، زندگی شکلِ
ديگرگونه‌ای و يا حتی بدتر
هر شکلی از معنا
بدل شده به زيور.


۶ خاک


با استعدادش در رفتارِ غريب
و در دگرگونی‌هايی که مشکل بيانش می توانست کرد
از سال‌های صامت و ساکتی ديدن ‌ِ
انباشته‌گی ِ خيال،
برای هر رهگذرِ ناآشنايی
طلوع‌ِ ماهِ بی‌ستاره
و زبانِ شادِِ شيفته
که از سردابه‌ها و اطاعت
بر لب جاری می‌شد
سخت بود
نامی بر آن نهادن.

تنها با پوشاندن ‌ِ ديوانه‌گی و آشنايی‌اش در حفظ ِ خير و شر برای مخاطبانی سزاوارتر، مردِ تاس، توانست تا ديرزمانی از حمله باز ايستد تا ديرتر، به زمانی مناسب‌تر. هستی‌ ِ تهمت خورده‌اش صلح‌آميز، دوستان قديمش نا آگاه، با لنگ‌زدن‌هاش مدارا شد.

تا که
دبيرانِ پردرآمد
در تاريکی ظهور کردند
با آخرين وقايع‌نگاری‌های
نوشته شده با دقت
و جوهرهای رنگين.
يکی يکی و
بی صدا تمبرها را باطل کردند.
پسرِ مغرور، مردِ مُرده.

زمين ِ باتلاقی
به هر گامی
شکل ِ ميوه‌ی چلانده می‌گيرد.



۷ تپه


بر تقاطع ‌ِ کلاسيک‌ِ راه‌ها
سه بار نگاه انداخته به
ديدارِ خانوادگی‌ِ پيش‌بينی نشده
ساکت می‌مانَد، مرد ِ مُرده
با دستمالی بر پيشانی
عصايی کنار ِ پاها.

تنها آرزوش
تپه‌هايی از شيشه و ماسه
کُند و کَدِر کنارِ هم آهيخته
دلتنگی شجاعت
به دل‌خواه از يادبردن تا آستانه‌ها
صخره‌ها قهوه‌ای چون پوستِ سنگ
نه واقعی، اما پيش بينی شده
نه لازم، نه بيش تر از دقيقه‌ای
شايد اما در عين حال ممکن
گاهی چون راهِ فرعی
تقاطعِ خيابانی فراموش شده
نيمی جست و جو شده نيمی
شناخته شده، اما بی‌آن‌که انتخاب شده باشد.

در اوج‌ِ بلندی مرد نگاهی به اطراف می‌اندازد، به گونه‌ای غير از پيش‌تر بی آن که حواسش پرت شود از شکل‌های غريب، سانسور يا نستالژی. صبورانه می‌نگرد به اشاره‌ای، نادر و کارامد هم سان و خودانگيخته تپش رگ‌ها در معده يا مغز.

خدايان را آواز خواهد داد
گياهان، حيوانات، بر کفِ دستانش
بزرگ‌ترين مهربانیِ ممکن.
به پشتِ سر نگاه نخواهد کرد
از ترس ِ سنگ شدن و
ديدار ِ بی‌صدايی که نزديک می‌شود.


۸ دشت 


گياهِ بلند و سنگ، طلا
تا زانو، طاقتِ
زيادِ پايداری، سر و صدای
زنجره، خاربوته‌های در حال رشد و
نيز گياهان ِ دارويی.

خشکی در می‌رسد به گاهی که
ماسه پخش شود چرخ‌زنان به اطراف و
ابری پودر سياه بپاشد بر
پرنده‌ای، آفتاب‌پرستی
حساب‌گرانه، بی‌اعتماد
می‌نشيند در تنها حالتِ
بی‌زمانی‌ش.

مزرعه پر از دانه‌های غله، آفتاب سوخته و در نيمه‌ی ‌روزی به رغمِ ارتفاع و باد به سکونی طاقت‌فرسا در افتاده. لشگری از جَوَندگان بی‌شرمانه خود را به نيازهای تاريک سپرده، در خوردن ِ زباله و خوردن ِ يک‌ديگر.

به ابهام، بر راهِ فرعی
که ممنوع نيست، اما فراموش شده
و ديری است که گياه بر آن روييده
مرد به ياد می‌آوَرَد پرسشی را،
پرسش‌ِ اين‌که انسان آيا و
يا که خودِ او توانش را دارد
آرزوهای با ارزش‌ِ جدی را
عوض کند با آن‌چه
خود به گونه‌ی جدی آرزوش را دارد
و يا که بايد مرزهای قلمرو را
درنَوَردد
و يا که اين حقيقت دارد
پاسخ‌ِ شادی ‌ِ تهی ‌ِ
دانستن که بازش نمی‌توان داشت.



۹
     شهر


بادی گرم و يک‌نواخت
می‌سايد بر پوست و می‌گذرد.
بازمانده‌ی راهِ آهن و
ابزارِ عتيقه‌ی حمل و نقل
سرِ زنگ زدن ندارند
چون خورشيدی که
تنها مسيرش را عوض می‌کند.

با عصاش و با احساسِ
بزرگ و آسيب‌ناپذيرِ
تواضع، مرد با خاطرِ آسوده
در ميان ِ گياه راه می‌جويد
سکندری می‌خورد و می‌نگرد
و می‌بيند صفی از
درختان ِ سياهِ گره‌دار، ميان
نيم‌دايره‌ای از سنگ ِ سپيد
چشم را می‌زند و با عشوه‌ای
چون نيمه‌ی ِ ماهِ فرو رفته در زمين.
گذشته از دروازه

سپيد عشوه‌گر است ويرانه، رويای ديرسال، شهرِ وانهاده از هر شکلِ هستی‌ِ خون‌گرم. خانه‌ای در ميدان و جلوی پنجره، پنجره‌یِ آبی‌رنگ، ميزِ چوبی‌ِ مرطوب. بر ميز يک سر، تاس، ساکت، عرق کرده.

پوستِ سرخ‌قهوه‌ای با
چين‌هايی چون دايره به دورِ
چشم‌ها و دهان، نگاه
به گوشه‌ای، خيره به آب
ابرها و نورِ چراغ خواب
که پيش‌تر در کف گم‌می‌شود
و دست نايافتنی
بازی می‌کند با
شيشه‌ی کم‌رنگِ
بسيار ضخيم.