بایگانی      صفحه اول        شعر      نگاه      کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

 
 

چند شعر از مژگان امیری

 

 

شعر 1

 

گوزن ها ماغ کشیدند

و من باید بروم

هنوز جذب ملیله دوزی چین های این دامنه ای

فراموش می کنی بلند شدنم را

                              نگاه کنی

 

دست خاکستری بر کمرم

از این خم آخرم که بگذرم

گردنه قد راست می کند

قولنجش را می شکند

چشم باز می کند

از انحنای آخرین پیچ مرا می مکد

 

نفس کم آورده ام

از عطر این سنگ های مست

و صمغ های تند

 

شاهو شاخ های پیچ در پیچ گوزن هایش را دوست دارد

عطر بال پروانه هایش را

خم اندر خم گردنه هایش را

رد پای قوچ هایش را در امتداد چشم انداز دره ها و دامنه ها

و رنگ های جا مانده ی مرا بر خاکستری پیراهنش

 

تا باز دوباره برسم

هزاران سال است مسافرم

و سالی یک شب میهمان سکوتت هستم

و انگشت هایت

که تند تند خطوط منحنی را بر چین ها کوک می زند

نگاهم نکردی

تا ببینی با هر بار بخار ماغ

و حل شدنم در آغوز صبح

چطور سپید می شوم ( می میرم)

بر این پیچ و خم های نارنجی و قهوه ای

 

 

شعر 2

 

هنوز زنده ام

این را دری که باز نمی شود، تکرار می کند

هنوز مرده ام

این را سکوتی که مرا از این هیاهو بیرون نمی کشد،تکرار ميكند

 

خسته ی سنگ، باد، برکه،

کجا در انحنای این درد کمر راست می کنم؟!

پژواک روز بود؟

یا کانی*؟

یا دستم که نبودن پوپک ها را می گردد؟

بگذار بگریزم از این بال های ریز ریز شده ی رنگی

و جرق جرق های کوهستان

هنوز خیلی مانده

تا برسم به زبان این برگ های خشک

و برف های تا زانو بالا آمده

فرو رفته ام در این انعکاس نیمه تاریك

و خط های سرشار

سهمم همان لیوان آب بود که در خالی آن غرق شدم

می خندی به زخم این سرانگشت ها

سوزن کاج ها

موج های یخ بسته

و این مرمرهای سفید

جوانترین غبارم

وآسان ترین چین در این ردای نرم

دوباره بوی تلخ نمک پیچیده در صدایم

و باد بوی تن اسبی را می دهد

که خستگی اش را در دریا شسته

و هربار که می ایستم

تا بگویم....

پیچ در پیچ می ریزم از سبز گردنه ها.

 

 

* : کانی در زبان کردی به معنی چشمه است.

 

 

شعر 3

 

این تمام نقش ها روی دستمال سپید گلدوزی شده

این همه رگه های سبز هم باشد

برای خوابی که خواهم دید

بیزار از این پاشیده شدن های گنگ

بوی تلخ نفس هایم است

و دستم که می گویند هیچ چیده است

میان دو بند و یک تبصره خشک خواهم شد

اگر از این خورجین چیزی بیرون نیاورم

برای امتداد خود روی این ردپاهای پیر

هنوز نمرده ام

در این حروف خشک سیاه

هنوز نمانده ام

در این تبانی آب و خاک و آفتاب در این چاله ها

هنوز

من را روی شیارهای سبز نگاه نکرده ای

تا ببینی تنها فرصتم را میان امتداد یک بوته

چطور می توانم برقصم

باد

اسیر بوی پیراهن است

و شیب تپه ها را دیوانه وار گره می زند به ریشه ی توت ها

صندلی چوبی

نور سرد مهتابی

دیوار اتاق

خستگی پاهای روی فرش

بوی اندامی در این ملافه ها

خواب دشت هایی که بوی غار می دهند و یخ و صدای پا

گره خورده ام

در این سرپیچی های ریز و درشت

در طرح هایی

از این سایه روشن های بازیگوش

دست کدام قلم مو

این تراشه ها را نقاشی کرده است

زیر این پلک ها

همیشه هاشوری خود را پنهان کرده است

برای مبادای ...

باور نمی کنی

بازی جدی قلم مو هایی را

که نقش هایت را خراب می کنند؟!

مرا ببخش

شبیه هیچ کدام از طرح هایت نمی شوم

و یادهایت

و رد نرم انگشت هایت برای این صفحه ها

فکر کرده ام برای این واگویه ها

داستان اتاقی را تعریف کنم

که هر روز گردگیری می شود

قاب ها

و صداهایی که پایین و بالا می شوند

با دماسنجی که روی دیوار نصب شده

این سطر تمام نشده

می روم و برمی گردم

از روزنه ای که به چشم هایم زل زده است

می خندی

اگر بگویم اسیر یک شیار روی پیشانی

از یک مرده ام

که عکسش را روی برگه های یادداشت دیده ام

دور می شوم

برمی خیزم

مرا نگاه کن

چین های دامنم کمی مرا چاق می کند

نزدیک می شوم

می دوم

می ریزم

روی این تصویرهای کج

اگر در این رفت و آمدها

گل را میان یکی از این دست های مشت شده پیدا کنم

وقتی

تنها یک بار می توانی

انتخاب کنی

میان این هزار و یک دستی

که از فاصله ی خواب

بیداری

و این روزهای عجیب

به سمتت دراز شده است.  

 

 

 

شعر هشتم:

 

صدای کدام سايبان است

که ما را به صرف يک باخت دعوت می کند

من جا مانده ام

و کاری جز اين نداشته ام تا در چشم های بادامی اين قنات

به فکر ساختن باروهای شنی باشم

صدايی که بر کاهگل بام جا مانده بود

با يک گل زرد کوچک در دست

سبز شد

 

وقتی کلاغ به جوجه هايش ياد می داد

سمت چپ ديوار جای مناسبی است برای ايستادن

نمی شود خيلی دور شد

از هر جای دنيا که راه بيفتی

در پشت تخته سنگی

بر تپه ای

در هجوم رنگ های نارنجی

و زمانی با چشم های مبهوت بی پلک زدن

تنها می توانی قسمتی از اين مراسم تشييع را ببينی

وقتی پيرزنی با دست هايی بيرون زده از تابوت

بر شانه های چهار مرد

چهار بار

چهار گوشه ی دنيا را تعظيم می کند

و از جای پاهايشان آتش است که می پاشد بر علف های تازه ی اين مرتع

نه پيامبر بودم نه راهبر

و نه حتا معبدی داشتم تا اسمی مثل راهب را برای شناختن خود يدک                         بکشم!!

وگرنه حجت را تمام می کردم که

قاعده همين تخته نرد است با تاس هايش

در زير سايه ی سنگی اين سايبان

در دست های اين باران رنگ های دست و پا چلفتی

که يک قدم دور نشده می ريزند

                                 روی لب های ساکت اين برهوت

 

 

شعر نهم:

 

برای خنديدن دير بود

همين طور

برای گريه کردن

آنچه او را با سنگينی اش خم کرد

بهتی بود

که تمام جاده با او قدم برداشته بود

بی صدا

آرام

با وقار

چون فاتح بزرگی که غبار دنيا را زير سم اسبش بلند کردهاست

ماه روسپی در کنارهی جاده

شبيه همان ماهی بود که

کنار هشتی سنگی

سرمای دالان

شب را به حياط

حوض آب

پنجره ی اُرسی

و پله های سنگی مارپيچ هل میداد

و ما

تمام روز

کودکيمان را پشت صداها پنهان کرديم

تمام روز

در پشت شيشه های رنگی

رنگ به رنگ شدن خورشيد را ديديم

وقتی

از گوشهای به گوشهی ديگر فرار ميكرديم

چيزی نيست

پيشامد خوب يا بد

هيچ

همه چيز

همان جايی است که بايد باشد

و ما

قرار است بفهميم

همه چيز

 شروع میشود

از عشوهی ماه در يک شب

تا تن در خلاصهی يک ثانيه يله شود

تا تو باشی

جاده

و بهتی که پشتت را خم خواهدکرد.

  

شعر دهم:

  

سوزن کاج ها

آتشی که خاموش نمیشود

در باغچه تخم ميگذارد

آفتاب که به سر میخورد

از کابوس میپری

رد انگشت هايت بر بخار شيشه

آدمک خندانی بود

که آرام داشت میگريست تا هرهی پنجره

 

 

دست های مهربانت ای دامنه

بوی قرمز، آبی، اطلس مشکی با نقش های سبز ترمه میدهد

زنی میايستد

باد میآيد

گوشهي آبی تور را بلند میكند

باد میآيد

گوشهي آبی تور را تکان میدهد

باد میآيد

گوشهي آبی  را پاک ميكند

باد میآيد

خم دره سواری را می برد

باد میآيد

غباری را شيب تپه به چشم میكشد

باد می آيد

سبز و خاکستری پير

رهگذران را

تا پيچ دو دره با چشم به گِل نشسته دنبال میكند

باد می آيد

 

 

کسی از کابوس پريده است

رد انگشت بر شيار باغچه

سوزن کاج ها

و خاکی که دهانش پر از طعم گس بعضی روزها است

 

 

 

شعر يازدهم:



چقدر نزديکم

آن قدر چرخانديم

که تمامی اين خطوط خسته شکل تو شد

های ای جناب باد!

اين دفتر را ديگر نمی خواهم

و دنيا را

و تو را

و فکرمی کنم  بهترين جا همين جاست

نگاه کن ای بالا بلند با آن صدای خالی

و چشم های بی پايان

اين ديگر شوخی نيست

بوی نم لباسهايت حالم را به هم می زند

حتا اگر از باران بهار خيس شده باشی

اين هم يک جور زندگی خواهد بود

جايی ميان اين دو شکاف باريک

تخته سنگ ها نشان داده اند چقدر در حفظ چهره ها دقيق هستند

 فکر می کنند

 آرام خطوط را بو می کشند

اينجا جای خوبی است

مخصوصاً اگر بدانی

دو هزار سال بعد وقتی بيدار شدی

در يکی از آرزوهايت ريشه خواهی زد