نسیم خاکسار

 

دلتنگیهای زمستانی

1

فکر کن به ستاره‌ای دست یافتی در شبی تاریک

یا به روزنه‌ای

در دخمه ی  تنگت

چه نصیبت خواهد شد

وقتی زمین پوشیده از پرندگان مرده است؟

ستاره را در آستر کتت پنهان می‌کنی

و از روزنه‌ات بیرون می‌آئی

در جستجوی کافه‌ای

که  تا صبح

ودکا بنوشی.

2

اندوه

گم شدن ستاره ای است

که آسمانی ابری

از تو ربوده است

شادی

خنده ی کودکی است

که یکباره می‌شنوی

وقتی جهان در غرقاب سکوت دست و پا می‌زند

عشق اما چیست؟

به چیزی مانند نیست

شاید بهره از سرزمین مادری ات برده ست

که وقتی در رویا و بیداری به یادت می‌آید

در کابوس تلی از اجساد پرندگان مرده می‌بینیش.

3

اینطوری است.

شبی را اینجا سر کردن

و صبح و ظهری را جایی دیگر

برای غروبهات نگران نباش

پنجره ای هست

که کاجی را در هوائی خاکستری تماشا کنی

یا  کودکی را در خیابان

که پیریش را جار می‌زند

اگر فکر می‌کنی غیر از اینهاست

اشتباه می‌کنی.

 

زمستان 1995

اوترخت


 

 

 

 

 

 

 

 

 

Hit Counter