بایگانی      صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

ماندانا زندیان ، شاعر و نویسنده ، در فروردین 1351 در شهر اصفهان متولد شد .

  نخستین شعرش را در دوازده سالگی در قالب غزل سرود و پس از آن به تمرین وتجربه ی قالب های گوناگون شعر کلاسیک فارسی پرداخت.

نخستین آشنایی اش با شعر نوین فارسی در هفده سالگی و با کشف هشت کتاب سهراب سپهری اتفاق افتاد و سپس فروغ فرخ زاد ، احمد رضا احمدی ، نیما و در نهایت شاملو را شناخت و هرگز از او عبور نکرد.

از ماندانا زندیان دو مجموعه شعر به نام های " نگاه آبی " ( 1380 ) و " هزارتوی سکوت " ( 1383 ) در دست است که هر دو زبانی ساده وامروزی دارند وبیشتر در قالب شعر سپید سروده شده اند.

ماندانا درسال 1381 ، به جمع آوری و تنظیم ترانه های زویا زاکاریان پرداخت و گزینه ای از آن آثار را با نظارت شاعر در مجموعه ای به نام " طلوع از مغرب " در ایران منتشر کرد.

او علاوه بر سرودن شعر ، از دیر باز مقاله های فرهنگی - اجتماعی نیز نوشته است که در مجلات مختلف خارج از کشور چاپ شده اند.

ماندانا پس از پایان تحصیلات خود در رشته ی پزشکی در ایران ، به آمریکا مهاجرت کرد و در حال حاضر در کنار همسر و پسرش در لوس آنجلس آمریکا ، علاوه بر فعالیت های ادبی  به کار و تحقیق در زمینه ی بیماری های مادرزادی نوزادان مشغول  است.

 

 

 

 

 

 دستی به جام باده و دستی به زلف یار

رقصی چنین ، میانه ی میدان آرزوست 

مولوی

 

میلاد

 

حقیقت دارد که تو می توانی

با دست های من

سه تار قلم مو را بنوازی

و نُت های رنگ پریده را

فیروزه ای کنی

( باید بسیار زیسته باشی

که این همه از آسمان

آکنده ای )

 

حقیقت دارد که من می توانم

با شعر های تو

با باران مشاعره کنم

و بند نیایم

( باید بسیار گریسته باشم

که این همه در واژه های تو

غوطه ورم )

 

تا من بنفشه ها را

میان شب های زمستان قسمت کنم ،

تو یک خوشه انگور به صدایت

تعارف کن

خطی از شعرهایت را که بخوانی ،

سال ، تحویل می شود

 

حقیقت دارد که در حضور تو

بودن

همیشه از نبودن زیبا تر است .

 

 

 

زمستان هشتاد و سه

 

                

 

 

 

بر پشت سنگي ام بايست    "

و به راز بزرگ آدمي

و رويش گُلي کوچک

در لابلا ي سنگفرشي شکسته

شهادت ده . "

پرتو نوري علا                 

 

 

         

 

وارثان آينه

  

نوري نمانده بود

سوسوي بي رمق فانوسي ، حتي ،

آن دم که نفس هاي ما

به عطر سرخ سيب

مطهر گشت        

ومعصومانه به زمين رانده شديم

 

زمين سبز نبود

و ما اهل رويش بوديم

توان نخواستنمان نبود

که تصوير"  رازي بزرگ  "

در نگاه آينه هامان

مي تپيد        

 

 

بشارت دستمان را

به خاک بخشيديم و

فرش گندم بر زمين نشست

 

 

اهل مصرف نبوديم

پُر نور ترين چراغ کهکشان را نشان کرديم

روزي که بارقه ي رؤيا ي سبزمان

در باور خاک

جوانه زد        

 

 

به چشمداشت آن ستاره بود ، شايد

که " صورتي نه از خاک

که از عشق مهيا کرديم " *

 و به راه افتاديم

 

نه ناله ي باد ، نه سايه ي ابر

و نه هجوم سياه کلاغان حتي

رؤيايمان را نشکست

 

 

ما وارثان آينه بوديم

و باور آن "  راز بزرگ  "

نخستين شهادتمان بود

" آن دم که به اجبار

زمينمان ديگر شد " *

و نگاهمان بر سپيده ي فردا ها

خراميد .                 

 

 

 

*  برگرفته از شعر بلند " زمينم ديگر شد " ، از خانم پرتو نوري علا