|
بایگانی صفحه اول تازه های شعر کتابخانه پیوندها شعر، علیه فراموشی |
|
||
|
|
||
|
امروز هر چه می رفتم |
||
|
سه
مکث
... هستی مادرم در تاریخ دامن اش ثبت شده ست: مینی، ماکسی، کلوش، پلیسه، و چاک دار. روزی که من به دنیا آمدم هستی اش زیر چادری مخفی بود: سیاهی به گِردِ روحم.
... مادر بزرگم کچل نبود اما روی روسریش مقنعه ای داشت و روی مقنعه چادری
و
روبنده ای. موهایش می توانستد هر آن به گرد گلوگاهش مارهای عظیمی شوند اگر پدربزرگم خانه شان را جهنم می کرد.
... پدرٍ پدر بزرگم قفسی داشت برای پرنده هایش قفسی مثل هر قفس دیگر با میله های گرداگرد و ارزن دانی کوچک. پدر بزرگم هم قفسی داشت برای پرنده هایش. پدرم هم قفسی داشت برای پرنده هایش پرنده هایش: که من بودم و شعرهایم.
|