|
بایگانی صفحه اول تازه های شعر کتابخانه پیوندها شعر، علیه فراموشی |
|
||
|
_ از
آغاز کار آگاهانه به ساختن و ساختمان نوع خاصی از شعر انديشيدهای ؟
نه . آدم ممکن است نوع خاصی از
شعر يا هر چيزی را دوست داشته باشد و لی نمیتواند تصميم بگيرد که به نوع خاص
مثلا شعر بگويد .. در واقع اگر هم تصميمی يا پسندی باشد بطور نا خود آگاه عمل
می کند . نه .
شکل و رنگ بايد از دل کار جلوه
کند. و می کند. کار اما از دل من جلوه میکند. من چيزی را در ذهن خودم می
بينم و يا میسازم مثل اينکه چيزی را در خيال ببينی .. بعد.. آنچه روی کاغذ
می آيد بايد شبيه آن چيزی باشد که توی ذهن من بوده . در خيال من آمده.. يعنی
از ظرفيت حسی و ظرفيت آگاهی استفاده میکنم تا کار درست از ذهن به کاغذ
منتقل شود. يعنی میخواهم بگويم ارتباط همه چيز با همه چيز . يعنی تمام
ظرفيتم را به کار میگيرم که يک شعر به شکلی که من فضايش را در ذهن خودم ديده
ام سروده شود و حالا مساله اينستکه آن فضا مگر بيرون از ذهن من بوده .. نه .
خب پس از همان اول از ظرفيتهای حسی و از شعور من استفداه کرده تا بوجود
بيايد.. خب ديگر
اصلا منظورت را نمی فهمم . شايد
میخواهی بگويی که .. ببين اينجوری بگويم .. من مجموعئ تمام منم .. وقتی هم
که مینويسم تمام اين من دارد می نويسد و اگر می خواهی حس را برابر آگاهی
بگذاری يعنی مثلا عقل و احساس ، من اين چيزها را نمی فهمم .. من حس بیشعور
ندارم .. حسهای من با شعورند.. اما اگر میخواهی بگويی اين شعرها با حس با
ادراک حسی بوجود آمدهاند خب مگر میشود که بدون حس باشند . خيلی خيلی خيلی
حس دارند. خود تو وقتی می خوانيشان می بينی که حس دارند. يا اگر منظورت چيز
ديگريست دوباره بگو . مثلا اينکه بگويم بنظر من حس مثل خون میدود زير پوست
شعر. يکی از چيزهايی که خيلی مشکل است اينستکه بگويی چی چطور هست. راستش همه
چيز همه چيز هست و همه چيز نيست . من میگويم که میشود در يک آن چشمهايم
ببندم و منکر وجود من بشوم و در يک آن ديگر به شما ثابت کنم که دل دردتان از
آن سيب کاليست که از درختی که از وسط فرق سر من روييده چيديد و گاز زديد. نقش
حس در شعر های تو چيست ؟ ببخشيد . يک دفعه به سرم میزند که داری اذيتم
میکنی و سوالهای عجيب میکنی . نقش حس در من شعر های من اينستکه بدود توی
من زبانم را راه بيندازد و بدود توی شعر به آهنگ من برقصاندش .
زياد. بعضی وقتها قرمز قرمز نيست
و تا من خودم نگاه نکنم نمیدانم که اين چه رنگ است که اينقدر قرمز است و تا
خودم نگاه نکنم نمیدانم که قرمز فقط روی گونه نمیماند و ته صدای شمااهم گر
میگيرد. يعنی دنيا بدون واسطه و بدون فلسفه و توضيح المسايل و پدر خوب و
رفيق عزيز و خواهرخواندگی . من دوست دارم بدانم چه خبر است.
مخاطب من بعدا، خيلی دير وارد
بازی می شود يعنی موقعی وارد می شود که من تمام کار را کردهام ا
تو فکر میکنی چرا اينقدر به من
توجه می شود ؟ اصلا به من توجه می شود ؟ يا زيادی توجه میشود؟ آره سوال بالا
خودش دليل اين توجه است.
از چی .. از اينکه به من توجه
میشود ؟ اينکه ترس ندارد . من هميشه تماشا میکنم . همه چيز را و همين جور
تماشا میکنم و بعد وقتی يکدفعه میبينم که من ايستادهام و دارند تماشايم
میکنند کيف میکنم و میايستم تا تماشايم کنند .
ولی میترسم از هوا می ترسم از
روز می ترسم از شب می ترسم از باد میترسم اينقدر اين ترسيدن بد است
در داستان های من جهان واقعی و
جهان تخيلی همان رابطه معمول هميشگی را دارند . همديگر را کامل میکنند . هر
وقت يکيشان سرماخورده باشد آن يکی بجايش میرود سر کار . زندگی بيرون داستان
هم همين است . واقعيت به کمک رويا می رود و رويا به کمک واقعيت . میدانی ..
همه چيز يک وجب از زمين فاصله دارد .. فقط يکوجب .. و هر وقت دلت خواست
میتوانی پايت فشار بدهی پايين بگذاری روی زمين .. و کلن
داستان را نمی خواهم جواب
بدهم چون که خيلی کلی ست .. چون نمی دانم ..
|