ساسان
قهرمان
حالا صدا
صدا...
کولاژ ِ کلام -
برای محمد مختاری، و « برگ گفت و شنید» اش ...
... حالا دلم کجاست؟
حالا تنم کجاست؟
حالا کجاست طاق، در، ديوار؟
وقتی که زلزله آمد، دلم کنار ِ تنم بود
تنم کنار ِ نگاهم،
نگاه روی صدا
پايم کنار ِ همين در بود
پايم کنار ِ همين درگاه...
- حالا دلم کجاست؟
آتش !
آتش ميان
ِخانه
آتش ميان ِشهر
آتش در آسمان و زمين
آتش در استخوان،
پايم کنار همين در که بگذرم...
- حالا دلم کجاست؟
در باز کن که میسوزم!
اينجا، تمام روز را
رها شده چون لاشهای بر آب
ايستادهام بر آستان اين تب ِ مرگ
بر آستان
جهانی
که چشمهای تو
را
در کوره میگدازد و
دستانت را
در دشتهای يخزده مدفون میسازد
از دستهای پرتب من دور
گم کردهام نگاه و دستم را
در آستان ِ جهانی کور
حالا صدای اذان
حالا صدای همهمه
حالا صدای شيون
حالا صدای بوف
- اين آتش از کدام سوی وزيدن گرفتهاست؟
- در باز کن فروغ!
چراغهای رابطه تاريکند
بگذار تا بخوابم در
وهم سبز
تو
اينجا تمام روز را
در آينه گريستهام
و باد
با نفسم رفتهست
در باز کن که میسوزم!
آتش درون رگ
آتش درون عصب
آتش در استخوان
در باز کن اخوان!
بگذار تا بميرم
در چشمهای که خضر تو مُرد
بگذار تا بخوانم کنار شط ِعليلت، کنار شب:
- پائيزجان چه شوم چه
وحشتناک!
آنک بر آن چنار ِ جوان آنک
خالی فتاده لانهی آن لک لک
او رفت و رفت و غلغل ِ غليانش
پوشيده پاک پيکر ِ عريانش
سر زی سپهر کردن ِ غمگينش
تن با وقار شستن ِ شيرينش...
- حالا دلم کجاست؟
دل دل نفس نفس!
دل دل نفس نفس!
بگذار تا کنار ِ تو من هم حساب بگذارم
در زمهرير ِ زمستانت
در التهاب شب:
- شب خامُش است و خفته در
انبان تنگ او
شهر پليد و کودن دون، شهر روسپی
ناشسته دست و رو
هق هق گلو گلو!
هق هق گلو گلو!
در باز کن که میسوزم!
در آتشم، چگونه بگذرم از آتش؟
در باز کن سياوش!
در باز کن که با تو بخوانم:
ما قلبهای خود را
چون سيبهای سرخ
از شاخه میکنيم
چون جام ِ می - به مهر و به سوگند -
بر سنگ میزنيم
قلب ِ شکاف خوردهی خود را
چونان
بذری ز خشمدانهی آتش
بر خاک ِ شخمخورده ز غم هديه میکنيم...
- حالا دلم کجاست؟
-
دیگر تمام شد
هميشه پيش از آن
که فکر کنی اتفاق میافتد
بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم..
- نه نه تمام نيست!
حالا از آفتاب بگو، از اقاقی، از تولد ديگر!
- در آستانهی فصلی سرد؟
در ابتدای درک هستی آلودهی زمين،
و يأس ساده و غمناک آسمان،
و ناتوانی اين دستهای سيمانی.. ؟
- نه نه تمام نيست!
بر شانهام ببين:
بر شانه، خون جنون!
در سينه، خون جنون!
بر خامه، خون جنون !
خون خون جنون جنون!
خون خون جنون جنون!
- اين فصل ديگریاست که
سرمايش از درون
درک صريح زيبائی را پيچيده میکند..
پيچيده چون طپش ِ نبض ِ سرد ِ مرگ
در استخوان روز
پيچيده چون سقوط ِ سرخ ِ شهاب
به زهدان سبز خاک
پيچيده
چون نفس ِ من
که مردهام
و نمیدانم
کدام ستاره ترکيدهست
در مدار ِ نگاه
و اين حلقههای چاه
در کجای جانم گشوده دهان
و اين کدام درخت است
که بر شاخههايش اين همه سر روييدهست
و از کدام زخمم
از کدام قلبم
اين همه خون جاريست؟
پيچيده است؟ نيست!
فرياد کن: بياييد!
ياران من بياييد
با دردهايتان
و بار دردتان را
در زخم قلب من بتکانيد..
- پيچيدهاست؟ نيست!
بر شانههای من اکنون شهری است
بر شانههای من اکنون
خون را به سنگفرش
ببين باز
دلم را ببين که به غارت رفتهست
با آن کبوتران که پريدند
با آن کبوتران
که ديگر
هرگز به آشيانه باز نگشتند..
- حالا دلم کجاست؟
در بادهای ساکن
- حالا دلم
کجاست؟
در آبهای خشک
- حالا دلم
کجاست؟
در دشتهای بیاساطير
- حالا دلم
کجاست؟
در غارهای خواب
در خواب غارها
در کورههای کور
در آذرخش ِ عاصی ِ چشم ِ پرندهی سرکندهای
که بال میزند
در باد
و لايه لايه نگاهش
با لايههای ابر میآميزد
در بسيط ِ کبود
- حالا دلم کجاست؟
- جايی که نه گياه در آنجاست
نه دمی
ترکيده آفتاب ِ سمج روی سنگهاش
آواره مانده از وزش بادهای سرد...
- حالا دلم کجاست؟
دستم کجاست؟
نگاهم؟
انگشتم؟
سرم؟
زبانم؟
حالا کجاست طاق، در ، ديوار؟
اين آتش از کدام سوی وزيدن گرفتهاست؟
در باز کن که میسوزم!
اينجا ستاره خون
اينجا ترانه خون
اينجا پياله خون
پر کن پياله را!
آنجا ببر که شرابم نمیبرد..
- دير است گاليا
در گوش من فسانهی دلدادگی مخوان
ديگر ز من ترانهی شوريدگی مخواه
دير است گاليا
به ره افتاد کاروان...
- از کاروان چه به جا ماندهست؟
از کاروان
پس از اين آتش؟
سکوت
بهت
سکوت
تنها سکوت و نالهی مرغان در به در..
- سکوت دسته گلی بود
ميان حنجرهی من
نسيم بوسه و
پلک تو و
پرندهی باد
شدند آتش و دود
ميان حنجرهی من
سکوت دسته گلی بود..
خشکيده روی حافظهی عشق
حالا
سکوت خار ِ درشتی است در گلو
با هقهقم نشسته به زنگار...
- حالا دلم کجاست؟
حالا مرا ببَر
دل دل نفس نفس !
حالا مرا ببَر
خون خون جنون
جنون!
حالا مرا ببَر
هق هق گلو گلو
حالا مرا ببَر، با صدا ببَر:
تنها صداست که میماند
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ريزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفهی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق...
- بشنو:
صدا صدا !
- بشنو:
صدای پيوستن به اصل ِ روشن ِ خورشيد
و ريختن به شعور ِ نور
- بشنو:
صدای بلبل ِ اسماعيل:
- شکل صدای بلبلم از ياد
رفته بود
آه
اين مرغک از کجاست که تاريخ و
فرهنگ و
آئين مرگ را
به چهچه بی محتوا میکند؟!
- بشنو!
صدای گفت
و شنيد:
- پنداری آفتابی هردم
از چشمههای نيلوفر برمیآيد
و چشمهای
در چشمهای غروب میکند..
انگار اين زبان تلفظ آسودن را از
ياد بردهاست..
خوناب
در چشمههای خاطره میجوشد
و هنوز
تنها صداست که میماند
بر آستان اين
تب ِ مرگ
اينجا،
کنار همين
درگاه
بر زندگان اينسوی آغاز
و مردگان َآنسوی پايان
آويختم به درد
آويختم به خشم
آويختم به اشک
تا ببندم
زخم گشودهی اين لاله را
به صدا !
- بشنو:
صدا صدا!
حالا صدای پا
حالا صدای هلهله
حالا صدای دف
حالا
زنی که در سواحل پولاد
میدويد
فرياد میزند:
- خدا خدا خدا تو چرا آسمان تهران را
از ياد بردهای؟
شب، بعد از اين سکوت نخواهد ديد
من، بعد از اين شب توفانی
تا صد هزار سال نخواهم خفت!
من ساحلم
امواج
دَفدَفدَفَست که میکوبد!
خاکم
سم ستور
دفدفدفست که میکوبد!
روح ِ قديم ِ قونيه در زير خاک
آتش گرفته،
قونيه بر شانههای خاک
چون ارغوان و لاله دميدهست
دفدفدفست که میکوبد..
- بشنو:
دَفدَف دَدَف دَدَف
دَفدَف دَدَف دَدَف
دف میزنند در سراسر ِ آن خاک ِ سوخته
دف میزنند دف
بر خاک ِ گرم ِ فروهرها
مردمند
ايستادهاند
کف میزنند کف
کَف کَف کَکَف کَکَف..
حالا دلم کجاست؟
در کهکشان روشنی از واژه و شعور
بر شانهی فلات
حالا بيا بِبَر، بِبَر، اين زنده را بِبَر
اين کُشته را
که زندهترين است!
بر شانهام ببين
خورشيد را که میآيد
بر شانهام ببين
خورشيد را که میآيد
بر شانهام ببين
خورشيد را که میآيد
خورشيد را که میآيد
... و همچنان که پيش میآيد
ستارههای اکليلی از آسمان به خاک میافتند
و قلبهای کوچک ِ بازيگوش
از حس گريه میترکند...
..............................
.............
......................
...................
......................................
_________________________________
بخشهایی که به رنگ آبی تایپ شده است
اشارههایی است به سرودههايی از:
فروغ فرخزاد
مهدی اخوان ثالث
سياوش کسرائی
احمد شاملو
هوشنگ ابتهاج
نيما يوشيج
يدالله رؤيايی
اسماعيل خوئی
رضابراهنی
محمد مختاری