بایگانی      صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها         شعر، علیه فراموشی

 

شعر اساسی

کوشیار پارسی

                                                                                    تا تابستان ِ 67 را از یاد نبریم

ایران
در زمین ِ تو
خانه های ارواح ِ عاشق
کاخ های زمان گذرا می کاوند. 

شهرهای سنگی ت می لرزند
و پِی های سوراخ سوراخ ات
با برج های دیده بانی
گنبدها و مناره ها
بر ماسه های اندیشه ای بی مرز فرو می ریزند.

دوست داشتن ات
در آستانه ی مرگ ایستاده است
درخت هات در جنگل پنهان شده اند
و دیگر در سر ِ راه نفس نمی کشند
آبت از چشمه های نفرت می جوشد
سکوت ات فریاد می کشد
خورشید ِ تو عینک آفتابی به چشم دارد
وستاره ها دیگر چشمک نمی زنند. 

خبر: از میان ِ هزاران قطعه زمین، حشراتی سر بر می آورند و بی آن که دیده شوند، در میان ِ آدم ها به زندگی می پردازند. مثل انسان ها زندگی می کنند، کار می کنند، می خورند، می نوشند، بازی می کنند و جفت گیری. روی دادها را ثبت می کنند و در دفتر یادداشت شان می نویسند. با هر صدای بیگانه ای پناه می جویند و دور از چشم ِ آدم ها با هم جمع می شوند و گزارش روی دادهای غریب را به گوش ِ هم می رسانند. |
این گردهمایی شب ها پیش می آید.
پایان ِ خبر.

ارواح ِ عاشق
بی دغدغه سر ِ راه ِ زندگی ت ایستاده اند
تهدید ِ هستی ِ بی دغدغه ی تواَند
پول را از زمین ات می دزدند
صاحب میوه هات می شوند
خانه هات را اشغال می کنند
در هر چیزی دخالت می کنند
دور از چشم ِ همه با هم رابطه دارند
و هر مرز و قانونی را زیر پا می نهند.
طرحی غریب بر پوست شان دارند
و به زبانی عجیب گفت و گو می کنند
هر واژه شان جمله ای است
نه تخیل دارند و نه اعتنا به تخیل
جانورانه رفتار می کنند و
اندیشه شان غریب است
لمس ناشدنی اند.  

ایران
قدرت مند های تو
حق به جانب های تو
پلیس های مسلح تو
سگ های پاسدار تو
دلال های مذهب تو
قاضی های یک چشم ِ تو
بقال های تو
پول دارهای تو
سیاست گزارهای تو
مدیرعامل های تو
مدیر مدرسه و رییس بانک های تو
زبان دانان و زبان شناسان تو
آدم خوارهای تو
شهروندهای نود و نُه درصدی تو
دل تنگ ِ آینده ی ِ درخشان ِ تواَند
و گذشته ای با شکوه را
برای آینده ات آرزو می کنند.

حق را به چنگ دارند و
حقانیت از آن ِ آنان است
مشت ها را محکم گرفته اند. 

در سلول های زندان
و اندرزگاه ها و آموزش گاه ها
سایه ی آگاهی افکنده می شود
تا در هر جمجمه ای خانه کند.
معتادان  عاشقان  صلح خواهان       هنرمندان                        اندیشمندان
و دیگران که بیماری ِ واگیر دارند
باید که هدایت و درمان شوند

پرچم ِ سیاه ات را می افرازیم
چون میله ای سیاه                         در چارچوب ِ سانسور
تا دادرسی ِ قانون ِ یک چشم را
بی دردسر به راه اندازیم
روزنامه ها را می سوزانیم
تا چای مان را داغ کنیم
گور ِ پدر ِ همه.
همه ی آنان که در این یا آن شهر جان می بازند.  

قصه: جوانی دیدم که شلوار جین به پا داشت، پیراهن گشاد، موهای بلند ِ آشفته و قطعه ای گچ در دست. بر دیوار، شعری می نوشت برای دختری که دوست می داشت. درباره ی عشق و آزادی. پاسداری بدمست او را دید. گرفت و برد. دو روز در سلول انفرادی ماند و بعد سگ های خون خوار به جان اش افتادند. جان و تن اش را در هم کوفتند.
دو سال بعد آزاد شد. اکنون او جوان نیست. عاقله مردی ست مُرده. نه گچ می شناسد و نه دیوار و نه عشق. من او را ترور کرده ام.
پایان قصه.

ایران
روح ِ عشق ام
عشقی که در زمین ِ تو خانه کرده است.

 

کوشیار پارسی – پاییز 1367