بایگانی      صفحه اول        شعر      نگاه      کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

   

 

کشف زبان از راه نوشتار

نگاهی به اشعار آزیتا قهرمان

سهراب رحیمی

 

اولین شعر این مجموعه ی بی نام، که شعر شماره 1 نام دارد، حکایتی جنون آمیز است از زبان شاعر-راوی خطاب به دو نفر، که اولی دوم شخص مفرد و دومی، سوم شخص مفرد است و در عین حال خطاب شاعر به جمعی نامعلوم است که هم دوم شخص هم سوم شخص و هم جمع بزرگتر نامعلومی را در خود دارد. از نظر زمانی هم، شاعر در حال و گذشته در نوسان است و تداخل غیرمنطقی ی زمانها و مکان ها، فضایی حیرت انگیز، بهت آمیز، اسطوره ای و افسانه ای آفریده است.

 شاعر-راوی حکایتگر خوابهای آشفته ی هذیانی ی ست که از زبان شاعر- نویسنده ای بهت آلود و حیرت زده با جنونی رازآمیز، خطاب به سپیدی ی پر از انتظار کاغذ، پرتاب می شود و از اصابت خیال- واقعیت به جدار روز، آهنگی اجرا می شود چند صدایی همچون خطابه ای(برای هیچکس) که از مخاطب خود فراتر رفته و از آفریننده- راوی متن هم فراتر رفته ، در فضایی برتر و بالاتر از واقعیتِ  نویسنده، همچون حادثه ای در برابر شگفتی شاعر و حیرت خواننده، قدعلم کرده است.

ما از راوی چیزی نمی دانیم. حضور کمرنگ او، قاطعیتِ گمگشتگی و پریشانی ی او را چند برابر کرده است. عدم حضور مستقیم شاعر اما، به عمق معماوار شعر و پیچیدگی ی موضوعیِ ی اثر- نوشته، سایه ای از حیرت و جنون انداخته، که تعمق در متن و معنا، خواننده را به کشف معناها و بعدهای ناشناخته ی تازه ای می برد و تا  کشف معنا و منظور ،متن، همچون شبحی فرار، در میان سایه ها و صداها می لغزد و تبدیل به سایه ای نامکشوف و نامنظور و نامعنا می شود که حرکت حلقوی ی رقص واژه هاست با خیال شاعر و ذهنیت کنجکاو ناظر.

 

اجرای غیر معمول جملات و روایات، آنچنان روان و طبیعی جلوه میکند که فضای زبانی ی نو و نمایش نوین زبانی، قواعد خاص خود را همچون بازی جنون آمیز و سرخوشی کودکانه ای تبدیل به یک آفرینشگر سحر انگیز کلامی می کند که هم راوی- شاعر و هم خواننده- بیننده ی متن به ناگهان در سیاره ای خاص با زبانی بخصوص وارد صحنه ای بدون پیشداوری شده و خود را بناگهان رها می کند بر گردونه ی روان صفحه ای که پر است از سکوت و حرف و کلمه،  و سرشار است ازرویا و رازها و نمادها و اسطوره هایی که ریشه در ناخودآگاه منِ حاضر و غایبِ شاعر، و ناخودآگاه خواننده دارد. و این خود، در متن و از طریق متن، ناخودآگاه خویش را در آیینه ی اثر، کشف می کند. شعرهای راوی، یک نوع مکاشفه ی درونی و بیرونی شاعر است با واژه ها و خیال ها، و کشف عمق کلمه و تصویر پدیده ها، تنها در مستحیل شدن در جویبار جنون واژه ها و خیال شاعر و خالی شدن است که به دست می آید. تفسیر نهایی کلمه ها و حرفها ، پسِ پشتِ سکوتی نهفته است که چون آینه ای ست؛ هر کس همان بیند که در خود دارد.

و حالا نمونه هایی از زبان آفریننده ی متن و آفرینش زبان از راه نوشتار: 

اما نه چشمهایم را خوابید

نه لب هایم را نوشت

 

بنابر عادت ذهنی، می دانیم که چشم ها را نمی شود خوابید. می شو چشم ها را بست و خوابید. اما شاعر اینجااز بستن چشمها تا خوابیدن، پرشی کرده در عمق و در فاصله. تعبیرهای مختلفی می شود از این دو سطرِ شعر کرد:

1-  چشم هایش را بست

    چشم هایم را بستم

    و خوابیدم

 

2- خوابِ چشم هایم را دید

      3- چشم هایم را خواباند

 4- خواب به چشمانم آورد

5- با خیال چشم های من خوابید

و.......

 

همانطور که می بینید همین یک سطر از شعر را می توان به گونه های مختلفی، تعبیر کرد. اما آیا می توان راوی را به بی معنایی و دیوانگی متهم کرد؟؟؟   توقعِ تک معنایی  و تک صدایی بودنِ روایت، خواننده ی ناشکیبا را یا خسته می کند یا بی قرار و فراری.اما حضور در این حیرت و گم شدگی، لذت عظیم تشنگی و  عطش نرسیدن را به معمایی جادویی تبدیل می کند.

 

نه لب هایم را نوشت

 

بر طبق عادت ذهنی زبانی، می دانیم که لب ها را نمی شود نوشت. بسیار هستند شاعرانی که در وصف لب، شعر نوشته اند:

 

لب هایت را می بوسم

لب هایت را می نوشم

و یا تشبیه لب به لعل و شراب و دیگر خوردنی ها.

 

اما  در اینگونه رفتار با زبان، یک بعد دیگر هم آفریده می شود. و آن تبدیل لب به ابزاری برای نوشتن یا نوشتن از لب( و در اینجا بدون واسطه ی ابزار یا تصویر دیگر). 

برخورد غیرمتعارف با زبان و آفرینش زبانی نو،زبانی  که درونی ی  ذهن هذیانی و خواب زده ی راوی- شاعر است، در این شعر موفق به کشف تازه ای در نوع نوین روایت شده، که در حین شگفت انگیزی، چند معنایی و ایهام خاصی را در بر دارد که تنها و تنها زاییده ی زبانی چنین و شاعری چنین می تواند باشد. استقلال زبانی ی شاعر- راوی از نوع غیر بیانیه ای و غیرتئوریزه شده ای ست که دستمایه و نتیجه ی اصولی ی کار ، در خودِ اثر به طور مستقیم و بدون دخالت شارحِ عقلِ کل یا تئوریسینِ آنکاردشده، بر صفحه ی کاغذ، پیاده   شده و اعلام حیات می کند.

این سطرها و این نوع نگاه، از بهترین نمونه های ارائه شده در شعر نو فارسی ست. از هرجا بخوانیم، شعری تازه شروع می شود. هر بند، شعری مستقل است. انگار ما با ارکستری سر و کار داریم که نوازنده های مختلف در دستگاه های مختلف آهنگ اجرا می کنند و این چند رنگی و چند صدایی، شعر راتبدیل کرده به یک سمفونی ی پر پیچ و خم و شورانگیز، که هر سطری و هر جمله ای، یادآورِ دستگاهی مستقل است با جهانِ خاص خود، که دور از دسترسِ راوی- خواننده به  زندگی ی پر راز و رمز خود ادامه می دهد. چند مثال را با هم می خوانیم:

 

و مردی در ما سفر می کرد

و چمدان هایش از زیادی شب         گم بودند

 

این حاشیه از مسیرش        سرد می گذشت

 

جایی که شعر می سوخت

تا ناگهان تر          از پاییز چرخیدی

در برگ های افتادن

 

و نیم رخ سنگ پوشیدی

ما ویرانه هایت را         گذشته بودیم

 

کنار سبزهایی که مبهوتند

درختی توت در پرت های مسافر

 

به وسوسه ی پرچم ها       این سو...نیا

در این جاده    ماه       تعطیل است

 

 امکان تفسیر و تاویل در مورد نوشته های راوی- شاعر بسیار است .ورود به دنیای شعرش، مثل قدم زدنی ست در اتاق پر از تصویری که همه ی تصویرها، فضای مخصوص به خود دارند و هر تصویری، تفسیری خاص می طلبد و خواصی دارد که با هیچ تعریف متعارفی، قابل مقایسه و قیاس نیست.

قرمز پرتوهای تو        پژمرده بود

در حالت عادی ما توقع  پژمردگی از قرمز نداریم. اصلا، قرمز وجود مادی قابل لمسی نیست که پژمرده شود، هرچند رنگ قرمز یکی از رنگهاست اما کلمه ی قرمز ماهیت عینی ندارد و تنها در این شعر است که از زبان شاعر آفریده شده و کیفیتی ست که کمیت مادی پیدا کرده. پژمردگی قرمز پرتوهای شخص مورد خطاب نیز معماست. راوی- شاعر توضیحی در چگونگی برداشت خود و حس و احساس خودش، در برخورد با این پژمردگی نمی دهد.او تنها حیرت خود را از دیدن چنین تصویری در قالب زبان به عینیت تصویر می کشاند تا خواننده ی احتمالی ، در پرتو تصویر روایت شاعر- صورتگر به بهت فرو رود، بهتی که خصیصه ی واقعی ی شعر لایه در لایه ی رازگونه و معماوارِ راقم سطور حیرت انگیز شاعرانه ای ست که تمرین جنون را درونی وجود شاعرانه و شعرگونه ی خویش کرده است.

شاعر- راوی  ذهن منسجمی دارد. آیین روایت را بلد است. ایجاز شاعرانه ی او درونی ی کارش شده و ذهن تربیت یافته ی او، امکان به هرز رفتن نیروهای بالفطره ی او را نمی دهد. ذهنیت آگاه او و تسلطش بر زبان فارسی، توانایی های بالقوه ی او را در مسیری خلاقانه و آگاهانه به حرکت درآورده.

 ارجاع های بیان ادبی در کار راوی، غیر آشکار، غیر توصیفی و غیر مستقیم است. اینکه آبی سمبل چه چیزی ست و سیاه سمبل چه چیزی،اتفاقی ست که در ذهن شاعر می افتد. و  من منتقد تنها می توانم حدس هایی در حدود روانشناسی ی رنگ ها بزنم که در  نهایت جز تفسیری دست و پا شکسته چیزی نمی تواندتحویل خواننده ی فرهیخته بدهد.

 آن چه  بزرگان ما از آن به عنوانِ یگانگی ارجاعات نام می برند، در شعر راوی- شاعر به مدد استعاره ها و نمادها نمود پیدا می کند:

با کبوتران گیج و بیدهای کج

و  عبور او   در شیشه های قطار

غروب های دریده از گل برگ های لادن بود

او مثل لکه های عصر

روی سنگ ها       کوتاه افتاد

و می پرید از دستهای ما      در هرگز

 

تصویرهای دور و زیبایی چون کبوتران گیج و لکه های عصر آنچنان زیبا و طبیعی در این شعرنمود می یابند که علیرغم نامعنایی شان، بی معنا و غیر قابل هضم جلوه نمی کنند.

شعرهای آزیتا قهرمان، شعرهای دشواری هستند یعنی هم شعرهای سخت و نفوذناپذیر و هم نوشته هایی  که حکایت  دشواری های زبان و جهان اند.

 ً به قول هایدگر ؛ جهانِ شاعران، زبان است و زبان، خانه ی هستی ست ً.

زبان شعر شاعر، به تعهدات کهنه پشت پا می زند و در حیطه ی نقش های ارتباطی  مرسوم و تصویرهای تحمیل شده در تاریخ زبان و زبان تاریخ  محدود نمی ماند. راوی از قوانین متداول زبانی، سر باز می زند، تا قوانینی خاص شعر خودش بیافریند.

شعرهای او، مثل هر اثرادبیِِ اصیل دیگری، برمدارِ دشواری ها و دست نیافتنی ها می چرخند. شعرهای شاعر- راوی زاده ی توهم های  اوست و تصویرهای شعر او آیینه های وهم اند  بر جدار ابدیتی که اثر را از  تالار ذهن شاعر می گذراند.و تصویرها را از صافیِ تجربه های خودآگاه و ناخودآگاه شاعر عبور می دهد، تا بر قاب روز، حکش کند بر صحیفه ی جادویی انتظار.شعر(اثر)  در حکم شهودی ذهنی که عینیت زبانی پیدا می کند  چون وحی بناگاه هم از تیر رس شاعر و هم از دسترس خواننده عبورمی کند تا جایی در دور دست خیال به تماشای من نویسنده ی او بنشیند:

نامم را نمی خواست حتی بداند

برف ها که می آمدند              سهم بادمی شدی

پرنده ای بر سپید بی منتها
 

نقطه ی قوت شعر شاعر در دست نیافتنی بودن واژه ها ومعناهاست. پنهانگری، رازآمیزی و گریزندگی ، از شعرهای او معناهای لغزنده ای آفریده که در دایره ی دلالت های معنایی ی مرسوم، محدود نمی ماند.

در مجموع و بطور خلاصه می توانم بگویم ابهام، ناآشنایی،دیریابی و دشواری وجه مشخص شعرهاست. به راستی راوی این سطور جادوگرِ به تاخیر انداختن معنا و بیان غیر مستقیم حرف ها و شناخت چیزی به واسطه   ی چیز دیگری ست،که خود اذعانی ست بر غیبت و ناپیدایی ی حقیقت شاعرانه ی او.

شاعر می داند که حقیقت، گوهری ست صید ناشدنی. متن های او گاه مخاطب خود را گم می کنند همچون حقیقتی که منِ  ما را گم کرده است و  شاعرهمچنین آگاه است و می داند که حضور در شعر و پیدا کردن گمشده ها جز با گمگشتگی بدست نمی آید:

و قلبت شاخه شاخه می پوسید

بس که مرگ هایم       می نشست در فراموشی اش

و زن ژولیده می پرسید

چشم انداز این ابر         تا کجا......

پیمودن حرف وارونه

در آسمان پاشیده از ترس های توست

و حرف وارونه، همان حکایت دهلیزهای درونی ذهن خیالی و خیالبافانه  ی شاعر است مثل هزارتویی که از هر طرف بروی به آغاز راهی دیگر می رسی. و آزیتا قهرمان در این راه آنچنان محکم و مستحکم گام برداشته که امکان گم شدنش در لابیرنت های شعر را باید از هم اکنون به او تبریک گفت.

 متن شعر:

1-

آبي و سياه را   با هم   پوشيدي

پشت و رو     با درزهاي خار

و لخ كشيدي       دور تنم

چراغ آوردي

براي آيين هاي زوزه تا ته تاريكي

و مردي در ما سفرمي كرد

و در شن ها فرو مي شد

با كبوتران گيج   و   بيدهاي كج

و عبور او     در شيشه هاي قطار

غروب هاي دريده از گل برگ هاي لادن بود

او مثل لكه هاي عصر

روي سنگ ها      كوتاه افتاد

و مي پريد از دستهاي ما        در هرگز

اما نه چشمهايم را خوابيد

نه لب هايم را نوشت

نامم را نمي خواست حتي   بداند

برف ها كه مي آمدند          سهم باد مي شدي

پرنده اي بر سپيد بي منتها

قرمز پرهاي تو      پژمرده بود

و قلبت      شاخه شاخه     مي پوسيد

بس كه مرگ هايم      مي نشست در فراموشي اش

و زن   ژوليده   مي پرسيد

چشم انداز اين ابر        تا كجا ....

پيمودن     حروف وارونه

در آسمان پاشيده از ترس هاي توست

 

و مردي در ما سفرمي كرد

و چمدان هايش از زيادي شب       گم بودند

اين حاشيه از مسيرش          سرد مي گذشت

از روزهاي بد

زير پرچم هاي   پيشاني ات

جايي كه شعر مي سوخت

تا ناگهان تر       از پاييز چرخيدي

                         در برگ هاي افتادن

و نيم رخ سنگ پوشيدي

ما ويرانه هايت را     گذشته بوديم

من غائبان بودم       ابرهاي نارنجي

و ديگري خيس     از كنار مويرگ هاي تو     مي دويد

تا دروازه جسدهايي كه با اندازه درد       طي مي شود

تيغ ها       گوشواره ها      و رد خون

اين شهر آمد     تا لب دندانه هاي ماه

دريا رسيد      نزديك    بالشت

چه خوب ديوانه آمدي و رفتي

مرا كشاندي     در تلاقي اين زن و انگشترش

كنار سبزهايي كه مبهوتند

  درختي توت       در پرت هاي مسافر

  آتش كمي        آرامش ملافه ها و خش خش كاغذ

پرنده اي كه تنها   براي دانه هاي برف مي خواند

اما در اواخر      اين شب

صداي تيرها كه مي آيد

به وسوسه پرچم ها      اين سو ... نيا

در اين جاده     ماه     تعطيل است .