صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها         شعر، علیه فراموشی

 

 محمود داوودی

 

 

گاهی اتفاق می افتد

داریم می رویم یا نشسته ایم
در مهتابی تابستان
کنارمان شاخه ای خشکیده
رو به رویمان بسته به این که کجا باشیم

و اتفاق
می افتد

 

روز اول روز دوم  به سوم روز

 

شما چه می دانید کجاست

هرجا که هست

چه می دانید کجاست

هرجا هست

پس فراگیرید ازغیبتش

راه بازکنید

بیاوریدش

تکه تکه ی روحی در حضور

ببینیدش

گرچه رفته سال ها

و ازخیابان که گذشته غبار می خیزد

از او خزان بسازید

برگ های دنیا

در خانه اش باز می شود

حرف ها بزنیدش

بر آستانه اش برآیید

بیاوریدش با خاطراتش

از ُکنجی که اوست در دقیقه های آینده

بیاوریدش

بیاویزیدش

بپاشانیدش

برسفره شام بنشانیدش

بخراشیدش

پوست بر پوست بنویسیدش

بپوکانیدش به باد بسپاریدش

که تکه تکه های ماست

 

 

نمی آید بگوید دوست دارم.

نمی آیم بگویم دوستت دارم
گفتن دوستت دارم جز
وهم شبانه نتیجه ندارد 

گاهی به کودکی فکر می کنم که در زیر نورهای فسفری
تا ته تاریکی برگ ها می ماند
و ستاره ها می دید و یک زندگی با دوستت دارم خیال می کرد 

گاهی به کودکی اش فکر می کنم
ونمی آید بگوید دوستت دارم

 

تحت تعقیب

من او را که تعقیب ام می کند
و از هر دری که وارد می شوم او وارد شده است
 و چهره که می گیرم به سوی آینه
از آینه نگاه می کند را
گاهی دست به سر می کنم

وارد نمی شوم
نگاه نمی کنم

 

 ساعتِ درست


به ساعتِ درست آمدی
بنشين
اين وقت
ها وعکس ها که می خواستی
اين هم
عينک جديدتان

اين
آن ساعتی
که ترس درکنار شما بود
واين
خوب ترين ساعتِ شما
که فکر می کنيد
کنار گلی هستيد
با شبنم
ها درصبح

اينها همه درهم می شوند

اين را ببينيد!
دست زير چانه گذاشته
اید
و بادبان
درچشم هايتان گشوده می شود
و موج روی موج
و شن های داغ
وجسم تازه
ی جوان
عکس ارزانی
که تو را می
آزارد

اما
ابر
اين جا
ابر است

نه مثل اين جا
که می روی خميده و خسته
و گيج به ساعت حرکت قطار نگاه می
کنی
و اشتباه می
روی
به خط زرد
که اصلاُ نيست


می روی
و تنها کسی که چشم به راه توست
آن سوی خط می
ماند

و اين ساعت غروب
ها
و اين عکس آخر است
سياه!
می بخشيد

 

 محمود داوودی


چند صحنه بدون منطق ارسطويی
                                          از کتاب "چند صحنه"

                                       

همان داستان کهن
به تاريکی اندر شدن
با سری پر از تصوير
تصوير ستارگان
که همراهی ام می کند
و من که آستين جر می دهم تا خلاص شوم
 

چراغ خيابان نيمی از چهره ام را روشن می کند
نيم دیگر به تاريکی- فراموشی- زنده در الکل خالص
ادای دلقک ها را در می آورم
چند بار با چاقوی خيالی خودم را می کشم
چند بار سايه ام را لگد می کنم
چند بار با سايه ام حرف می زنم
( خداوند هدايت را بیامرزد)
اتاقی در دل شهر اجاره می کنم
همه ی مخدرها را استعمال می کنم
اعتراف می کنم
ادای خودم
و شکلکی از هدايت
معجزه می کنم
خيابان پر از باران را
از خاطره ی مرده گان سر شار می کنم
 

هيچ کس بی رحم تر از خودت نيست
بطری ها را يکی بعد از دیگری
در گنجه می چپانی
- مخفی ميکنی؟ از کی ؟
قرص های خواب را
توی ليفه ی شلوارت می گذاری
- مخفی ميکنی؟ از کی ؟

 

مجالی برای به لب گزيدن ساقه ی علف نيست
عق می زنم
ستارگان دنبالم می کنند
راه نيست
تنها مسير شيرگون
ماندن
پوسيدن
عادت به پوسيدگی
جواب همه ی سلام ها را دادم
چونان عاقله مردی که همه ی رسوم بداند
شرط ادب به جای آورد
ارزش دوستی پاس بدارد

 

او دارد به شاهکارش می انديشد
من به عصب هايم می انديشم
به دستگاه گردش خون
به خيابانی در بمبئی يا کلکته
و جوی آب و سرو روان و جان جهان وجن وپری
پس بودا چی، خره؟
ستارگان دنبالم می کنند

 

که بود که گفت که می شود؟
که بود که خواست که توانست؟
که بود که مُرد که پيش از آن که
ناگهان عاشق بود؟

 

کودکی در تابستان به ماهيان قسم خورد
دست ها به پوست سبز آب کشيد
نخل ها مرتب کرد
برگ نعنا بوئيد
با اولين تصوير کشتی به آب زد
 یک نفخه ی گرفته و سنگين*
پيکرت کنار آب افتاده بود
و گيسوانت خزه بود
و پروانه های پستان ترا
من
هر گز
هيچ کس نديده بود

 

اندوه
مثلِ
يا ماشين مش ممدليست
نه بوق داره
نه صندلی

 

نوستالژی
مثلِ
يا
صدای پروين است
« باز امشب در اوج آسمانم »

 

بودن یا نبودن
بيضائی پرسيد : ديگه کی کشته می شه؟
گفتم : اوفيليا و برادرش
کلاديوس
پلونيوس
ملکه
ملکه
مکث!
مکث!
-ديگه؟
مکث!
بيضائی خنديد
گفت : خود هملت ا
بهمن گفت : وقتی فاوست روحشو به شيطان می فروشه ...
گفتم : خواهر گوته رو!
رعنا گفت : شميم خیلی با سواده
نا صر گفت : ولی تعهد حاليش نيست
کامران گفت : چه چشم های رعنايی
اکبر گفت : همه جاکشن والسلام
گفتم : چی ؟
گفت : غير ازتو و گوته

 

بعد هر چی داشتيم
داديم عرق
تو کافه ی موند بالا
اسمش چی بود خدايا؟

از قله ی بلند فرود آمد
نطفه ی آب بر زمين نهاد
نطفه ی آتش بر زمين نهاد
ستارگان را گفت :
رهايش نکنيد
آب خوش از گلويش پائين نرود
دنبالش کنيد
حتی اگر به آسمان هفتم برود
ستارگان می آمدند
فريب نمی شدشان داد
حتی وقتی می شاشيدم
**
-Dindjävel

 

اگر می توانستيد
مرا در لحظه ی موعود
که به آسمان پرواز می کنم
ببينيد
آه اگر می توانستم

 

همه ی صدا های زيرزمين را شنيدم
مسيری که طی طريق می کند
طيران عشق
آن که آن آن کلام را گفت
آن که همه چیز را رها کرد
سر به بيابان گذاشت
همان که شنيد
اسم عشق را
همان که بوذ و بوذ و بوذ
تا از دل خرد گياهی سر بر آورد
سر در آورد

 

هيچ ديده ای
خیابانی پر از شاش
تا شانه ی مرد و زن

 

هل هل گرگ چنبری
زهره نداری ببری
اگه بردم چه می کنی
خُرد و خميرت می کنم
خونه خاله کدوم وره
از اين وره از اون وره