شعر مشاهده است و ثبت آن چه دیده می شود. لازم نیست به چیز یا جای خاصی نگاه شود. باید همه چیز و همه جا را دید. شعر این را می گوید. می گوید: صبح زود است، در تابستان. نگاه می کنی به بوته ی تمشک وحشی. دانه های سرخ تمشک را می بینی با رطوبت ِ شبنم ِ صبح گاه. جلب می شوی. به جای دیدن، مشاهده می کنی و در مشاهده ثبت کردن نیز هست. این مشاهده بر تو تاثیر می گذارد. تاثیر ثبت می شود. چرا تاثیر؟ مغز جای گاه و انبار ِ عظیم ِ حافظه است. بدون ِ بازشناسی از طریق ِ حافظه، امکان ِ مشاهده وجود ندارد. آن چه در انبار ِ حافظه است به طراحی و نقاشی ِ خام ِ کودکان می ماند. در بازشناسی، می کوشی تا به دقت ببینی و ثبت کنی. سرخی و رطوبت ِ دانه های تمشک و تعدادشان را. این جا و اکنون آن طرح و نقش ِ خام شکل می گیرد. شعر این شکل را صیقل می زند. شعر می گوید: می خواهم جهان را آن گونه تجربه کنی که از نو ببنی ش. انگار نخستین بار. شعر پلی است میان ِ آن چه در سرمان می گذرد با جهان ِ بیرون. برای دیدن و تجربه کردن و از نو دیدن ِ جهان تنها به دانه ی تمشک نگاه نمی کنیم. انگیزه ی مشاهده و ثبت شناخت ِ جهان است برای بودن و برای درک ِ این که چرا هستیم و در کجا و کدام زمان. نزدیکی به جهان و آگاهی به این نزدیکی کوتاه مدت است. نزدیکی ِ ما به جهان و فاصله ی بی نهایت ِ ما با آن، چشمه ی نگاه ِ هنرمندانه در جهان است. آرزوی نزدیکی، تنها با انگیزه ی شناخت و تجربه و دانستن ِ آن چه هست امکان پذیر است. در جهانی زیسته ایم، روی دادهایی را تجربه کرده ایم و چیزها دانسته ایم که تنها به زیبایی شبنم ِ روی دانه ی تمشک نیستند و به زیبایی دانه ی تمشک با شبنم بر آن. شعر و هنر با واقعیت ِ سخت هم سر و کار دارند. آفریننده، تجربه و مشاهده و ثبت کرده است. و در این زمان که ما زیسته ایم ناگزیر بوده است تا ببیند. تا انگیخته شود و بیانگیزاند. شعر ِ مشاهده، می انگیزاند. شگفت زده ات می کند، مبهوت می کند، می گذارد تا بخندی و گریه کنی. شعر ِ مشاهده حرف می زند، می اندیشد، می نگرد، می جوید. شعر ِ مشاهده نمی گذارد تا آن چه تجربه کرده ای از یاد برود. علیه ِ فراموشی است.
|