دو شعر از سهيلا ميرزايي
قناري هايت در باغ زخم تر
مي زنند
ـ بر شيارـ مرهم ميشوند
هواي تو در سرم آب ميرود
ـ قد ميكشم ـ
منهاي حوصلهاي كه تو داري
در پياله سرخ ميرقصم مرهم شدهام
در دوري خالي از تو ميرقصد هي
خلاصهاي از خندهاش ترا مي خواند سرد
و تو در من هي آب ميروي
من هم هي آب ميشوم
در خواب تقسيم شدهام
قناريهايت زردتر ميخوانند
ـ زخم تر بر شيارـ
خلاصهاي از خوابم بوي نم ميدهد
من در خود هي آب مي روم هي قد مي كشم
قدري بوي ماندگي مي دهم.
حالا ميگويم آب
تصوير پرسش باز نيست
پلك ها روي خواب آرام
رفته
هيس!
گفتگو هایش را اندازه
گرفته
بيدار!
بزرگتر از پرسش نيست
...
حالا ميگويم آب!
اين درهاي دودي
اين تكه گوشت
قرمز
بيزحمت آب
...
پشت قاب قامتي پنهان
است
پشت در ...
حالا
ُپكي به آب خواهم زد.