دستنوشته
اکتاویو
پاز
برگردان: کوشیار
پارسی Fair seed-time had my soul, and I grew up Foster’d alike by beauty and by fear … W.W., The Prelude (I, 265-266 |
|
حافظهام
تالاب ِ گِل
است. آینهی
گِلآلوده:
کجا بودم؟ چشمانم
بیترحم و بیخشم در چشمانم مینگرند از میان ِ
آب ِ گلآلودهی
این تالاب که
واژگانم را
اکنون آواز
میدهد. با
چشمانم نمیبینم: واژگان
چشمان ِ مناند. میان ِ
نامها
زندگی میکنیم؛ آنچه
نام ندارد
هستی ندارد: آدم
ِ گلین، نه
آدمکی از
خاک، که
استعارهای. دیدن ِ
جهان
فراگویی ِ
اوست. آینهی
حروف: کجا
بودم؟ واژگانم
از میان ِ
تالاب ِ
حافظه مرا مینگرند. سیلابهای
آبگون از
میان ِ بافهی
شاخهها و
پژواکها میدرخشند، ابرهای
ایستاده و
حبابهای
آب، بر زمینهای
از اُخرا تا
ارغوانی. موج ِ
سایهها،
بازتابها،
پژواکها، نوشتهای
نه از نشانهها:
که از شایعهها. چشمانم
تشنهاند. تالاب،
دانشآموز ِ
سنِکا است: آب،
گرچه
نوشیدنی
است، نوشیده
نمیشود: خوانده
میشود. زیر
ِ آفتاب ِ
سرزمین
بالادست،
تالابها
بخار میشوند. خاک
ِ بیمقدار و
اندکی پسمانده
که
میراث ِ کسی
نیست، باز میمانند.
کجا
بودم؟ ۲ همانجا
هستم که بودم: میان
ِ دیوارهای
درنگ ِ همان
طارمی ِ
واژگان. عبدالرحمن،
پُمپیوس،
زیکوتنکاتل، میدانهای
جنگ در اکسوس
یا بر
دیوارهای
باغ با
ارنستو و
گوئیرمو. بومادران
هزاربرگ،
تندیسی سبز و
سیاه از غرولند، قفس
ِ خورشید و
اخگر تندگذر
ِ مرغ ِ زرین
بال: نهال
ِ انجیر، تاق
نصرت ِ
آیینگان ِ
چند شکل، گوناگون
و کژراه. افشاگری
و بیزاری: تن
و زبانهاش، گره
ِ اشباح لمس
شده با افکار و
پریشیده از
لمس، قلادهی
خون، Idée fixe چارمیخ
بر پیشانیام.
سلطهی
تمنا بر
اشباح، تمنا
که ما را به
اشباح بدل میکند: ما
گیاه ِ
بالارونده
از جنس
هواییم بر
درخت ِ باد، بالاپوش
ِ شعله ساخته
و بلعیدهی
شعله. شکافی
در تنه: جنس،
مُهر، پارهای
آونگ بسته
رو به خورشید
و نگاه ِ من، گشاده
برای
مورچگان. ۳ شکاف
دروازهای
بود رو
به دیدن و
اندیشیدن: زمان
ِ دورناش
سبز، خون
سبز است، آتش
سبز، ستارگان
ِ سبز میان
گیاهان ِ
سیاه میسوزند: موسیقی
ِ سبز ِ ملافهها در
شب ِ ازلی ِ
انجیربن؛ -
درون ِ آن
سرانگشتان
چشماند، لمس
مینگرد،
نگاهها لمس
میکنند، چشمها
بو میشنوند؛ -
درون ِ آن
بیرون است، همهجا
هست و هیچکجا، اشیا
یکیاند و
دیگرگونه، حشرهی
بندی ِ بلور
بیستوجهی نشسته
و موسیقی میبافد و
آن دیگر،
آویخته بر
تارهای ماه قیاسهای
بافتهی
عنکبوت میگشاید -
درون ِ آن فضا
است دستی
گشاده و
پیشانی که
ایدهای نمیاندیشد اما
به شکلهایی
میاندیشد که
نفس میکشند،
راه میروند،
سخن میگویند، دگرگون
میشوند و در
سکوت بخار میشوند؛ -
درون ِ آن،
سرزمین ِ
پژواکهای
به هم بافته، نور
فرو میریزد،
آبشار ِ
کُند، میان
ِ لبهای
شکاف؛ نور
است آب، زمان
ِ شفاف است آب که
چشمها
تصویرشان را
در آن میشویند: -
درون ِ آن
پنهان شدن ِ
تارهای ِ
تمنا جاودانگیهای
یک دَم، به
یاری ِ جریان
ِ برق ِ
روحانی روشن،
خاموش،
روشن، زبانهی
آتش
رستاخیزهای
الفبای
زغالین؛ -
مدرسهای
نیست درون ِ
آن، همیشه
همان روز،
همیشه همان
شب، زمان
را هنوز
نیندیشیدهاند، خورشید
پیر نیست، این
برف بر چمن
خوش نشستهاست، همیشه
و هرگز یکی
نیست، هرگز
باران
نباریده و
همیشه میبارد، هر
چیزی هست و
هرگز نبوده
است، خلق
ِ بینام ِ
شور، نامها
به جستن ِ تن، فرانمایی
بی خدا، قفسهای
شفافیت که
هویت در
برابری نیست
میشود، جدایی
در تضاد. انجیربن،
فریب و
داناییش: معجزههای
زمین -
معتبر،
دقیق، زاید- و
گفت و گو با
اشباح. آموختن
از انجیربن: سخن
گفتن با
زندگان و
مردگان. نیز
با خودم. ۴ واژگان
ِ من شکافها،
وقتی از خانه
حرف میزنم. اتاقها
و اتاقهایی
بیش، تنها زیستگاه
ِ اشباح،
تنها زیستهی
بیزاری ِ
بزرگسالان. خویشاوندان،
زادگاه کژدمها: با
غذا پودر
شیشه میدهند،
همچون به سگها تغذیهمان
میکنند با
نفرت و
با جاهطلبی
ِ مشکوک ِ کسی
بودن. نان
هم دادند به
من، فرصت
دادند به من، جایی
گشاده در خم ِ
روزها، جایی
ساکت تا تنها
باشم با خود. کودک
میان ِ بزرگسالان
ِ صامت با
رفتار ِ وحشتناک
ِ کودکانه، کودک
در گذر از راهروها
با درهای
بلند، اتاقهای
پر شمایل، برادریهای
مهآلودهی
غایبان، کودک
که آینههای
بیحافظه و
روستاهای
باد را
برزیسته است: زمان
و تنیافتگیهاش حل
شده در جلوهی
ِ جعلی ِ
پژواکهای
آینه. در
خانهی من
مردگان بسی
بیشتر از
زندگان
بودند مادرم،
دختری
هزارساله، مادر
ِ جهان، یتیم
از من، آمادهی
قربانی شدن،
وحشی، خامدست،
پیشگو، فنچ
ِ خاربوتهها،
مادهسگ،
مورچه، گراز
وحشی، نامهی
عاشقانه با
غلط املایی، مادرم:
نانی که هر
روزه میبُریدم
با چاقوی خود
ِ او. درختان
آلش آموختند
مرا، زیر
باران،
صبور، رو
به تندباد
بخوانم. خاله،
باکرهای که
در خواب سخن
میگوید، آموخت
مرا تا با
چشمان ِ بسته
ببینم، بنگرم
از ورا و درون
ِ دیوار. پدربزرگ،
لبخند به لب
در زمان ِ
بلوا و تکرار ِ
سقوط ِ خودت: آب
ِ رفته به جوی
باز نمیگردد. (چه
میگویم،
خاک بر نام ِ
تو پاشیده:
باشد که
مهربانی کند
با تو). از استفراغ
به تشنگی، زنجیری
ِ تختهبند ِ
الکل پدرم
از میان شعلهها
میگذشت. عصر
ِ یکی از
روزها از
میان ِ راهبندها
و ریلهای
ایستگاهی پر
از مگس و غبار تکه
پارههاش را
گردآوردیم. هرگز
با او
نتوانستم
سخن بگویم. حالا
در رویاهام
میبینماش، در
وطن ِ مِهگرفتهی
مردگان. همیشه
از چیزهای
دیگر میگوییم. زمانی
که خانه
ویران میشد، رشد
کردم. گیاه
بودم (هستم)،
هرزهگیاه میان
ِ آوار ِ بینام.
۵ روزها همچون
پیشانی ِ
صاف، کتابی
باز. آینهها
تکرارم
نکردهاند با
آزی که از
انسان شیء و
از اشیاء رقم
میسازد: نه
سلطه نه
پیروزی. قداست
هم نه: آسمان
زود برایم
آسمان شد بی
انسان،
زیبایی ِ
تُهی و پذیرا. حضور
ِ کامل و
دیگرگون
شونده: زمان و
ظهور ِ او. خدا
از میان ِ
ابرها با من
سخن نگفت؛ تن
از میان برگهای
انجیربن با
من سخن گفت تن
ِ تن ِ من. تنیافتگی
در دَم: عصری
شسته به
باران، نوری
فرازآمده از
آب، عطر
ِ زنانهی
گیاهان پوست
ِ چسبیده به
پوست ِ من:
شیطان ِ شب! -
انگار زمان
دست آخر یکی
شده با خود و
من با او، انگار
زمان و دو
زمان ِ او
تنها یک زمان
بودهاند که
دیگر زمان
نبود، زمانی
که همیشه
اکنون بود و
هر ساعتاش
همیشه، انگار
من با همزادم
یکی بودم و
خود دیگر
نبودم. نارنجک
ِ ساعت:
خورشید را
نوشیدهام،
زمان را
بلعیدهام. انگشتان
ِ نور برگ و
گیاه را کنار
زدند. وزوز
زنبورها در
خون ِ من: شدنی
بی چون و چرا. انفجار
مرا به
تنهاترین
کرانه پرتاب
کرد. بیگانهای
بودم میان ِ
ویرانههای
بیکران ِ
عصر. گیجی
ِ مجرد: با خود
سخن گفتم، دو
تن بودم من،
زمان شکاف
برداشته است. ۶ در اوج
ِ لحظه واژه
در سکوت گوشت
میشود – و
واژه خود را
به نابودی میافکند. تبعید
ِ تو بر خاک،
خودخاک
بودن،
دانستن ِ این
است که فانی
هستی. رازی
پرصدا و همزمان
تهی، بیمحتوا: مردگانی
نیستند،
تنها مرگ
است، مادر ِ
ما. آزتک
میدانست
این را،
یونانی آگاه
بود از این: آب
آتش است و در
مسیر ِ او ما
تنها شعلهایم. مرگ
مادر ِ شکل
هاست... آوا،
عصای
نابینایان ِ
جمله: مینویسم
مرگ و دَمی
در آن میزیم. من
در آوای او میزیم: او
مکعب ِ
روحانی از
بلور است، که
بر این برگ میلرزد، و
در میان ِ
پژواک ِ
آواها گم میشود.
منظرهی
واژگان: چشمان
ِ من در خوانش
از آبادی میاندازدشان. گلهای
نیست: گوشهام
میپراکندشان. و
بعد، در
تردیدگاه ِ
زبان،
روستاهای
باستانی میرویند. دوزیستاناند،
واژگاناند
اینها. از
یک عنصر به
عنصری دیگر
میروند، در
آتش حمام میگیرند،
بر هوا میآرمند. در
آنسویند. نمیشنومشان،
چه میگویند؟ هیچ
نمیگویند:
در سخناند،
سخن. ۷ پیامبران
هستند؟ آری، فضا
تن است خالکوبی
شده با نشانهها، باد
نامریی است تار
و پود ِ پرسشها
و پاسخها. جانوران
و اشیاء میشوند
زبان، کهکشان
به گِرد ِ ما
با خود در سخن
است. ما
قطعهای
هستیم – با
ناتمامی ِ
خود اما- از
سخنان ِ او. خودباوری
ِ پیوسته و
تُهی: چه
میگوید از
آغاز ِ ازل؟ میگوید
که با ما در
سخن است. این
را با خود میگوید. Oh madness of discourse, that cause set up with and against itself! پانوشت: Seneca فیلسوف و
نمایشنامه
نویس، مربی
نرون
امپراتور
روم. Abderrrahman
سلطان
مراکش، که
نقش مهمی در
جنگ داخلی
امریکا بازی
کرد. Pompeiusسردار
اسپانیا در
جنگ با سزار. Xicoténcatlاز
سرداران
آزتک که علیه
پدر در سازش با
اسپانیا
قیام کرد و
توسط آنها
به مرگ محکوم
شد. Oxus رودخانهای
که در زمان
باستان مرز
شمال شرقی
امپراتوری
پارس بود و
اکنون آمو
دریا نامیده
میشود. Idée fixe یا fixed idea،
ایدهی
پایسته،
فرمان لازمالاجرا،
وسواس یا فکر
دایمی. |