دو شعر از سهراب رحیمی

 

باران روی لحظه ها 

چشمهایت از میان اتاق می گذرد
و بوی تنت هنوز با من است
صدایت در سرم می پیچد
از می بارد برف بر ایوان من پیداست
که دیگر هرگز نخواهی آمد
تو با بهار رفته ای با باد
تو با باد رفته ای و من
مانده ام اینجا میان باد
می بارد می افتد می ریزد باران
 روی این لحظه ها
در این سکوتی که مرا احاطه می کند
در این خیال و انتظار و انتظارها
از می افتد پرده بر این پنجره پیداست
که دیگر امیدی به منظره نیست
نه توان رسیدن ماندن هست نه توان ماندن تا رسیدن
طنین طناب می لرزد میان تن
دستم به بوی تو نمی رسد
 خواب از چشمانم گریخته است
از می ریزد این لحظه هاست که خیس می شوم
از خیال ماندنت درماندن های قلبم
از خیال بودنت در بودن های من است
که با جنون همخوابه می شوم
و از پنجره پرتاب می شوم بر سنگفرش خیابان

 

 

 هراس و هجوم سایه ها

گذشتم از گودال روز و گول هرزه گردی های بی دوا
از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصل ها گذشتم
پنهان بودی به پشت زاویه های نهان خیال
دشت در دشت در دشت درندشت
تمام شب های من در هراس و هجوم سایه ها گذشت
صدای تو را نزدیک دستهای خودم می خواستم بگیرم
لرزیدم لرزه بر اندامم نشست سکوت شدم در هراس
دستهای تو را نزدیک اشکهای خودم می خواستم بگیرم
شکستم از درون پاشیدم و پخش شدم بر جدار درد
اشکهای تو را می خواستم بگریم لبهای تو را می خواستم بخندم
نه دیدمت در خواب نه در خیال
شکستم با سکوتی که در دهانم فریاد بود بی صدا

                                                                                                    بازگشت به صفحه ی اول

                                                                                بازگشت به تازه های شعر