ماندانا زندیان

 

در قلب من درختی ست

که شب­ها ماه می شود

و روزها خورشید،
 

 خورشیدی

که دریاست

و ماهی که

بیابان؛

 

دریایی که

 ماهیِ سیاهِ کوچکی

آرامَش می­کند

و بیابانی که

در آرامِشِ دریا شعر می­شود.

 

در قلب من خدایی ست

که می­خواهد

بخشنده و مهربان بماند.

 

 

برای درخت

1

رودخانه­ها

برای دریا شعر می­گویند

تو برای نور،

من برای تو.
 

دریا، باران می­شود

نور، رنگین کمان.
 

تنها تو همیشه خودت می­مانی.

 

2

مثل باران

در رؤیای باغ پاگرفته ای.
 

نور، سایه ی  باورهای توست.

 

3

آب،

 سایه ات را خواب می بیند

زلال می شود.
 

خاک،

لبخندت را می آموزد

سبز می شود.
 

« وین گلستان همیشه خوش باشد. »

 

4

سرما بهانه بود.
 

دست­های من

آتش را

 برای جستجوی برگ­های تو

کشف کردند.

 
 

5

آرامشت را به آب می­سپاری

و برگ­هایت

پر از سطرهای نور می­شوند.
 

باران، طنین روشنایی توست.