روشنک بیگناه

 

 1

 

هستی بود شاید
 بالا و پایین می رفت
میان تابلو ها   
 دیوار را پوشاند
 

کتاب ها ، کهنه ، تمیز
نابوکوف
کافکا
پشت میزی که
کمر درد می آورد
با شرابی که سردرد

ببین  اشباح خانه را ترک کرده اند
 ما دیر شدیم.

2

 

چه کسی گفته است شعر
تنها در شب نازل می شود؟
وقتی این جهان ترا سفید می خواهد 

فصلی شفاف
بی زینت گُل و برگ
و یخ بر خیابان
شیشه می اندازد

نمی شود لمس کنی
نگاه کن
 قابی غول آساست
این جهان
در فصلی سفید.