![]() |
|
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
|
دو شعر از مژگان امیری
|
|
شعر هفدهم:
از آستانه ی در اينجايی پيچيده شده در نوری متراکم و هاله ای که تو را دور زده است نبايد ترسيد اين را برگی که از درخت افتاد گفت پاييز بود که خودش را دور می داد من از خواب پريده ام سال هاست از خواب پريده ام و اين دمادم جام هايی که در خمار بی تصوير می پاشد شايد تمام خط هايی بود که از کف دست های من شروع می شد از کف دست های تو وقتی چيزی نيستی جز نوری قرمز در پشت پرده می خندی می پاشی بر اتاق من تند تند پله ها را می دوم تمام درها به اين برگ کوچک باز می شود از هر جای دنيا که بيايی باز تمام درها به اين برگ باز می شود وقتی تو نيستی وقتی خودت را گم می کنی با طرح خنده ای که موج در موج فرو می دهدت از امتداد سايه روشن تصويری گم فرا می خوانيم تو نيستی تو هستی تو ديگر نمی آيی نبايد ترسيد از بودنت اين را طرح تاب خورده ی اندامت وقتی پنهان بودی رسم کرد انگار داشتی می رقصيدی رفتی اين يک اشاره است اينجا جلوی پای من تا من بيايم و خم شوم سه روز است که ديگر نيستم يک دانه ی برف سه روز است که آمده ای بعد از اولين دانه ی برف فرو می روم در امتداد خط های کف دست تو می فهمی راز اين موها را وقتی بلند شده است خيلی بلند در امتداد بال هايی که از جنوب می آيد در انتهای مليله دوزی ردايی کور در آخرين کوک بر تپه از کندی تيغه ی چاقو بيرون پاشيدی هزار را نفس می کشد دست های پشمی راز ميان گاهواره ی خالی می جنبی بلور لحظه ترک برمی دارد و تو می جنبی نفس نفس می زنی تپه تپه دور می خوری ميان اکنون از درها دور می شوی نام ديگری برمی گزينی و نفس می کشی تا کی را به درها نزديک می شوی پر می شوم از صدای کند تيغه ی چاقو از بيداريم بيرون می آيی در آستانه ی آغوشم، فرو می روی و يادت می افتد من سال هاست از خواب پريده ام از آغوشم، بيرون می آيی فرو می روی در جذبه های بازی پشت پرده هميشه همينی وقتی هستی وقتی نيستی و من مجبورم صحنه ی آخر را هميشه تنها بازی کنم.
شعر هجدهم:
از پريشانی من بيرون آمدی در هيئت خدايی که بال هايش را وقتی باز کرد تمام آسمان را در دوبار به هم زدن تمام کرده بود
خيابان بی پايان کوچه هايم را کجای دنيا بگذارم تا مرا به دوباره ام آغاز کنند اين قطار پرانتزها را دور ميزند هيچ گاه ريلی نداشتهاست اين خيابان از بن بست دست ها شروع ميشود و تو از خواب های من سربلند میکني از رنگ هايت بيرون می پاشی خشم تمام توست و تو تمام آنچه هستی اتاق کوچک است آنچه ميترکد تک خنده های مدام است و نور تو که ميترکد در چشمهای من از من تا تو و فاصله همين سقف است که ديگر نيست غمگين نباش راه زيادی نمانده است هر چند خيابان ها برای تنهايی ما هر روز کوچک تر ميشوند و ما هميشه وقت کم می آوريم تا برسيم
**** من را از اين جام آخر که بنوشی در امتداد يکی از بال هايت حقيقی ترين تصوير تو خواهم بود.
|
|