یادداشتی بر بیماری جدید روح «زمانه زنان» اثر ژولیا کریستوا

ترجمه: مهری جعفری

 

نوشته:  کلی الیور

 

«بیماری جدید روح» اثری است که برای اولین‌بار در سال ١٩۸١ توسط آلیس جاردن و هاری بلک تحت عنوان «زمانه زنان» به انگلیسی ترجمه شد و سپس در کتاب تئوری فمنیستی باز‌چاپ گردید.

 پس از آن در چندین مجموعه نیز عینا گنجانده شد. تا این که ترجمه دیگری از این اثر توسط رز گابرمن که متن حاضر است، انجام یافت.

زمانه زنان شامل عکس‌العمل‌های مختلف فمنیست‌های آمریکایی بوده و در این مقاله کریستوا گرایشات متفاوت حرکت  زنان و تئوری فمنیستی را ابتدا در اروپای غربی و نیز در آمریکا و بعد در اروپای شرقی تجزیه و تحلیل می‌کند.

کریستوا سه نسل از فمینیسم را مشخص می‌کند که در تجزیه و تحلیل‌های خود آورده است.

نسل اول تا ١٩۶۸ فمنیسمی است متشکل از مدافعان حق رای برای زنان و اگزیستانسیالیست‌ها؛ کشاکشی است میان تشخیص زن به عنوان شهروندان معقول و شایسته حقوق انسانی.

این فمنیست‌ها از این آرمان پشتیبانی می‌کنند که «زن» از مشخصات و صفات مطلوب خاص «مرد» برخوردار است.

 تقلایی است برای وارد کردن او (زن) در تاریخ خطی مرد.

نسل بعدی بعد از ١٩۶۸ فمنیسمی است شامل روانکاوان و هنرمندان؛ مبارزه‌ای است علیه تنزل هویت زن به هویت مرد با وارد کردن او (زن) به زمانه خطی مرد.

این فمنیست‌ها از جوهره منحصر به فرد زن یا زن بودگی دفاع می‌کنند که از بیرون به زمانه آلت مردانه و بحث رایج آلت مردانه پایان می‌دهد.

کریستوا نقاط مثبت، پیشرفت و محدودیت‌های هر دو استراتژی‌های طرفدار حقوق زن را ترسیم کرده و سرانجام او هر دو را رد می‌کند؛ به خاطر گرایشات آنها به تبدیل کردن زن به شی و نیز با اجازه ندادن به او برای داشتن تفاوت‌های منحصر به فرد با دیگران با به‌صورت ایده‌آل در آوردن این تصور که زن یک شکل است.

کریستوا خودش را با نسل سوم فمنیست‌ها معرفی کرد آنهایی که به‌کل اندیشه‌های یکسان‌سازی هویت را و به‌ویژه مفهوم مرد و زن را  به چالش کشیدند.

آخرین پاراگراف «زمانه زنان» که بعدها به مقاله اضافه شده به آینده پست- فمنیست اشاره دارد.

 

 

بخشی از مقاله «زمانه زنان»

   نوشته ژولیا کریستوا

 

 

آفریننده‌ها: مادینه و نرینه

تمایل به مادر شدن چیزی که نسل قبلی فیمینیست‌ها از خود بیگانه‌ شدن یا ارتجاعی بودن معنی می‌کنند تبدیل به الگویی برای نسل کنونی نشده است.

با‌وجود این، برخی از زن‌ها که تعداد آنها در حال افزایش است، مادر‌بودن را با کارهای تخصصی خود سازگار یافته‌اند. (این ناشی از بهبود شرایط زندگی مثل افزایش‌ مهدکودک‌ها و شیرخوار‌گاه‌ها، فعالیت مشارکتی بیشتر مردها در زندگی خانوادگی و خیلی چیزهای دیگر نیز است.)

از این گذشته این را دریافته‌اند که مادر بودن برای اندوختن تجربه زنانه حیاتی است؛ چیزی که لذت‌ و اندوه فراوانی دارد.

این گرایش در بالاترین حد خود بین مادرهای لزبین یا در بین مادرهای مجردی که کارکرد پدرانه را رد می‌کنند، قابل مشاهده است.

نمونه‌های موضوعی اخیر یکی از دراماتیک‌ترین نمونه‌هایی است که رد دستورالعمل نمادین را به عینه نشان می‌دهد چیزی که من اخیرا به آن اشاره کرده‌ام و این نمونه‌ها در عین‌حال یک الوهیت تند و تیز از قدرت مادرانگی را نیز نمایش می‌دهد.

هگل بین حقوق زن (قومی و مذهبی) و قانون مرد (مدنی و سیاسی) تمایز قایل است.

هرچند جوامع ما نسبت به استفاده و سوءاستفاده از این قانون مردانه خوب آگاه هستند، باید بپذیریم که به‌طور هم‌زمان حقوق زن بی‌اعتبار به نظر می‌رسد.

اگر این تجارب بی‌پدر و نامعلوم مادرانگی، به‌صورت قاعده و قانون درمی‌آمد قطعا برای گسترش قوانینی مناسب ضرورت می‌یافت که این قوانین می‌توانستند خشونت را که ممکن است به کودک و پدر آسیب‌زننده باشد تقلیل دهند.

آیا زنان برای این مسئولیت روانی و قانونی مجهز هستند؟

این یکی از مهم‌ترین سوالات عمیقی است که تعدادی از همین نسل جدید زنان به مقابله با آن برخاسته‌اند، به‌ویژه زمانی رو‌به‌رو شدن با چنین سوالی را رد می‌کنند که آنها را قربانی قرار می‌دهد؛ چون با خشمی که علیه امر و دستور و قانون آن دارند، گیر می‌افتند.

در رویارویی با چنین شرایطی، گروه‌های فمینیستی به‌طرز فزاینده‌ای هشیار می‌شوند که رد کردن مادرانگی نمی‌تواند مشی سیاسی اولیه آنها باشد.(مخصوصا وقتی آنها تلاش می‌کنند که طرفداران خود را گسترش دهند.) بیشتر زنان امروزه احساس می‌کنند که برای تحویل یک فرزند به جهان ماموریت دارند.

 

 

 این موضوع پرسشی را برای نسل جدید پیش می‌آورد که نسل قبلی آن را نادیده گرفت:

این اشتیاق برای مادر شدن چه چیزی را پشت سر خود دارد؟

ایدئولوژی فمینیست بدون این که بتواند این سوال را جواب دهد، در را برای بازگشت مذهب باز می‌گذارد آن چه که ممکن است جهت تسکین تشویش، رنج و امید مادرانه به‌کار گرفته شود.

با وجود این ما فقط می‌توانیم پیشنهاد یک تبعیت نیم‌بند از نظریه فروید داشته باشیم که اشتیاق به داشتن فرزند اشتیاق به داشتن یک آلت مردانه است و به‌این‌سان یک جایگزینی برای قدرت آلت مردانه و قدرت نمادین است.

ما هنوز باید از نزدیک به این موضوع توجه کنیم که امروزه زنان باید راجع به این تجربه صحبت کنند.

بارداری یک کار شاق دراماتیک است: شکافتن بدن، تقسیم و همزیستی خود و دیگری،غریزه و آگاهی، فیزیولوژی و قوه ناطقه.

 این چالش بنیادین برای هویت، با یک فانتزی خودبازدارندگی نارسیستیک

- رضایت‌مندی از خود-  همراه می‌شود.

بارداری نوعی رسمی شدن، اجتماعی شدن و روان‌پریشی طبیعی است.

از طرف دیگر وارد شدن کودک، مادر را به هزارتوی یک تجربه نایاب رهنمون می‌کند:

دوست داشتن به‌خاطر یک شخص دیگر، در مقابل دوست داشتن به‌خاطر خود.

دوست داشتن به‌خاطر یک تصویر در آینه، یا به‌ویژه به‌خاطر شخص دیگری که با آن‌چه من است (به‌واسطه عشق یا اشتیاق جنسی) ترکیب می‌یابد.

این بیشتر مرحله‌‌ی آرام، مشکل و لذت‌بخشی از دقت، حساسیت و شکنندگی و خود‌زدایی است.

 اگر مادرانگی محکومیتی اختیاری باشد این سیر به تعهدی نیز نیازمند است که بدون مازوخیسم و بدون نابود کردن عاطفی، عقلانی و شخصیت ویژه کسی باشد.

در این روش مادرانگی تبدیل به یک عمل خلاقانه حقیقی می‌شود؛ چیزی که ما هنوز قادر به تصور آن نیستیم.

در عین‌‌حال میل زن به اثبات خود ، مثل اشتیاق برای هنرمندی و مخصوصا در خلق آثار ادبی پدیدار شده است.

 چرا تاکید روی ادبیات است؟

 آیا به این دلیل که ادبیات با قواعد اجتماعی در کشمکش است، ادبیات دانش را و گاه‌و بی‌گاه حقیقت را درباره یک واپس‌خورده، امر مخفی، و عالم نا‌خودآگاه منتشر می‌کند؟

آیا به این دلیل است که ادبیات قراردادهای اجتماعی را با افشا کردن طبیعت چیزهایی که ناگفته می‌ماند تشدید می‌کند؟

آیا به این دلیل است که با چکیده کردن و از کار انداختن نظم درجات اجتماعی و نظم واژه‌های روزانه محاوره‌ای اجرا می‌شود و بنابر‌این فضایی برای فانتزی و لذت خلق می‌کند ؟

فلوبر گفت: Madame Bovary, c’est moi."" (مادام بوواری یعنی من) امروزه بعضی زن‌ها فکر می‌کنند فلوبر یعنی من.

این ادعا نه تنها به یک هویت همراه با قدرت تخیل اشاره دارد بلکه هم‌چنین به علاقه زن‌ها به بلند کردن وزنی که لازمه فداکاری در قرارداد اجتماعی است اشاره می‌کند و نیز به تجهیز جوامع ما با یک رها‌کننده و بیشتر به گفتمان انعطاف‌پذیری که قادر باشد به چیزی که هنوز موضوع چرخه وسیع قرار نگرفته یک اسم بگذارد:

راز بدن، راز لذت‌ها، شرمساری‌ها، نفرت ابراز شده بر علیه جنس دوم.

به این دلیل نوشته‌های زنان اخیرا تا اندازه زیادی توجه خواص را به همان خوبی رسانه‌ها جذب کرده است.

با‌وجود این، موانع بر سر راه که باید بر آنها چیره شد بی‌اهمیت نیستند.

آیا نوشته زنان شامل وازنی تلخ و عبوسانه خیلی از ادبیات مذکر که به عنوان یک مدل برای بسیاری از زنان نویسنده قرار می‌گیرد نمی‌شود؟

آیا ما خیلی از کتاب‌ها را در سایه نقش فمنیسم نمی‌فروشیم کسانی که با بی‌تجربگی برنده می‌شوند یا رمانتیسیسم را به‌صورت تجاری در‌می‌آورند نمی‌توانستند خیلی طبیعی مورد استهزا قرار بگیرند؟

 آیا نویسنده‌های زن بر علیه زبان و نشانه که متهم به تکیه‌گاه نهایی قدرت شوونیستی مردانه می‌شود حمله تخیلی نبرده‌اند؟

با‌وجود، هرچند ممکن است دستاورد تولیدات هنری زنان پرسش‌پذیر باشد نشانه کاملا روشن شده است:

زن‌ها می‌نویسند و ما مشتاقانه منتظر هستیم که اصول جدیدی پیدا شود که آنها به ما پیشنهاد کنند.