الهام ملك پور

 

 

آن زن كه ابرهاي تن ش شكل خواب هاي من بودند

خواب هاي من بودند

تنها گذاشتم

و نگاه كردم

- سنگ الفاظ –

.

شنيده بودم وقتي هوا كمي سنگ مي گرفت

وقتي آب كمي

تكه اي از آسمان

گذاشتم نام دوم من باشد

گذاشتم . . . . . . . . . ليوان را روي ميز

و گرسنه كه بودم

او زنده مانده بود

ابرهايم . . . . . . ابر نشست روي تن م

.

حالا . . مي آيند و مي روند

حالا . . پر مي شدند و خالي مي شدند

حالا . . فكر مي كنم به نام . . هر درخت . . . . هر جاده . . . . هر كس

و مي روم آب مي خورم آب مي خورم

 

آب عمیق

 

از خودت بیشتر

داشتم به دماوند می پرداختم

رنگ برمی داشتم

ابر روی سوزن ش لب

این زمستان

این تابستان

این بهار

داشتم

.

.

پدرم را تمام شد

سبک روی تن م

به تنهایی

بار انداز، دودکش ها و سنجاب روی درخت

دودکش ها

.

.

خداوند! من پدر نیستم. من پسر نیستم. نباشم. لطفن نباشم. خداوند بهتر است بهتر است شاید بیشتر بیشتر از این همه بیشتر از خودت بهتر است

پای کوچکی در میان جمع . . . . زبان باز می کند . . باز می شود . . بانک صادرات

وقتی از کوچه می گذرم . .

.

.

هزار و سی صد و نود و یک

.

فقط هوا بوی عرق گرفته بود

 

el

نفرین نامه ی دوازده

جوراب هایم

 

جناب دوست!

جناب هم سفر!

جناب بیگانه!

پشت این میز که نمی بینم کسی را

پشت این سال ها ندیده ام هیچ شکلی از هیچ ماه ی

باید بتوانم . . . . می دانم در چیزهایی . . می توانم . . . . شکل هایی . .

. . خلاصه می شود

 

شب گرد . . . . شب پره . . . . شب های هیچ ماه در آن نمی چرخد به دور سرم . . . نمی چرخانم ش به دور کوه ها و قله ها و این صورت ی تن ی

جهان را که دیده ای چه طور می چرخد

 

 

صداش بسته است

می شنود

چیزهایی می گوید

هر چه می تواند

می تواند باشد

من نمی توانم

سگ را به گردش شبانه می برم

به کارهای اصلی می پردازد

به خانه بر می گردانم

 

خانه ی جا دار

خانه ی معمولی

با فیش آب و برق و گاز و تلفون

با طرح تبهکاری دست های پشت

سیم های تلفون

تلفون

 

 

کمر نمی کشد به زیر پاهایم

برای کشف معانی

بکش

تا گران نشود

تا بخار از چشم های یائسگی

چیزی خورده ای؟

چیزی نمی خوری؟

 

 

آن کسی که خواب حشره ها را می بیند

توی گور من گل می اندازد

و با کلمه ها هم خوابه می شود

دل م نمی خواهد فروغ شوم

دل م نمی خواهد

دل م نمی خواهد

شوم

شوم

بشوم

من

کلمه ها را دوباره از سرمی گیرم

شب هایی میان شان شب هایی ست در گورهای اقتصاد

من را روی دست های معشوقه هایم معشوق هایم مومیایی می کند

من

در گور من گل های زرد می اندازد

من

به لب ها کلمه می چسبد

رودهایی در مسیر

پاهایی از هر طرف

 

صورت ی که در آن رو بر می گرداند

چیزی نمی خوری؟

برمی گردد

 

برمی گردد دوست

برمی گردد هم سفر

بیگانه

 

خانه ی جا دار

مثل هر جای دیگری معمولی

خانه ی من است

 

el