
|
بایگانی صفحه اول شعر نگاه کتابخانه شعر، علیه فراموشی پیوند ها |
|
چند شعر از مرام ال مصری برگردان: مینو هراتی
شاعر، داستان نویس و مترجم. متولد 1962 سوریه. در دانشگاه دمشق ادبیات انگلیسی خوانده است. از سال 1982 در پاریس زندگی و کار میکند. تا اکنون سه دفتر شعر چاپ کرده است. دفتر دوم شعر او "گیلاس سرخ و کف ِ سپید ِ کاشی" در سال 1998 جایزه آدونیس دریافت کرد. شعر او به زبانهای فرانسه، انگلیسی، آلمانی، اسپانیولی و ایتالیایی ترجمه شده است و خود او بارها به جشنوارههای جهانی شعر دعوت شده است. شعرهای ال مصری با زبان سادهی فریبنده، ظرفی غنی و انباشته از احساس و اندیشهاند. گاه اروتیکی ناب و ساده و گاه تلخ و بی تفاوت. عشق میان زن و مرد در مرکز توجه شعرها هستند. عشقی که با دروغ و دغل به یغما میرود. شعرهای عاشقانهی او با سنت شعر عرب نزدیکی دارند که به عشق تنانه میپردازد و تابو میشکند. شعرهای ال مصری در حوزهی شعر عرب، جایگاه خاصی یافته است. او تن را به مثابهی مکانی برای خاطرههای تاب ناپذیر، حسرتها، تردید، واهمه و تنهایی تصویر میکند، و نیز خواهش ِ تن ِ دیگری: خواهشی که هر بار و از نو سر بر میآورد.
12
دقیقهای بر پهلوی ِ چپ. دقیقهای بر پهلوی ِ راست. اندکی بر پشت دمی بر شکم. میچرخم در خلأ سرمای رویاهام سرما در بسترم. دزدان ِ خواب شب ِ مرا به یغما بردهاند: یکیشان با من همدردی کرد و صبح را بر گنجهی کنار تخت برایم گذاشت.
20
پدرم را کُشتم در آن شب یا روز ِ پس از آن. یادم نمیآید دیگر. با چمدانی پا به گریز گذاشتم که انباشته بودم از رویاهای بی خاطره و یکی عکس از خودم با او وقتی که خُرد بودم. مرا بغل کرده بود.
پدرم را به گور سپاردم در صدفی زیبا به اعماق ِ اقیانوس، اما مرا بازیافت پنهان شده در بسترم لرزان از ترس و تنهایی.
40
چیزی بیش نمیخواست جز: خانهای فرزندانی و همسری که دوستاش بدارد. اما روزی بیدار شد از خواب و احساس کرد که جاناش بسیار پیر شده است.
چیزی بیش نمیخواست جز: خانهای، فرزندانی و شوهری که دوستاش بدارد. اما روزی بیدار شد از خواب و احساس کرد که جاناش دریچه ای به بیرون گشوده و رفته است.
45
دو زن دارد، یکی خوابیده در بسترش و آن دیگر آرمیده در بستر ِ خوابهاش.
دو زن دارد که دوستاش میدارند یکی در کنارش پیر میشود و آن دیگر جوانیش را به او میبخشد و یکباره محو میشود.
دو زن دارد یکی در قلب ِ خانهاش و آن دیگر در خانهی قلباش.
46
شبها: میاناش را در آغوش گیر گلویاش را ببوس، آنگونه که مرا میبوسیدی با دستانات خستگی ِ روز پرکار را بران. به او بگو – به خاطر ِ من- که هنوز زیبا و جذاب است مثل همان روز ِ نخست ِ آشنایی. با او عشق بِوَرز آنگونه که با من میورزی تا که پرندهی خاموشاش به آواز درآید پرندگان ِ زن که دشمن ِ جان ِ مناند!
|
|