به هم ريختن با لذتي شيطاني

كوشيار  پارسي                                                         

درباره ي مجموعه شعر: ساقي قهرمان. همين

ساقي قهرمان

نشر افرا نشر پگاه، زمستان 1381- 2003

تورنتو، کانادا

  

چيزهايي که سوراخ دارند شبيه منند

در خود فرو مي کشند و

خالي مي مانند

 

چيزهايي که سوراخ مي شوند شبيه منند

در خود فرو مي برند و

خالي مي مانند

ما که سوراخهامان را عزيز مي داريم شبيه هميم

خالي

 

اين شعر قوي نمونه اي است از شعرهاي اين مجموعه ي قوي. در نگاه ِ نخست، ساقي قهرمان شاعري است که "بي خيالانه" از زاويه ي نگاه ِ غيرمعمول، به جهان ِ دور و برش نگاه مي کند. در نگاه ِ بعدي او بسي بيش از اين است. توان ِ شعرهاي او در نگاه ِ او نيست، در اشارات ِ اوست. در شعري که نمونه آوردم، چند حرکت ِ قوي رنگ آميزي ديده مي شود که به درام ِ بسيار تاثيرگذار ِ انساني اشاره دارد، اما درام در رنگ نهفته نيست. در همان ِ سپيدي بوم نهفته است که قلم مو از آن نگذشته است. به همين سطر ِ " در خود فرو مي کشند و / خالي مي مانند" نگاه کنيد. جمله، -شايد بتوان گفت- تاثيري دارد بدشگون.  ساقي قهرمان، به رغم ِ همه ي ظاهر ِ بي خيالانه اش، به نهايت دقيق است. جزيره اش در نگاه ِ نخست انگار جايي است که بدون ِ هيچ خواست يا دقتي گزيده شده، اما اگر دقيق تر نگاه کني مي بيني که متافوري است از انزوا و راه ِ بن بست ِ برابر ِ انسان. اين جزيره ي اوست. بي چشم انداز. 

اين دفتر ِ شعر، معناي شعر را تازه مي کند، با مقاومت در برابر ِ کاراکتر ِ معنايافته ي متن ِ چاپي. تلاشي که او مي کند، دقيقن خلاف هر تلاشي است که شاعران ِ ديگر کرده اند. آن جا که شاعران و هنرمندان؛ دانسته يا نادانسته،  مجذوب ِ ديگرگون شوندگي ِ جهان ِ پوشيده ي گرداگردمان مي شوند؛ جايي که هيچ چيزي نمي خواهد همان باشد و بماند، به شکلي از يادمانه ي غيرقابل دگرگوني ِ مرگ ناپذير تبديل شود، ساقي قهرمان مجذوب ِ اين است تا شعرهاي دگرگون کننده بسرايد. مي خواهد بر برگ ِ کاغذ، واژه هاي چاپ شده را به جنبش و دگرگوني وادارد. هر شعري انگار دوگانه ي شعر ِ ديگري است که با مرکب ِ چاپ بر برگ ِ سپيد نقش بسته است. به اين جنبه از کاري که ساقي در برخي از شعرهاي دو دفتر پيشين اش هم کرده، بسيار کم توجهي شده است. شعر ِ او را با همان نگاه ِ نخست خوانده اند. پاره اي حرف و نظرها درباره ي شعر ساقي، رواداشتن ِ بي انصافي نسبت به خود ِ شعر بوده است.

فاحشه بابل، شعر ِ زيباي ِ کم نظيري است. به گونه اي آدم را ياد ِ شگردي مي اندازد که جيمز جويس در Finnegans Wake به کار گرفته است. ساقي قهرمان با واژه گان چنان بازي اي راه مي اندازد که هر واژه هم زمان به دومعنا بيايد. ترکيب ِ رازواره ي شعرهاي "شاپوري 1 تا 14" و "نگاه کن چه سبز (ص.47)" چنان است که خواننده خود مي تواند هر واژه اي را به معناي ديگري بگيرد و يا خود در ذهن، واژه بسازد. اما تاثير ِ شعرها تنها در اين کار نيست. شعرها با واژه گاني نوشته شده اند که انگار هيچ گاه پيش از اين، اين واژه گان در کنار هم ننشسته بوده اند. و بعد مي رسيم به سرعت ِ شعرها که به يُمن ِ تکرارها، تازه گي ِ نو و ديگري را برابرمان مي کشانند. هر حرکتي ملموس و آشنا مي شود. مهم اين است که شعر ساقي به گونه اي آرامش ات را برهم مي زند و گناه و بي گناهي، رقص و مرگ، خشم و آرامش را چنان کنار ِ هم مي نشاند که مي خواهي از اين احساسات ِ متناقض خفه شوي. اين شعري نيست که شهادت مي دهد، بلکه شعري است که ريشه کن مي کند.

اين مجموعه شعر"ساقي قهرمان. همين" يکي از به ترين مجموعه شعرهاي خوب اندکي-  است که اين سال ها منتشر شده است. به هم زدن ِ قاعده و قانون ِ نوشته برکاغذ براي بيرون کشاندن ِ شعر از چنگال ِ عادت و سنت.

انگشت هاي عزيزت را بند بند مي شکنم

چشم هايت را در چشم خانه مي ترکانم

پرده هاي اين حرمسرا از جنس خنده هاي قهقهه است

پرده باد مي خورد روي حجره ها

اين يکي       موهاش     خوني       ريخته تا زير ِ زانو

اين يکي      موهاش        روشن روي بغل

اين يکي   موهاش  موهاش  موهاش

من مو ندارم

من ميان ِ صدا مي چرخم

...

در نگاه ِ نخست، اين متن ِ آشفته اي است. اما خوب اگر نگاه کني، بسيار نشانه هاي مشترک مي بيني ميان انگشت و چشم خانه و پرده و باد  و ...

ساقي قهرمان. همين اگر بعضي شعرهاش عنوان نداشتند و برخي با حروف سياه ِ واژگان ِ نخست در صفحات، از هم جدا نشده بودند، به نظر شعر بلندي مي آيد که هر شعر جدايي از انتهاي شعر ِ قبلي آغاز مي شود. متني که انگار گفت و گويي است ميان شخصيت ها، يادها و روياها.

شعر ساقي قهرمان، ويران مي کند و مي سازد. خواندن ِ شعرهاي او لذتي شيطاني است و حرکتي ناگزير سوي شيطنتي پر از جذبه و شور؛ براي جشن ِ شعر. جذبه و شوري که قاعده و نظم را به هم مي ريزد، گوشه اي از ناپيدا را مي نماياند. شعري است که مي خواهد ريشه را بسوزاند. ريشه ي پوسيده ي انديشه و برداشت ِ سنتي از نگاه کردن را. ترجيح مي دهد بخواند تا بگويد، حواس را به کار گيرد تا مغز را. شعري است که واژه را به عنوان ِ ابزار ِ بيان و رساندن ِ انديشه به کار نمي گيرد؛ شعري است که در خود ِ زبان اتفاق مي افتد و با لذتي شيطاني زبان را مي شکند، خرد مي کند، بر هم مي انبارد و به ياري ِ ساروج ِ شاعرانه ي خاص ِ خودش بازمي سازد تا جوانش کند و گويا.

                                                                                                                                                                                              بازگشت به صفحه ي اول