بایگانی      صفحه اول        شعر      نگاه      کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

دو شعر از خایمه خارامی یو اسکوبار (Jaime Jaramillo Escobar)

برگردان: مسعود زاهدی

 

متولد 1932 در شهر پوئبلوریکو، کلمبیا. زمان دانشجویی جنبش هیچی [Nadaismo] را بنا گذاشت. در 1967 نخستین مجموعه شعرشLos Poemas de la ofens را انتشار داد که جایزه یPremio Cassius Clay   (کاسیوس کلی) را دریافت کرد. ده سالی از نوشتن کناره گرفت و شرکت تبلیغاتی موفقی را اداره کرد. در دهه هشتاد سده ی بیستم به شعر بازگشت و یک باره چهار مجموعه و پس از آن دفترهای دیگری منتشر کرد.

 

دیدار ِ نهنگ

 

ببین، نهنگ به دیدارم آمده.

از دریاهای دور به دیدارم آمده و با سه فواره درود می فرستد به من،

و بر درگاه غار من آرام می ایستد تا پذیرایی شود.

دوان سوی نهنگ (درود خدا بر او) می روم

و چون مثل دوستان قدیمی

بی درنگ به هم آشناییم

برایش از جوانی ام می گویم در شکاف قله ی آکونکاگوآ [Aconcagua]

و آمدن ِ خورشید از پشت گوش هام،

و زمانی که بر پوست نفوذناپذیرش می کوبم

هم چون دو دوست می خندیم.

نهنگ، اتوبوس عظیم دریاها و من که پذیراش هستم در غارم

آرمیده ایم بر فرش شفاف ِ درخشان ِ ماسه

از هر دری می گوییم تا شب در رسد.

با من از ژرفای اقیانوس ها می گوید که دیده است

از کشتی های شکسته و زیست با عادات غریب شان،

و روی دادهای شبانه در دریا.

پس از آن که نهنگ واژه ای می گوید از قانون میهمان نوازی

و رسمی که رفتار مهمان را تعیین می کند،

آغاز به صحبت می کنم از اعماق جانم.

مکث که می کنم، به صبح گاه، پاسخ نمی دهد.

او را سوی آب می کشانم تا دریا با خود ببرد

و با طلوع آفتاب هم چون مد خود را می کشاند و من دست تکان می دهم به وداع

نهنگ (درود خدا بر او باد) دور می شود تا بخورد به سینی خورشید در افق ِ دور دست.

روی برمی گردانم از این چشم انداز و می روم به غار تا کژدم ترس هام را ببوسم

آه غولی که مرا در این کوه به بند کشیده ای

در آخر این جهان، به حفظ من از بدی های غریبم!

 

 

شعارهای شارلاتان ها

 

وقتی بیگانه ای به بیگانه ی دیگری برمی خورد، یا او را می کشد یا که چیزی از او می پرسد

آدم های حراف صحبت را کش می دهند تا زندگی شان را کش دهند

زیرا فریب مجاز است ... برای آن که دفاع از خود می تواند.

گریزی نیست. چرا همیشه باید بگریزی.

وقتی گرگ به چنگ تان می آورد و می درد، از گرگ لذت ببرید، نگریزید.

باشد که لذت خورده شدن تان بیش از خوردن ِ گرگ باشد.

نه که منطق را باید پذیرفت، نه؛ ما باید انگیزه را بجوییم و نه دلیل را.

و این جا گرگ انگیزه ی خوبی دارد بی تردید.

در برابر مرگ هیچ کاری نمی توان کرد، حتا پنهان کردن خود

چرا که مرگ فرعون را نیز در خواهد کشید

انکار هم مرگ را نخواهد راند

من مرگ را با همین دوازده جفت دنده اثبات می کنم.

چاره ای نیست مگر ادامه ی گفت و گو بی قطع و مکث.

شاید یکی از خستگی واماند تا راه خود در پیش گیرد

ممکن هم هست که توانی بی نهایت داشته باشد و رای آن کند تا بماند و درنگ کند تا یکی از ما دهانش را ببندد

درست همان لحظه سلاحش را خالی می کند

و به همان غیر منتظره بودن ِ آمدنش گم خواهد شد

زیرا وقتی سلاح حرف بزند، چیزی برای گفت و گو نمی ماند.

بدی اش این است که نمی توانیم بازگردیم و سرپا بایستیم، زیرا هربار که از راهی بازگردیم به همان اندازه روزهایی را از دست می دهیم.

دیواری استوار در برابرت و می دانی که هیچ راهی نداری.

برای گفت و گو، گفت و گو، گفت و گو.

از خودت دفاع کن تا پایان ِ تلخ و تا آن جا که می توانی کِش بده.

شاید بتوانی حواسش را پرت کنی و در پاسخی گیرش بیندازی.

باید آرام بمانی و در گوسپندی که پنج پا دارد شش پا نجویی.

و اغراق هم نکن که رشته ی کار از دست دهی.

جای گاه خودت را بشناس، خود را به دهان گرگ بینداز.

و از هیچ انسانی گله نکن زیرا تو را خواهد کشت یا می دهد تا بکشند.

از همه ی انسانیت گله کن.

آن گاه همه تو را خواهند کشت.

و پس از آن که شارلاتان ها همه ی دانش را به کلافی بدل کردند، دست بر شانه و خندان گذشتند.

زیرا به دام افتاده بودند.

دام ِ خودشان بودند.

جانم می گوید:

اینان گوسپندانی نیستند به جست و جوی او.

این اوست که به قالب شان رفته است

زیرا اگر به قالب شان نمی بود، اینان همه گرگ می شدند.

و نود و نه گرگ یک گوسپند را خواهند بلعید.

به دیگر سخن،

نود و نه حق دار باقی ِ گوسپند را خواهد بلعید.