بایگانی      صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

 

  سهراب رحیمی

 

منتخب اشعار  کریستین فالکن لند

ترجمه از سوئدی:

سهراب رحیمی

 

 

در باره ی کریستین فالکن لند

 

کریستین فالکن لند در سال 1967 متولد شد. زندگی حرفه ای شاعری را در سال 1991 یعنی در بیست و چهارسالگی با چاپ اولین کتابش آغاز کرد و تاکنون 5 مجموعه شعر و پنج رمان به چاپ رسانده است. علاوه بر نویسندگی در بسیاری سخنرانی ها، شعر خوانی ها و برنامه های تلویزیونی شرکت فعال داشته و یکی از بزرگان شعر جوان سوئد به حساب می آید. او در شعرهایش سعی در به تصویر کشاندن سرگشتگی نسل خود است نسلی که در جستجوی معنایی برای  تنهایی و یافتن هویت گمشده است.

  

*

 

اشیا تیره می شوند: من نزدیک می شوم

گذاشته ام به دو نیمم کنند

 

تو نزد من نیستی

در عمق چاه

 

تنهایی ی تن من

آنکه من بودم با مُهر و موم و چفت و بست

 

در خواب درها را بروی تو قفل می کنم

روزهای استراحت گسترده می شوند به صف

نمی توانم به این نقطه برگردم

این گریه هیچ طنابی را به تاب نمی اندازد

تنها می شکند، می شکند

آسمانی که می توانستی چشمانت را به سویش بدوزی

 

 

*

 

سنگ بر سنگ بگذار بر این هراس

مکان ها و نام ها

دیر زمانی ست که می لرزم

دیواری از خاک و یخ

 اینجا چیزی  پیدا نمی کنم

دنبال خروجی می گردم

پوستم در دورهاست

دستان مضطرب

براق چون فلز

سایه آمده است تا استراحت کند

نوری نیست تا با آن بجنگد

بخار شده ام من

سرما خودش را به بالا منتقل می کند

من زیادی نفس می کشم

سطح آماده است برای خراشیدن

در تکه پاره های زمان

زخم های من است.

 

 

*

 

این که بتوانی بایستی در یک مکان

زمانی دراز با احتیاط

شمع مرده به روی چشم ها چون دستاری

زمان ظاهرا به راه خود می رود

 

ما رو به پایین معلقیم

برای همراهی دندانهایم را می لرزانم

اینجا ایستاده ام ساکن پشت صورتک های پشمالو

  

*

بگذار دست فرمان دهد بگذار سر همراهی کند

خاطرات انبوه می شوند بدون رنگ و جلا

نمی دانم چه چیزی را باید می دانستم

حقیقت را از سیاهی بخواهم:

دستی پر از تاریکی ی بیشتر

 

تو تن من نیستی من تن تو نیستم

دیگر تعلق به تو ندارم

تو از خودی نه مال من

آهک تو از من می رود

بیدار در شب، بیدار در سحر

نخ ها و طناب های قرمز آویزانند برابر چشمان من

جایی نیست برای آرامش

آدم چانه اش را می بندد . سرش را بالا می گیرد

بگذار کشیش بیاید

به داخل می چرخد

طنین ها، انتظار

زمان راهی به درون نمی جوید

سکوت حاوی هیچ چیز نیست

نفس سنگین و سنگین شده

خمیده با نگاهی  شکسته

در درون چشم های شکسته ات نگاه کردم

 

می توانم تو را از خودم بپوشم

می توانم در چشمان تو خود را زیبا کنم

 

 

*

اینجا تنی نیست تا شکنجه کنی

همین داخل مرا بسوزان

حالا کمتر می دانیم

حالا می توانیم همدیگر را بشناسیم

خم می شود  بدنهای به زنجیر کشیده ی ما

برای همه چیز دیر است

با پتوها و آغوش  تو را گرم می کنم

پیشانی ات را با روغن اتو می کنم

این دانشی سیاه است

یکی دیگر، وانهاده، تو رفتی

هیچ مهلتی برای عقب نشینی نیست

درون سرم می لرزد

باد های مرگ برمی گردند

بازوهایم را باز کن

همه چیز درون خودش غرق می شود

شب جای نور را اشغال کرده است

بوی تو ضعیف تر می شود

 به هر جهت  که مرا می رانی

  

*

 

باید به من نه بگویی

شمع ها از صدایی عظیم و پرقدرت خاموش شده اند

حالا مانده تا بچینم باقی مانده هاش را از درون چشم

زمان آنست که خاموش شوم

صاف از میان من می گذری

 سرفه ای  در میان سرم صدا می کند

جایی که تنهاست

من می گویم: از زرد تا زرد

اینجا چیزی خوابیده است که نامی برایش ندارم

آن پابرجایی را  دوباره به من بده

مرا با نگاه جستی

باید پرهیز کنم از درخشش آشتی

 

 

 

 

 

منتخب اشعار کاتارینا ریستن

 

ترجمه از سوئدی:

 سهراب رحیمی

 

 در باره ی کاتارینا ریستن

در سال 1955 متولد شد. گرافیست و طراح و نقاش حرفه ای ست. نخستین مجموعه شعرش در سال 1989 به چاپ رسید. و از آن تاریخ تاکنون سه مجموعه شعر منتشر کرده است.

*

عادت دارم

بایستم

کنار دروازه ی سایه ام

وقتی که مردمان

می آیند و می روند:

دزدکی گوش می دهند

به حرف رمز

اما پیش از آنکه

پایانش را بشنوم

آغازش را

فراموش کرده ام

راهروها

منشعبند

با صداهایی

نقش بسته بر درها

اینجا همه را می شناسم

اما آنها را از یاد برده ام

دردناک است

این فراموشی

و قابل بخشش

می فهمم

من کودک ساده ای هستم

که اجازه یافته ام

اینچنین پیچیده باشم.

 

*

وقتی کوچک می شوم

در دست مرده ی خودم

می خوابم

 

من از ساعت

عاقل ترم.

 

کسی به خوبی من

نمی خواند.

سرودهای مذهبی

قرمزتر از لبها

 

قلب نفس می کشد

ندای خودش را

اینجا لبه ی آینده است.

  

*

خودم را می چرخانم

می گردانم خودم را

به اطراف

 

اینجا صدای من در تلفن

صدای گروه کُرِ

صدای گریه های من

جیب هایم

پُرند

 

اینجا  گربه ای از طلا

وشیشه ی عطر از راه رسیده ی من

 

آن بوی زرد مرگ

پرزهای مرا پودر می زند

 

*

آیینه

چهره ی مرا

پنهان کرده است

 

شعله های من

باید پنهان شوند

در برابر باد

 

همه ی پژواک های قدیمی

نفس می کشند و

نفس می کشند

دردهایش چنان کوچکند

که تنها

با حافظه

حس می شوند

  

*

 

فکر

خودش را می بلعد

دهان باز می کند

در غرش خودش.

 

هسته ای دارد

از شیشه

چون یک گلابی پوسیده

 

سوراخی دارد

که از میانش

بیرون بیفتد

 

 

* 

بیرون نقشه

آرام می شوم

 

اتاقها

در طول روز

مرا بیاد نمی آورند

 

کف زمین از شیشه است

به روی عمق دریاچه

جایی که چشم ها

و انگشتها

کنجکاوانه

می خوانند

خط های سرنوشت را از کف پاها

عرقها را می لیسند

در امتداد درز درونی ی دامن

و من

که می شکنم

پنجره ها

چشم می بندند.

  

*

 

سکوت

از نوع

قدیمی است

 

پروانه های سیاه کلام

گلهای سیاه

در جیب ها

و کشوها.

 

دست ها

نقاشی ها.

 

قلبم اثاث کشی می کند

بدرون

همه جا.

  

*

 

زمان

نگاهی ست

از سنگ،

 

با انگشتان دراز سایه ای

پیچ تخت را سفت می کند

کشوی صندلی

کنار زمینه ی نقاشی اش

 

که از درونش

روز

در اتاق

رشد می کند.

 

*

 

چه آرام است

در نسیم من.

 

طنین های چرخان پیانو

مانند چسب  شفابخش باران

بر روی  زخمی

که از یاد رفته است

 

و خورده است خودش را

از میان تن

از میان سالها

 

بدرون

 درون افکار

و ریشه دوانده است

تا درونی ترین

ملودی من.

  

*

 

می تابم

به روی تخت در اتاق

که تاریک می شود

به سمت گوشه ها

 

سرم

زنگ می زند

چون یک فانوس

 

دیوارها

سفرهای

قدیمی

در میانه

قلب خونین من

مذهب من.

 

*

 

گاهی

لوله های اکسیژن

بسته می شوند و خون

عقربه هایشان را نگه می دارد

 

جهان بی وقفه

مرا ضبط می کند

و سپس زمان

به عقب نعره می کشد

 

تلق تلق کنان

تق تق  صدا می کند

چون یک قطار  در حال ترمز

 

روزها سیاه می شوند

به شکل دسته های مگس

به زیر پلکها

 

می نشینم

درون

یک  بالن نارنجی

با آرزوی شهربازی

بر زانو...

 

ساکت چون یک اکنون

آبی چون هسته

در یک شعله

 

گیاهان بی رنگ

به ناگهان.

ریشه هایشان را می دوانند

در هر حفره ای

 

بینی شان

چون موم

چون یک گلدان

زنبق ها در یک

سالن کهنه ی مدرسه.

 

*

 

چهره

چنان تنها باقی مانده

در یک لایه ی نازک

که حقیقت

می نامندش

مثل اینکه بگویی

که فقط یک رنگ

فقط یک رنگ

یک رنگ است

و بعد بمانی

همیشه، همیشه

در نورش

 

*

 

این زمان

 چون پوست است

و من

تنفسش هستم.

 

نگاه دهان

ترسیم شده

روی اتاق.

 
پژواک صندلی

در خم کمر.

 

حفره ها چشم می بندند

چیزی نیست

تا  برایش گریه کنی.
 

کسی باز نمی گردد

با دستهای پُر.

 

*

 

بگذار بخوابم

چون میوه ای متعفن

درون بشقابم.
 

زمان

وقت گیر است.

آدم باید

مواظبت کند  وصله پینه کند

درست کند روغن کاری کند

چرب کند

 

 

 

منتخب اشعار

یان اُسترگرن

 

ترجمه از سوئدی:

 سهراب رحیمی

 

 

در باره ی یان استرگرن

 

یان استرگرن در سال 1940 در مالمو بدنیا آمد و تا سال 1999 که درگذشت در این شهر زندگی می کرد. او مترجم زبان انگلیسی بود و بسیاری از شاعران معاصر انگلیسی زبان را به سوئدی ترجمه کرد. شعر استرگرن، شعری ست سرشار از استعاره ها و اسطوره ها. کاربرد فراوان کلمات لاتین، فرانسه وایتالیایی ترجمه ی اشعارش را دچار دشواری های فراوان می کند. اولین مجموعه شعرش را در سال 1973 منتشر کرد و آخرین شعرش در سال 1998. در مجموع دوازده کتاب شعر به چاپ رسانده است که در ردیف بهترین آثار شعر مدرن سوئد به شمار می روند.

 

وطن

 

 

تو در یک منطقه زندگی می کنی

میان مناطق دیگر

 

طلای برگ آفتاب

گرما می درخشد

روزانه

و سایه می کشد

سرپناه دودزده اش را

میان خانه ها

هر روز…

تو آنجا هستی

میان دیگران

پرتره های مکرر

چند زنبور در اطراف لیوان شربت

کودکی ات را با ویزویزشان ویران می کنند

و مگس ها در بالکن

  یکی پس از دیگری حمله می کنند

به ردیف

 سوی بدن بزرگسال تو

از عضله

غضروف

آب

یک پمپ خون

و یک مغز

اجزا

کشان کشان

در موقعیت های اجتماعی ی اخلاقی

همه چیز…

تو در همه چیز هستی

تو آنجا هستی

چون قلب کوبان یک پرنده

میان

سرطان سینه و ضربه های پشت

  

 

مقطع ها و تکرارها

 

 

تنها چیزی که داری

یک بدن است

- با ریشه ها

چون یک نوار مرزی

در دریا

یک بندر

منقطع شده از شریان های رودخانه

جایی که خون اروپا

می گذرد

در گرداب های جوشان

قطعه قطعه

کندوی مغز

( پشت استخوان پیشانی )

تنها چیزی ست که تو داری

صحنه ی چرخان اپرا

سهم فرار لغزان عقاب

و آنها

تنها نمایش

لاشخورهای سیاه

تکرارها

 

 

 

آلترناتیو

 

شبانه روز لحظه ها را می چکاند

و ذخیره  ساعت هایت را پر می کند

با روزها

شب ها

قلبت زمان سنج است

مزدور

همه ی مرگ های

ممکن

 

یک دستگاه ساعت

که بر پاهای سریع ثانیه شمارش

خردمندانه

تیک تاک کنان جلو می رود با زمان

زمانی که

 میلیاردها پلانکتون ریه

آکواریوم خواب را ترک می کنند

 

زمان می داند

نه هرگز

زمان هرگز نتوانسته است بیندیشد

( این را همین طوری می گویند…)

تنها چیزی که زمان می دهد فرصت انتخاب است

سریع چون ثانیه

به درازای عمر

به رنگ ساعت

بی زمان-

 

 

 

سفر آغاز شده

 

 

بی گذرنامه – بی اعتقاد

 
در تبعید

 

پرتاب شده تا قرنطینه ی زبان

میان قاچاقچی های حقیقت

 

بار سفر:

بلیط یکطرفه

رویاهای بی تعرفه

در ساک دستی

در هر صورت

من از طریق زبان عاشق شما هستم

من عاشق شما هستم با زبان

 

اشتیاق به جلو می خزد

از سرمای پرانتز

( می روید )

تا یک وزن و میزان

یک بدن

از آواهای لرزان

 زیر  نوازش های ارام  دست من

از طریق زبان به شما عشق می ورزم

از طریق تمثال های زبان

( موزون و وزین )

اشباع شده از هلیوم

 

 


 

 

شاعران زن پست مدرن سوئد

 سهراب رحیمی

robinmail1@yahoo.com

اولین نوشته هایی که از شعر سوئدی بدست آمده، سنگنبشته هایی ست متعلق به قرن نهم میلادی که به زبان رونی یعنی زبان وایکینگ ها سروده شده و بیشتر شعرهایی کوتاه و حماسی هستند.

نخستین شاعر ثبت شده ی سوئد که دارای دیوان کاملی بوده گئورگ شرن یلم نام دارد که در قرن چهارده میلادی زندگی می کرده. شعرهای او بیشتر وصف طبیعت هستند . در قرن شانزدهم شاعری ظهور می کند با نام کارل میکاییل بلمان که اشعاری عاشقانه می سراید و در اکثر شعرهایش به ستایش از می ومستی و زن پرداخته و نگاهی واقعی به عشق دارد. او که خود سراسر عمر میخواره بود در برابر قدرتمداران زمان وملک الشعراهای دربار که به دستور شاهان شعر می گفتند ایستاد و از شعر و عشق سخن گفت. نخستین شاعر مدرن سوئد را شاید بتوان گونار اکه لف نامید. او که عضو آکادمی نوبل نیز بود در اوایل قرن بیستم موفق شد شعر را با روحیه ی مدرنیته آشتی دهد. در اشعارش استفاده از عناصر مدرن و انواع حس ها و احساسات و رنگ ها جای خاصی دارد. او همچنین با استفاده از دانش وسیعش در ادبیات شرق و با ترکیب کردن سنت شرقی با مکتب های ادبی غرب توانست نوع خاصی از شعر را در جامعه ی ادبی سوئد مرسوم کند.از اوایل قرن بیستم شاعران زنی هم وجود داشتند که کتاب داشتند و در محافل ادبی حضور پیدا می کردند.اولین شاعران زنی که در بین مردم محبوبیت پیداکردند در دهه ی شصت میلادی کار خود را شروع کردند از جمله ی این شاعران می توان به سونیا اوکه سون اشاره کرد.اما  نخست در اوایل دهه ی هشتاد بود که شاعران زن بطور جدی و مستقل شروع به شعر گفتن کردند . از این میان می توان به آن یدرلوند، کاتارینا فروستنسون و بیگیتا لیل پرش اشاره کرد که دارای زبانی زنانه بودند و یک نوع تازه ی تفکر و نگاه را در جامعه ی ادبی ی سوئد بنیان گذاری کردند. 

 استافان بری استن، منتقد بزرگ شعر سوئد معتقد است که این سه زن، بنیانگذاران شعر پست مدرن سوئد هستند. اما او از نام بردن خصوصیات شعر پست مدرن پرهیز می کند. همچنین قابل ذکر است که هیچکدام از این شاعران خود را پست مدرن نمی دانند و اصولا پست مدرنیسم در حوزه ی نقد جای دارد و یک نوع نگاه و روش است برای تحلیل و نه یک سبک ادبی. پست مدرنیسم در سوئد، نوعی نگاه منتقدانه به جهان و زبان است. نوعی که در آن بیشترین تاکید بر تاویل متن است و ساختار زبان.شعرهایی از ده شاعر معاصر سوئد انتخاب کرده ام که به گمان منتقدین از مطرح ترین چهره های شعر پست مدرن سوئد هستند. هر کدام از این شاعران، جهان خاص خود دارند و دایره ی واژگانی ی خاص . برای همین در ترجمه سعی کرده ام حتی الامکان زبان و لحن و لهجه را در ترجمه رعایت کنم. برای مثال شعر کریستینا لوگن که ساده و بی آلایش است و حکایت از مسائل انسان در جامعه ی کنترل کننده دارد باید زبان خاص خودش را داشته باشد، همانطور که شعرهای فلسفی و پیچیده ی کاتارینا فروستنسون که عضو آکادمی ی نوبل است، فضایی دیگر و زبانی دیگر را می طلبد.هدف از این ترجمه ها این بوده که خواننده فارسی زبان شعر امروز جهان، با گوشه هایی از شعر معاصر سوئد آشنا شود:

آن یدرلوند

 

 Ann Jäderlund

 

منتقدی شعرهای او را آبستره ، فرار و فرضی می داند. منتفد دیگری او را شاعری کنکرت و تصویری( و نه زبانی ) دانسته و معتقد است تصویرها آنقدر زنده و واقعی هستند که می شود آنها را لمس کرد. ولی سوال اینست که در آنصورت منظور از تصویر چیست؟ آیا طرز استفاده مخصوص شاعر از کلمات نیست که باعث ایجاد فضا و شواهد ویژه ای می شود که خلق کاراکتر شعری می کند؟ ملودی حرکتی شعرش برونگرا و نفوذی است. اجزای متن، شبیه هنرپیشگان ظهور می کنند و روابط درونی شان حکایت از بازی اجزای مختلف نمایشی مخفی دارد که تجربه های ناخوآگاه ناشناس را بر پرده ی ذهن خواننده اجرا می کنند. آن یدرلوند در سال 1955 در استکهلم متولد شد. از کودکی به شعرعلاقه داشت و در نو جوانی آثار فلاسفه ی بزرگ را مطالعه کرد. در سال 1985 اولین کتابش را به چاپ رساند و با این کتاب کار حرفه ایش را آغاز کرد. جمیع منتقدان سوئدی، آن یدرلوند را از بزرگترین شاعران قرن بیستم می دانند. اشعار یدرلوند سرشار از تصویرهای طبیعت و مهارت های زبانی هستند. تسلط بی نظیر او بر زبان سوئدی و چیرگی اش در ساختن اصطلاحات زبانی، اشعار وی را حزو گنحینه ی گران قیمت ادبیات معاصر سوئد ساخته است. اشعارش به زبانهای مختلف دنیا از جمله دانمارکی، نروژی، روسی، فرانسوی، اسپانیایی، چینی و ژاپنی ترجمه شده اند. او همچنین اشعاری را از زبانهای چکی و سلواکی به سوئدی ترجمه کرده است.

 

 

طرحی از کودک

 

در سیاهی ی یکی از چشم ها، تمام تمرکز می سوزد.

ریشه های مو که مژه را حمل می کند می سوزد.

مقیاس می سوزد. دهان همچنان حامل همان طنین مهربانی است.

و به همین خاطر با دست کوچک  متحد می شود. تمرکز.

تمرکز از میان تشعشعات. حلقه ی شعاع.

درون طلای پُر شده مشعشع لیمو حلقه های سفید.

 پایین در گوشت کودک.

پایین کنار نیمکت قلب.

بر ستون نازک گردن خودش از خون ریزان.

 

 

*

 

آدم حرف می زند

و به یک سوراخ می رسد

برای چیزها

اینجا گلدره است

همان جا که ایستاده بود.

زرد

در پاهای تیره ی تو

اینجا روز است

آنجا لبه هایش

نمی توانم اشیا را

به قطعه ای وصل کنم

آنها دیرتر می آیند

اما به جلو

خم می شوند

بر پوسته ی تو خالی گُل

آخر بگو:

کدام حادثه اکنون

در تو جریان دارد؟

 

 

کاتارینا فروستنسون

 

Katarina Frostenson

 

در سال 1953 در استکهلم به دنیا آمد. چند سال در دانشگاه به تحصیل ادبیات پرداخت و مدتی در پاریس زندگی کرد و در این مدت به ترجمه ی اشعار هانری میشو پرداخت. خیلی از کارهایش در باره ی شهرهاست، با سقفهای خاکستری و پاشنه های کوبان بر پیاده رو. او به مکان های نامانوس و گوشه های فراموش شده علاقه دارد. تقریبا دیر شروع به نوشتن کرد(25 سالگی) اما از کودکی با کلمات بازی می کرد. در باره ی زندگی اش در فرانسه می گوید:« زندگی در فرانسه خیلی مثبت است. پاریس، از جنبه های مختلف، شهر وحشتناکی ست، سخت، خاکستری و غیر مهمان نواز. اما آن چه مرا جذب می کند ولگردی های شهر است. پاریس شهر ولگردی است. آدم راحت گم می شود، غیر ممکن است که پاریس و خیلبانهایش را یاد بگیری. ولگردی در استکهلم ، بر عکس، خیلی مشکل است و اینجا آدم هرگز گم نمی شود. همه چیز جهتی هدف دار دارد. و من دوست دارم به ناگهان وارد مکان متفاوتی بشوم.» فروستنسون از سال 1992 به عضویت مادام العمر آکادمی ی سوئد درآمد و چهارمین زنی ست که برای چنین پستی انتخاب شده است. او همچنین جوانترین عضو تاریخ چند صد ساله ی آکادمی است – هنگام انتخاب در آکادمی نوبل تنها 38 سال داشت.

بسیاری از منتقدین ( از جمله استافان بری استن ) او را بهترین شاعر معاصر زن و یکی از بهترین شاعران قرن بیستم سوئد می شناسند. اشعار او را باید با تعمق و سکوت خواند. از فروستنسون تاکنون 16 کتاب منتشر شده است.

 

 

تصویر

 

چه منطقه ی بهشتی عجیبی ست

یا برعکس  بال زدن پروانه بهشت آسا

زردها سنگ شده اند بالای مرغزار

دراز کشیده اند سنگین و رهاشده

از نرمه ی خاک زمین، چرم کفش

یک انگشت پا

از سیاهی کاغذ جلو جهیده

یک کفش رقص، یک انگشت

از درون زمین

و برق دایره ها در شیار

از پالتوهای تیره، خیسی پشم

کفن

با دهانها به هم پیچیده  به سوی خاک نرمه ها و یکدیگر

پر از زمین و آن قرمز

دشت و اعلان خطر بزرگ پرنده

در راه خانه میان بیشه ها

در بیشه زارها بیرون  آدم دراز می کشد

در جست و جوی کشتزارهای جهانی

 

 

این یک آینه است

 

 

در سمت خلاف جاده ایستاده ای. در سمت خلاف

نمی شنوی

رشته های علف چون همیشه باریکند

و تقریبا سفید. یک تکه پالتو پوست که دوخته شده به شن

 

هیچ چیز. باقی مانده ای. با کفش های زرد

گویی میخ شده ای در زمین

نومیدانه، یک فریاد. اما دلپذیر

که بشنوی موجی در هوا

بسویت فریاد می کشم که بشنوی مرا وقتی که

فریاد می کشم به سویت

ناشنوا، فکر می کنم

و حالا بلند می کنی دستت را

و دسته را برعکس می چرخانی.

 

 

کاتارینا ریستن

 

Catharina Rysten

 

 

در سال 1955 متولد شد. گرافیست و طراح و نقاش حرفه ای ست. نخستین مجموعه شعرش در سال 1989 به چاپ رسید. و از آن تاریخ تاکنون سه مجموعه شعر منتشر کرده است.

 

 

 

*

عادت دارم

بایستم

کنار دروازه ی سایه ام

وقتی که مردمان

می آیند و می روند:

دزدکی گوش می دهند

به حرف رمز

اما پیش از آنکه

پایانش را بشنوم

آغازش را

فراموش کرده ام

راهروها

منشعبند

با صداهایی

نقش بسته بر درها

اینجا همه را می شناسم

اما آنها را از یاد برده ام

دردناک است

این فراموشی

و قابل بخشش

می فهمم

من کودک ساده ای هستم

که اجازه یافته ام

اینچنین پیچیده باشم.

*

 

این زمان

 چون پوست است

و من

تنفسش هستم

 

نگاه دهان

ترسیم شده

روی اتاق

 

پژواک صندلی

در خم کمر

 

حفره ها چشم می بندند

چیزی نیست

تا  برایش گریه کنی

 

کسی

با دستهای پُر

باز نمی گردد.

 

 

 

 

ِاوا رونه فلت  

 

Eva Runefelt

 

 

 در سال 1953 در استکهلم متولد شد.کار نویسندگی را

در 22 سالگی با چاپ یک رمان آغاز کرد. در همان سال یعنی 1975مجموعه شعری بنام « زمان آینده ی زندگی» چاپ کرد که بسیار مورد استقبال منتقدین و خوانندگان شعر قرار گرفت.

او ناکنون 7 مجموعه شعر به چاپ رسانده که معروفترینشان « تاریکی ی نرم » نام دارد که در سال 1997 منتشر شد و جوایز بزرگ شعر سوئد را به خود اختصاص داد. اوا رونه فلت 52 ساله به عنوان یکی از پایه گذاران شعر پست مدرن سوئد به شمار می آید و از سال 1975 تاکنون به طور فعال در بزرگترین مجلات ویژه ی شعر در سوئد به عنوان سردبیر و نویسنده و منتقد شعر فعالیت داشته است. اشعارش به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، ژاپنی، چینی، دانمارکی، یونانی، روسی و نروژی ترجمه شده اند. شعرخوانی هایش همیشه شنوندگان زیادی را به خود جلب می کند. او به طور حرفه ای به عنوان منتقد شعر با بزرگترین روزنامه های پایتخت همکاری می کند.

 

نوزاد

 

 

لرزش های نوزاد

بر صورت زن

از میان آنها جهان بی صدا

 

هر شب از من می افتادی

 درون آنچه می خزد

بزیر پوست تیره ی سوسک ها

شکم لرزان عنکبوت

حاشیه ی آبی شیری چراغ خیابان

که اتاق را تقسیم می کرد

من تو را در سمت خودم نگاه داشتم

و جانوران از میان دستم خزیدند

خورندگان کوچک

کنار نرمای میرندگی

می خواستم همچنان تو را  زیر پوست خودم حمل کنم

 

ماه

 

نور ماه ضخیم

در صدای جغدها

چیزهای فلس دار، درون اتاق می درخشد

جایی که گربه متکایش را جا گذاشته

به سوی بند رخت می روم

لباس های شسته  را می آورم ،

 درخت مرده

با سایه ای ساقه اش را در بر می گیرد

 

 

اینگرید کالن بک

 

Ingrid Kallenbäck

 

 

در سال 1955 در استکهلم متولد شد.کار شاعری ی خود را در سال 1983 با انتشار نخستین مجموعه شعرش با نام « اثر نور»آغاز کرد و از آن زمان تاکنون هفت مجموعه شعر بچاپ رسانده. جدیدترین اثر وی « نوشته های آیینه» نام دارد.

 شعر «کالن بک»  تصویر تجربه های هستی شناسانه و اگزیستانسیالیستی ی انسان امروزی ست با یک حس و تجربه ی منحصر بفرد. او از تصویرها و سمبل های اکسپرسیونیستی  یک جزیره ی شعری روحی روانی می سازد و بدینسان است که او را می توان از بزرگان شعر پست مدرن سوئد به حساب آورد. جدیدترین کتابش به نام  « لحظه خود را باز می کند» تشکیل شده از  نمایشنامه های کوچکی برای صداهای مختلف که شاعر از تلفیق شعر و نمایش و همایش زبان، دست به خلاقیتی عظیم در زمینه ی شعر امروز زده است.

 « اینگرید کالن»  بک شاعر حرفه ای ست و در مدارس عالی و دانشگاهها به تدریس شعر می پردازد.

 

*

 

ادامه می دهم که با خود بکشانم تغییرات را و آیینه ی

 نوشته هام را از میان حساسیت روز و تلاشی

 برای توضیح. زمانی طول می کشد تا بیاموزی

 قانون ولگردی های زندگی را.

 زمانی زیاد طول می کشد تا شک و تردید را از آن خود کنی.

 

*

نخست وقتی نزدیک ساحل و سنگ ها هستم می توانم پایان دهم به بازی در نقش خود. نخست آنجاست که بازی ی هر کس به پایان می رسد.

 

 

سیسیلیا لیتورین

 

Cecilia Littorin

 

   

 در سال 1949 در شهر سوندس وال در شمال سوئد متولد شد. بعدها به جنوب سوئد مهاجرت کرد، به شهر مالمو، جایی که او آنجا به کار کتابداری مشغول است. اولین مجموعه شعرش را با نام «  بافته ی دریا » در سال 1996 منتشر کرد که دو جایزه ی مهم شعر سوئد را برنده شد. جدیدترین کتابش در سال 2002 چاپ شد با نام « و نامش لژیون است ».

بازی درخشان لتورین با نورها و سایه ها تا مرز شکنندگی هیجان انگیزند، تقریبا حیرت آور و خارج از دایره ی زمان. شعرهایش می توانند حامل پیام باشند و مستحکم یا شکننده که در نهایت مستحکم و محکمند. شعرهایش ریشه در ضرورتی شخصی دارند، ضرورتی که به شعرها فشردگی ی خاصی می دهد. در بهترین حالات، او موفق می شود وضوح زبانی را با ناگفته ها و ناگفتنی ها درهم آمیزد، چیزی که هم رمزآمیز است و هم دهشت انگیز.

نویسندگان مورد علاقه ی لتورین، « گونار اکه لف »، « آرتوررمبو» و « فیودور داستایوسکی » هستند.

 

*

 

کیست او ایستاده کنارم اینهمه نزدیک

که حفره ی پوک باد

پر می شود

 

سایه های دلتنگی ام

سایه های بافته به هم

ناظر و منکر

سخت می کو بد 

بر صداهای مانده بر

دیوارهای بی دفاع

 

 

*

 

تا روح درد می گیرد

آسمان و دریا تاریک می شود

 پرنده ها ساکتند

عقل قدیم  خونین

خاموش می ماند وقت سکوت پرنده ها

خدا اینجاست ، و این هم ستاره هاش

بر این گیره ی سلاخی

نوری که پروای درون کرده است و

به تو رانده شده ست.

 

 

بیگیتا لیل پرش 

 

Birgitta Lillpers

 

  

 در سال 1958 دردهکده ای بنامِ اورسا در استان دالارنا متولد شد. سالها در دانشگاه اوپسالا در رشته های مختلف، درس خواند بی آنکه مدرکی بگیرد. تحصیلاتش بیشتر در زمینه ی زبان شناسی، فلسفه و زیبایی شناسی بوده است. درکنارِ درسها، برای امرارِ معاش به کارهای مختلفی از جمله  نظافت، کار دربیمارستان و کمک معلمی اشتغال داشته.

تاکنون شش مجموعه شعر و هشت رمان منتشر کرده است.

در مورد لیل پرش همین بس که بگویم جمع منتقدانِ سوئدی او را از برگترین شاعران جوان معاصر سوئد می دانند و استافان بری استن، منتقد و پروفسور ادبیاتِ دانشگاهِ استکهلم، کتابی را به نقد و بررسی اشعار وی اختصاص داده است.

لیلپرش از معدود شاعران سوئدی است که از راه فروش کتابهایش زندگی می کند. او بزرگترین جوایز ادبی سوئد را به خود اختصاص داده است. نویسندگانِ مورد علاقه ی او کلود سیمون و پاتریک وایت هستند.

لیلپرش معتقد است که اثر از نویسنده مهمتر است. و اگر شعری حرفی تازه داشته باشد می ماند و خودش را مطرح می کند وگرنه شهرت و فروش بسیار، نمی توانند به عنوان معیارهای ادبی، قابل اعتماد باشند. لیلپرش، شعر را غیر قابل تعریف می داند.

 

زبانِ نوشتاری

 

و من می خواهم حرفهای او را

در پوست حک کنم

چون سمبول

چون منقار،نوک

و خودم را بر او بفشارم

تا حرفها بعدا

آن سطحی بشوند که من ملاقات می کنم

هر بار من فشار می دهم

وزنِ مردانه اش را

پایین

روی خودم

در امتدادِ آرنجِ پرقدرتش

زنده

چنگ می زنم

بدنها چون تابلو

با نوشته

در گِلِ گرم

(خواندنِ دوباره و دوباره)

آه اگر گرما

منجمد می شد،

خدا روی یک گلدان.

 

 

*

 

آغاز می کنیم سرزمینی بیگانه را

با چمن هایی نو

سرشار از آفتاب و آبدیده

در فراسوی آن زمین های بارور

آری

در فراسوی زمین های دورتر

می رود رودخانه ای بزرگ

گرم و ریزان

بسوی دریا

آنجا که زمین پایان می گیرد

و آغازِ رویای رویای واقعیت

آغاز می شود.

 

کریستین فالکن لند

     Christine Falkenland

 

 در سال 1967 متولد شد. زندگی حرفه ای شاعری را در سال 1991 یعنی در بیست و چهارسالگی با چاپ اولین کتابش آغاز کرد و تاکنون 5 مجموعه شعر و پنج رمان به چاپ رسانده است. علاوه بر نویسندگی در بسیاری سخنرانی ها، شعر خوانی ها و برنامه های تلویزیونی شرکت فعال داشته و یکی از بزرگان شعر جوان سوئد به حساب می آید. او در شعرهایش سعی در به تصویر کشاندن سرگشتگی نسل خود است نسلی که در جستجوی معنایی برای  تنهایی و یافتن هویت گمشده است.

 

*

اینجا تنی نیست تا شکنجه کنی

همین جا مرا بسوزان

حالا کمتر می دانیم

حالا می توانیم همدیگر را بشناسیم

خم می شود  بدنهای به زنجیر کشیده ی ما

برای همه چیز دیر است

با پتوها و آغوش  تو را گرم می کنم

پیشانی ات را با روغن اتو می کنم

این دانشی سیاه است

یکی دیگر، وانهاده

 تو رفتی

هیچ مهلتی برای عقب نشینی نیست

درون سرم می لرزد

باد های مرگ برمی گردند

بازوهایم را باز کن

همه چیز درون خودش غرق می شود

شب جای نور را اشغال کرده است

 به هر جهت  که مرا می رانی

بوی تو ضعیف تر می شود

*

 

 

سنگ بر سنگ بگذار بر این هراس

مکان ها و نام ها

دیر زمانی ست که می لرزم

دیواری از خاک و یخ

 اینجا چیزی  پیدا نمی کنم

دنبال خروجی می گردم

پوستم در دورهاست

دستان مضطرب

براق چون فلز

سایه آمده است تا استراحت کند

نوری نیست تا با آن بجنگد

بخار شده ام من

سرما خودش را به بالا منتقل می کند

من زیادی نفس می کشم

سطح آماده است برای خراشیدن

در تکه پاره های زمان

زخم های من است.

 

 

هلگا  کروک  

Helga Krook

 

در سال 1959 متولد شد. تحصیل کرده دررشته های هنر و ادبیات. همچنین تحصیلات در رشته های زبان آلمانی و سوئدی. او به عنوان مترجم  زبانهای آلمانی و فرانسوی کار می کند. شعرهایی از ریلکه و روزه  آوسلندر را به سوئدی ترجمه کرده. در سال 1997 اولین کتابش را به چاپ رساند.

همچنین در همکاری با آهنگسازان معاصر، شعرهایش را به روی صحنه برده است، کاری که بسیار مورد استقبال عموم واقع شده است.

 

 

یک شب ژوئن بیرون می روم

برگهای درختان به نرمی می درخشند

وقتی لمسشان می کنم

سختند و براق

در دست، به این زودی سیاه شده

از نور تا اشیا

 

*

نمی توانم پرهیز کنم از انعکاس

نامریی بودن تو در خودم

این فاصله مرا حبس کرده است

با حرکاتی آرام

سعی می کنم به تنم برسم

از میان سرزمین ممنوع تو

تازه هنگامی که تو را می بینم

می توانم پایان دهم

به اینکه تصویری از تو باشم

تنها در برابرت بایستم

چون یک دیوار فرسوده

یک تن بخارگرفته

 

 

 

 

کریستینا لوگن     

Kristina Lugn

 

 

 در سال 1948 بدنیا آمد. او به عنوان شاعر، نویسنده و اسطوره ی فرهنگی سوئد معروف خاص و عام است. از سال 1972 که نخستین مجموعه شعرش به نام

« اما اگر نه » را منتشر کرد تاکنون هشت مجموعه شعر به چاپ رسانده. او سالهاست که به عنوان مدیر تئاتر شهر استکهلم و همچنین به عنوان یکی از مطرح ترین نمایشنامه نویسان سوئد مشغول به کار است.

موضوع اصلی ی شعرهایش مرگ، تنهایی و ترس از میانسالی است  و یک روزمرگی تکراری مرسوم  که در عین حال همه تلاش می کنند به آن دست یابند. در شعر کریستینا لوگن همه چیز از طریق فرمول های خشن و طنز گزنده بیان می شود.و این به درک خواننده برای بهتر دیدن جامعه ی سوئد از بیرون کمک می کند.

 

 

 

 همین حالا بیا

 همین حالا یه باره بیا

ماشن حسابو با خودت بیار و پیانو رو

با خودت چسب زخم، ادوکلن

یه بطر آب معدنی یه بطر جین یه بطر ویسکی

یه دونه لیوان مسواک

یه بطر آژاکس، یه بسته بزرگ قرص مسکن

یه دونه گلدون

و یه دونه پیتزا هم بیار

و یه دستگاه تنفس مصنوعی.

می خوام که همین حالا یه باره بیای

و منو محکم بغل کنی

باید چراغ سقفو خاموش کنی

شمعارو روشن کنی

پریز تلفنو بکشی و

دشکای لاستیکی رو باد کنی

تو باس اشکامو خشک کنی و بام حرف بزنی

وقتی آفتاب پشت اپرا پایین می ره

باس بیایی پیش من

با قلبت

و با تفنگ شکاریت

تا من دیگه هیچ وقت خودمو گم نکنم

تو یه اتاق پذیرایی ی دلنشین

تا من دیگه هیچ وقت پشت پنجره اونطوری وانسم

و قاطی نکنم

با یه دونه گل خشکیده تو دسام

تا من دیگه میون متروها اونجور ولو نشم

با یه آواز غمگین رو این لبای خشکیده

تو باس همین الان بیای

باس همین الان یه باره بیای

فقط واسه اینکه دیگه طاقتم طاق شده

واسه اینکه این افکار لعنتی دارن  ِبم فشار میارن

واسه اینکه من یه زن کاملا معمولیم

کاملا سالم و به اندازه ی کافی سنگین

تقریبا خونگی، سربزیر و کمی عصبی

مهربون و دوست داشتنی

با علاقه های عمومی

و یه رگ تنبلانه ی ادبی.

 

 

*

 

روانشناس گفته است

که باید فراموشت کنم

من از دکتر

شش عدد رز قرمز

و از پرستار بخش

یک نامه ی عاشقانه گرفته ام

من سوسیس و سیب زمینی گرفته ام

و یک راهنمای پستی

و ضبط صوت خودم که خوب کار می کند

 

من سه جعبه قرص اعصاب گرفته ام

و یک آپارتمان 44 متری

و شماره تلفن نزدیکترین بنگاه آشنایی

من از چیزی نمی ترسم

من کاملا سالمم با یک استعداد متوسط

من به کارمند امور اجتماعی

که هم زیباست و هم درس خوانده

قول داده ام

که دیگر شبها بیدار ننشینم

و شماره ی شناسائیت را زمزمه نکنم.