روز ِ مرگ ِ او سرد و سیه بود

 کوشیار پارسی

شعر ِ کلیدی از مجموعه ی شعرهای و.ه. اودن، چامه ش در رثای ویلیام باتلر ییتس، شاعر ِ ایرلندی است که در آن به روشنی فریاد برمی آورد "شعر سبب ساز ِ روی دادی نیست".

 

شاعران محبوب ِ ملودی آشنای خاص ِ خودشان را دارند که برای دوستار ِ شعرشان کلید ِ راه یابی به همه ی آثارشان است. شعری هست که خویش کاری  ِ امضا را دارد و با شنیدن اش گوش تیز می کنی و متمرکز می شوی، زیرا تردید نداری که این شعر از شاعر ِ آشنایت است. شعری که حتا اگر نام ِ شاعر را نشنوی، می دانی از کیست. رنگ آمیزی، ترکیب ِ جمله ها و کلمات، لحن و همه چیز مثل ِ اثر آشنای ِ موسیقی برایت آشناست.

گاهی این ملودی ِ آشنا می تواند یک جمله باشد. مثل جمله یا مصرعی از رباعیات ِ خیام که نشان از همه ی اندیشه و آثارش دارد. گاه نیز شعری بلند می تواند امضای ِ شاعر باشد.

گاه نیز مصراع، جمله یا شعر به گونه ی برداشتی سینمایی تاییدی است بر این که شاعر آگاهانه این امضا یا ملودی ِ آشنای ِ خاص ِ خود را انتخاب کرده است. شاید هم فکر کرده: "مردم این را دوستر دارند." شاید هم کسی ازش این را خواسته است. با این همه نتیجه ی کار روشن است. ملودی ِ آشنا آفریده شده است.

این شعرها چیز مشترکی با هم دارند. جزء جداناپذیر از مجموعه ی آثار هستند و کامل. شاعر درگذشته است، اما شعر اعتنایی به حضور ِ زنده ی تن ِ شاعر ندارد.

و.ه. اودن (1973 – 1907) سروده است: مرگ ِ شاعر را از شعرهاش پنهان داشتند. این سطری است از چامه ش "به یاد و.ب. ییتس" که شاعری در رثای شاعر دیگر از کلیشه ی "کارهاش اما زنده اند" می گریزد تا درخشش ِ دیگری به سطر و شعر ِ خود و شاعر ِ درگذشته ببخشد.

این یکی از زیباترین سطرهای شعر اودن است. گرچه این شاعر سطرهای زیبای بسیار ِ دیگری نیز به جای نهاده است. آن چه در خوانش ِ نخست ِ این شعر توجه را جلب می کند همین است که اودن از فرودگاه شروع می کند، در حالی که شعر درباره ی ییتس است، شاعر ِ هوای گرگ و میش ایرلند که اسطوره ی سلتی از دل ِ آن سر برمی آورد.

وقتی از ییتس سخن می گویی که به فرودگاه فکر نمی کنی.

اودن از انتشار نخستین مجموعه ش در 1927 مفاهیمی چون گذرنامه، مامور مخفی، تیر تلگراف، ایستگاه، تلگرام، ماشین، ابزار، سرنوشت روزنامه ها و خبر رادیو را در شعرهاش بسیار آورده است. اودن گاهی از صدای گزارش گر ِ شفاهی ِ سینما در زمان قدیم نیز استفاده کرده است. او زندگی نامه ی شاعرانه ی رمبو، فروید، تولر (Toller) و ییتس را نوشته است. ییتس را استاد ِ خود در سلطه بر هنر و معیاری برای تعهد ِ سیاسی با گرایش به چپ ِ خود می شناخت. اودن بسیار سفر کرده و شاهد آزادی برلین بوده و هیتلر و فاشیسم و دشمنی با هم جنس گرایی را دشمن شخصی ِ خود می دانست و به زمان حضور در جبهه های جنگ اسپانیا و اقامت در چین، اعتقاد داشت که جهان رو به زوال است. پس از بازگشت به انگلستان، و نارضایتی از سیاست انگستان و فرانسه در برخورد با نازیسم تصمیم می گیرد که دعوت به نیویورک را بپذیرد.

در 26 ژانویه 1939همراه با کریستوفر ایشروود (Christopher Isherwood) با خط هلند-امریکا به نیویورک  می رود، با این تصمیم که در امریکا اقامت کند و تصمیم ِ مبهم ِ دیگر که به شعرش جهت ِ تازه ای بدهد. دوتایی اتاقی در هتل جرج واشنگتن در خیابان لکزینگتون اجاره می کنند.

دو روز بعد، در 28 ژانویه، ییتس درمی گذرد. اودن 32 سال دارد. خبر را از رادیو می شنود. کم تر از شش هفته بعد، نخستین نسخه ی "به یاد و.ب. ییتس" در مجله ی لیبرال-چپ جمهوری نو (The New Republiek) انتشار می یابد. اما سال ها به حک و اصلاح آن می پردازد و دست آخر به نسخه ی انتشار یافته در سال 1957 به عنوان نسخه ی نهایی رضایت می دهد. اساس شعر، البته در دست بردن های متفاوت، همانی می ماند که از ابتدا بوده است. شعری که او برای بزرگ ترین شاعر انگلوساکسون نسل ِ پیش سروده است، نشان ِ جدایی او از اروپا را دارد. درست مثل ییتس که با مرگ اش از آن جدا شده است. ییتس ی که با مرگ اش به خاطره تبدیل شده است.

ویلیام باتلر ییتس (1939-1865) چند دهه به فرهنگ ِ سرکش ِ ایرلند صدا بخشیده بود. شعرها و نمایش نامه هاش که به اسطوره های نیمه فراموش ِ سلتی معنای تازه ای بخشید، نقش پایه ای و مهمی در "رنسانس" ایرلند، افزایش آگاهی سیاسی هم وطنان و دست آخر بنای کشور آزاد ایرلند در دهه ی بیست سده ی پیش ایفا کرد. ییتس به چهره ای ملی تبدیل شده بود که در جهان ِ نمادین ِ آفریده ی خودش، بیش و بیش تر به اسطوره ی خود باور داشت. اودن، این صدای رسای ییتس را در آخرین سال های از خودبیگانه گی شنیده بود.

اودن خبر را از رادیو در نیویورک می شنود که استاد به زمان مداوا در شهری در جنوب فرانسه درگذشته است و به دلیل هوای بد در اوج زمستان ِ اروپا که انتقال جسد را غیر ممکن می کرد، به طور موقت در همان جا به گور سپرده خواهد شد. ایرلند بدین گونه دوبار وانهاده می شود. ییتس درگذشته است. ییتس در غربت در گذشته است. در دل ِ زمستان ناپدید شده است. Disappeared in the dead of winter

دیدرس ِ او یخ زده است و پرواز هواپیماها ناممکن. فرودگاه ها وانهاده،  The airports almost deserted. اودن در مصرع دوم از بی زمانی ییتس فاصله می گیرد و از تصویری استفاده می کند که ابتدا غیرقابل درک می نماید. اما اندوه ِ هیچ جایی به اندازه ی فرودگاه ِ وانهاده غم انگیز نیست و اودن اندوه ِ مرگ را با ساکن کردن ِ زمان، اندوه ناک تر کرده است. در سطر سوم، عزای رسمی را با انجماد ِ سپید می سراید: و تندیس های شهر از برف شکل عوض کرده بودند، Snow disfigured the publiek statues .

و درست پس از آن مفاهیمی  سیماب و ابزار را می آورد که در شعر استاد پیر نشانی از آن ها نمی توان یافت، اما متافوری اند برای جهان ِ گرگ و میش ِ ییتس و نیز اندازه گیری درجه ی هوای دردآلوده ی زمستان 1939.

اودن در شعر بلندش، در قالب سوگ واره برای استاد، یادها را چنان زنده می کند که شعرش جنبه های عمیق تری می گیرد. یک نیایش و دو ترانه در شعر پنهان اند. در هر بخشی نیز جاپایی از لحن و استیل استاد و نیز قافیه پردازی هاش دیده می شود. در ضمن اشاره ای هم دارد به جویس و ایرلند دیوانه اش.  ده سال پس از مرگ خود اودن، جان هوستون براساس داستان ایرلند دیوانه(Mad Irland) جویس فیلمی می سازد  به نام مرگ (The Dead).

و بعد این جمله ی: شعر سبب ساز روی دادی نیست که هر شاعری باید سپاس گزار ِ شاعرش باشد. این پاسخ نهایی است به همه ی آنان که از شاعر می پرسند: با شعرت چه چیزی را می خواهی به دست آوری؟

اودن بعدها اعلام کرد که شعر وداع با ییتس، شعر ِ وداع با تعهد ِ سیاسی ِ خودش نیز بوده است. "زیرا شعر سبب ِ روی دادی نمی شود. شاعر که اشیاء را به حرکت وامی دارد، سرنمونِ ِ (archetype) گوبلز است." اين برداشت بي رحمانه معیار ِ انتخاب ِ گزیده ی شعرهاش شد. در سال 1957 دو شعر متعهدانه ی Spain از سال 1937 و 1 September 1939 از همان سال را که سبب شهرت و محبوبیت اش شده بودند، از کارهاش حذف کرد.

"این ها شعرهای صادقانه ای نیستند. در آن ها احساساتی بیان می شود که اعتراف می کنم تجربه ش نکرده ام." با این جمله ها بر نفرت اش از ییتس تاکید گذاشت. "ییتس نمادی شده بود از گرایش ِ من به غیرواقعی بودن، همه چیزی که اکنون به هر قیمتی از شعرم جدا می کنم: احساسات ِ غیرواقعی، سخن پردازی اغراق گون و اصوات ِ توخالی." با نوشتن شعر ِ به یاد ِ و.ب. ییتس بر این نکته آگاه شده بود و بدین گونه با عزیزی وداع گفته بود که صداش او را فراگرفته بود و تبدیل به ادعانامه ی پرشوری از شعر شده بود که تنها نسبت به خود وفادار بود. این شعر، کلید شعرهای اودن و امضای شاعرانه ی اوست.

جسد ییتس در سال 1946 به ایرلند منتقل شد. در اسلیگو(Sligo)، جایی در منتهاالیه شمال غربی که همیشه مه آلود است، دوباره به گور سپرده شد. خود هفت سال پیش از مرگ، در بستر بیماری سفارش کرده بود که جمله های آخر ِ شعری از خودش را بر سنگ گورش حک کنند:

Cast a cold eye

On life, on death

Horseman, pass by!

وقتی اودن بعد ها گور را دید و شعر را خواند، به دور و برش نگاه کرد و زیر لب گفت: "من هم همین را می گویم. تنها اتوموبیل ها را می بینم که می گذرند." بر سنگ یادبود اودن در لندن (Westminster Abbey) پس از مرگ اش در 1973 این جمله حک شده است:

In the prison of his days

Teach the free man how to praise.

این جمله ی شعر وداع با ییتس، ملودی ِ آشنای اودن و ستایش ِ او از شعر است.

 

کوشیار پارسی – 20 ژانویه 2004

    

  

 

حال و هوای خانه گی، جایی گرم و مهربان با فنجانی چای

کوشیار پارسی

                                                                                 نگاهی به: مرگ اگر لبهای تو را داشت

                                                                                                مجموعه شعر، مانا آقایی

                                                                                     انتشارات شروع، بوشهر، 1382

مانا آقایی، شاعر امیدواری است. حتا اگر بگوید:

قبول کرده ام که هر دایره ای تنگ است
و قطر در بهترین حالت می تواند
محیط را به دو قسمت مساوی تقسیم کند                                   
 زمان، 76

به هر شکلی می کوشد تا چیزی از بدویت ِ امید و بخت را سر پا نگه دارد. حس ِ پیشینی دارد از فراموشی و به فراموشی سپرده شدن. با اندیشه به آن، به تَهی ِ تنهایی می رود. به جست و جوی بخت  ِ بی رحم، حتا اگر "تردید" در کار باشد:

"...
گاهی دلم می خواهد باد شوم
زمین را دور بزنم
از مرزها بگذرم
به قلب شب نفوذ کنم
بروم و برنگردم."                                                                         
  تردید / 74

بخت ِ بی رحم و تردید ِ ناگزیری که به گونه ی غیررمانتیک در این دفتر شعر حضور دارد. نه با شکوه و نه استوار از سر اطمینان ِ خاطر؛ که به شکل واره ای از تمرین ِ سر و سامان دادن به اندیشه. تمرین ِ تجربه. بر برگ ِ کاغذ، خود را به دهان ِ شیر می اندازد تا آن چه می خواهد تجربه کند. آن چه به دست می آورد، چیزی است که "می شود، باید بشود، خواهد شد."  

"اگر" در نام ِ مجموعه "مرگ اگر لبهای تو را داشت"، به درک من گوشه ی چشمی دارد به اندیشه ای فلسفی. چیزهای بسیاری اند که زندگی را قابل ِ تحمل به زیستن می کنند، با این حال "اگر" می تواند صدای ناقوس ِ هشدار هم باشد. "امیدوار" که در آغاز آوردم از همین روست. مفهومی که اگر در لابه لای برگ ها و واژگان ِ شاعر بگردی، نمی بینی؛ اما شاعر با گرایش تجربه گرایانه ی شعر-اندیشه، ما را با آن رو به رو می کند. مثل شعرهای "زمان"، "نامه (1)" و "نامه (2)"، "هبوط"، "هزار و یک شب".  

"...

می گویند فاحشه ها سنگ قبر اجاره می کنند
برادر، برادر را برای کوپن سر می بُرد
دیروز مادرت اینجا بود
هنوز سیاه به تن داشت
بقیه هم گاهی می آیند
خوبند اما از آنها هم هیچ کس
حرفی جز ماشین و سرمایه نمی زند
عزیزم دست خطم زشت است
به زیبایی خودت ببخش
نخلی که کاشته ای روز به روز بزرگ تر می شود
اگر توانستی نامه ای بنویس
زنگی بزن
از آسمان ساکت تبعید ابری بفرست
نمی گویم با دو قطره باران می شود
فقط می دانم که همیشه
پشت تمام سفرهای تو خیس بوده است.                                      
  نامه (1) / 24-26

 

دلت می خواهد فضای این شعر را تجربه کنی. بنشینی جایی، با کس یا کسانی، در حال و هوایی خانه گی، جایی گرم و مهربان و کنار فنجانی چای یا قهوه، تنهایی سمج را برانی. گیرم که جمله ی آخر این قول را به تو ندهد. و بعد؟ حال و هوای این شعر، حال و هوای نویسنده ی نامه است و آرزو و تمناش. سادگی ِ کهن سال ِ بیان ِ آن، تکیه به سادگی ی کهن زبان ِ محاوره دارد و هم زمان از آن فاصله می گیرد. تا جایی که می تواند از آن دور می شود. دوگانه گی ِ هم زمان. مثل ِ امید و نومیدی. مرزی می کشد میان واقعیت ِ درد و واقعیت ِ خواسته.
امیدوار که گفتم به این دلیل است؟ رسیدن از محال به ممکن؟ حتا در آرزو و خواسته؟

مانا آقایی در شعرهاش می اندیشد، اما نه از آن دست اندیشه ی فلسفی ِ خشک که گرفتارت کند در پیچ پیچ حرف های تهی و بی تکیه گاه. در اندیشه اش هم خود را به همان سادگی که بیش تر صمیمی است می سپارد. در شعر ِ او بافت ِ پیچیده ی اندیشه حضور ندارد. بیش تر برق و جرقه ی فکری است که به تصویر می آید و خواننده را به عمق ِ بیش تری می برد:

"...

بیهوده سایه به سایه هم می سائیم ما
تا روشن شود مگر زودتر هوا
این ذره نوری که بی اعتنا بر شانه تو پرپر شده
گلی برهنه نیست که به سمت آفتاب قد بکشد
وگرنه دیشب هم لبانم از آرایه شبنم تهی نبود
که تو درخشش الماس و ترانه را
از روی برگ زبانم برنداشتی
گیرم که خالا اشکی هم از تو بلغزد روی گونه ام
و ماه بتابد
من خواب رفته ام
وقتی که با صدای بوسه ای پرده مه کنار می رود              
گمان نکن / 33-34

 

 شاعر این دفتر با بال های غریب ِ چسبانده با موم بر شانه ها، ایکاروس وار، بخت را می جوید و زیبایی ِ هستی را. بخت موفقیت؟ اندک! اما خواست روشن است.  "بیا / بیا فرار کنیم و / چند ساعت دیرتر از ماه به خانه برگردیم". (فرار/43-44) یا: "بیایید با هم / به روزهای اول باران برگردیم / بدویم، چشم ببندیم / همدیگر را از نو صدا کنیم" (قایم باشک/45-46). و:

من از چه راهی به خانه تو می رسم
بی آنکه از کنار این همه سایه خاموش بگذرم؟
بیداری ام را به کدام سمت شب ببرم
تا فرصت کوتاه رویا را حرام نکنم؟

در کدام خواب تو باید
دروازه های اسمان را بگشایم
و مراقب بایستم
تا مرگ نتواند بی خبر از میان ما بگذرد؟ 
                     
  
سفر ِ آشنا / 57-58

 

رویا، نقش کلیدی در شعرهای این دفتر دارد. با برگ زدن و بازخوانی، این نقش کلیدی با جنبه های اندکی روحانی [مذهبی] گشوده تر می شود. با این همه سادگی ِ کلام نمی گذارد تا نقش از آن از زمینه های واقعی فراتر و ژرف تر برود.

اما همین سادگی ِ کلام، گاه نشان از بی اعتنایی شاعر به آهنگ ِ کلام و واژه و در نهایت ِ خود ِ زبان دارد. هیچ اصراری بر سر کاربرد ِ زبان شاعرانه نیست. گریز از کاربرد ِ زبان ِ زمخت هم راه ِ گریز نیست. بی اعتنایی شیطنت آمیز –اگر نگوییم شلخته – در پاره ای شعرها و سطرهای چند شعر، گویی جریمه ای است برای خواننده تا زبان در حال خواندن سکندری بخورد و آن گونه که باید نچرخد:

"قبول کرده ام که گاهی محال می تواند متصور شود
مثلاً همین که ساعت راضی شده مثل زمان قبل از میلاد
عقب عقب پیش برود ..."                                                       زمان / 7

 "بعد یک دفعه به طرز نامید کننده ای سیاه می شوی"                        رنگارنگ / 22

باید دوتا زبان در دهان داشته باشی تا واژه ها را خوب بغلتانی. اما خوب، همین است که بر کاغذ نشسته است. "به طرز ناامید کننده"!

این هاست جنبه های شعر مانا آقایی که شفاف و قابل درک می سراید و با این همه در برخی شعرهاش چیزی دوگانه و رازواره دارد. آن چه که او را می انگیزاند و آن چه که او می خواهد، تا حدی بر خواننده روشن است. اما چه گونه می سراید؟ راز باقی می ماند.

 

 

 

 

 

 

 

چند شعر از آریل دورفمان (Ariel Dorfman)

برگردان: کوشیار پارسی

نویسنده ی آلمانی الاصل متولد شیلی. پس از کودتای شیلی شش سال زندانی بود. از هلند تقاضای پناهندگی کرد. سه سال در این کشور زیست و بعد به امریکا رفت. در اواخر دهه ی نود سده ی بیستم به شیلی بازگشت. اکنون با رمان ها و نمایشنامه ها و شعرها نویسنده ی جهانی شناخته شده ای است.

 

 

رستگاری

 

اطلاعات جمع کنی به اداره ی پلیس بروی سراغ وکیل نظامی در پادگان را بگیری عرض حال امضا کنی پشت درها بایستی و بکوبی با خویشانت صحبت کنی به معشوقه ات تلفن کنی دنبال آدم های بانفوذ بگردی عریضه به دادگاه بنویسی با زندانیان سابق صحبت کنی به شایعات گوش دهی عرض حال تازه ای بنویسی دنبال کار بگردی تو جلسات شرکت کنی با خانواده ی دیگری زندگی کنی بگذاری ازت عکس بگیرند با یک خبرنگار خارجی مصاحبه کنی نامه ی دیگری به صندوق پست بیندازی نصفه شب از صدای ترمز اتوموبیلی جلوی در خانه ات از جا برخیزی نامه ای دریافت کنی که معشوقه ات دارد ازدواج می کند کارنامه ی دبیرستان ات را برداری و دوباره بخوانی از دیوان عالی طلب کمک کنی به بیرون بنگری
و این همه
برای این که بتوانی
تن ات را به خاک بسپاری
تا جایی داشته باشی
یک شنبه روزی
در ماه نوامبر
بتواند بر آن گل بگذارد
یک دسته مینای طلایی
که دوست می داشتی.

 

دختری که دندان های شیری ش افتادند

و او کیست که کنار ِ عمو روبرتو ایستاده است؟
آه طفلکم، او پدر ِ توست
چرا بابا نمی آید؟
زیرا نمی تواند.
مگر بابا مرده است؟
اگر بگویم که زنده است
دروغ گفته ام
و اگر بگویم که مرده است
دروغ گفته ام
پس آن چیزی را می گویم که می توانم:
او نمی آید
زیرا نمی تواند.
دروغ هم نیست.

 

عریضه

ببخشید که این نامه را
برای شما می فرستیم آقا!
چاره ی دیگری نداریم
"خونتا" به ما جواب نمی دهد
روزنامه دروغ می نویسد
دیوان عالی می گوید: خبر ندارد
هیچ اداره ی پلیسی هم جرات ندارد
این عریضه را تحویل بگیرد
با نام فامیل ِ ما.
آقا
شما که همه جا هستید
در "ویا گریمالدی" هم بوده اید؟
می گویند که هیچ کس از "کولونیا دینیداد" برنمی گردد
از زیر زمین "کایه لوندرز"
از زیرشیروانی پادگان.
شاید شما این شانس را داشته اید
اگر درست است
لطفن جواب ما را بدهید
که پسرمان را هم دیده اید؟
جراردو آقا
تعمیدش هم داده بودیم
در یکی از کلیساهای شما آقا
جراردو
فهمیده تر و نازنین تر از
                           چهار فرزند دیگرمان
اگر یادتان نمی آید
می توانیم عکسی از او برایتان بفرستیم
به آدرس یکی از کلیساهای یک شنبه تان
و آخرین نشانه:
آخرین باری که دیدیم اش
نصفه شب بود
شبی که آن ها در را کوبیدند
بلوزی آبی تن اش بود
و یک شلوار جین کهنه
هنوز هم باید تن اش باشد
تو همه را دیده ای آقا
او را هم دیده ای؟

 

___________________________________________________________________

Villa Grimaldi, Colonia Dignidad, Calle Londers نام سه زندان مشهور در شیلی

 

وصیت

 

اگر به تو گفتند
که من زندانی نیستم
باور نکن
روزی
به یاد خواهند آورد
اگر به تو گفتند
که آزادم کرده اند
باور نکن
روزی به یاد خواهند آورد
که دروغ گفته اند
اگر به تو گفتند
که من به حزب خیانت کرده ام
باور نکن
روزی
به یاد خواهند آورد
که من وفادار بودم
اگر به تو گفتند
که من در فرانسه ام
باور نکن
باورشان نکن
اگر به تو گفتند
که کاغذهای جعلی را نشان ات می دهند
باور نکن
باورشان نکن
اگر به تو گفتند
که عکس جسدم را نشان ات می دهند
باور نکن
باورشان نکن
اگر به تو گفتند
که ماه ماه است
باور نکن
اگر به تو گفتند
که صدایم را ضیط کرده اند
که من زیر توبه نامه را امضا کرده ام
که درخت درخت است
باور نکن
باورشان نکن
حرف شان را باور نکن
سوگندشان را باور نکن
وعده شان را باور نکن
باورشان نکن
دست آخر
آن روز خواهد آمد
که بیایند
و از تو بخواهند
که بروی
تا جسد را شناسایی کنی
و تو مرا نمی بینی
صدایی خواهد گفت
ما او را کشته ایم
او زیر شکنجه کشته شد
او مرده است
که من حتمن و مطلقن مرده ام
باور نکن
باورشان نکن
باورشان نکن
باورشان نکن.

 

دو به علاوه دو

همه مان می دانیم
تا آن اتاق
چند قدم است
همه ی هم سلولی ها می دانیم
اگر بیست قدم باشد
پس تو را به دست شویی نمی برند
اگر چهل و پنج قدم باشد
پس امیدی نیست
                    که تو را دوباره ببینیم
اگر بیش از هشتاد قدم باشد
و تو از پله ها
بالا می روی و
                 سکندری می خوری
چشم بسته
آه
اگر بیش تر از هشتاد پله باشد
جایی نیست
جای دیگری نیست
هیچ جای دیگری وجود ندارد
برای تو.

 

شناسایی

چی گفتی؟ یکی دیگه پیدا کردن؟
گفتی تو رودخونه؟ نمی شنوم، امروز صبح؟
باز یکی دیگه غرق شده؟
بلندتر حرف بزن، جرات نکردی؟
نمی شد شناخت اش؟
مادرش هم نمی تونه؟
مادرش که بزرگ اش کرده هم نمی تونه بشناسه؟
پلیس هم همینو گفت؟
زنای دیگه هم نیگاش کردن، نمی شنوم
خوب نیگاش کردن
خوب نیگاش کردن؟
همه ی زنا تو صف بودن، ساکت
عزادار
لب ِ رودخونه
وقتی از آب بیرونش آوردن
هیچی تن اش نیود
مث روز تولدش؟
رییس پلیس چی گفت؟
گفت منو خبر کنین؟
همینو گفتی، هیچکی نشناخت؟
به شون بگو دارم لباس می پوشم
بگو الان می یام
اگه رییس پلیس همون قبلیه س
می دونه که چی پیش می یاد
اسم مو به ش بگو
اسم پسرمو، پدرمو، شوهرمو
زیر کاغذو امضا می کنم
بگو تو راهم
نذار به ش دس بزنن
نذار به ش نزدیک بشن
بگو آروم باشن
دارم می یام
کشته هامو خودم می برم
                               گورستان.

 

مدرک

اگر او مرده بود
من خبردار می شدم
نپرس که چه گونه
من خواهم دانست

مدرکی ندارم
نه مدرکی نه جوابی
نه به نفع
نه علیه
آسمان آبی است
مثل همیشه
این مدرک نیست
ستم ادامه دارد
و آسمان مثل همیشه آبی است
بچه ها آن جا هستند
بازی شان را کرده اند
می خواهند چیزی بنوشند
مثل یک گله اسب وحشی
امشب همین که سر بر بالش بگذارند
خواهند خوابید
اما چه کسی می تواند با مدرک
به شان بگوید
که باباشان نمرده است؟
دیوانه گی پیش می رود
و کودکان می مانند
پرنده ای هست
که با بال های کوچک اش
پرواز می کند
جثه اش دیدنی نیست
فقط بال ها
هر روز باز می گردد
در ساعت همیشه گی
و روی گل می نشیند
درست مثل گذشته ها
روی همان گل
این هم مدرک نیست
همه چیز مثل روزی است که بردندش
انگار اتفاقی نیفتاده
و ما باید انتظار بکشیم
تا از سر ِ کار برگردد
نه نامه ای نه مدرکی

اما اگر مرده بود
من خبردار می شدم
خیلی ساده است
از من نپرس چه گونه
اگر زنده نبودی
من می دانستم
خواهم دانست.

 

 

 

 

 

مردی عریان در برابر آینه  

 

کتاب ترس

جمشید مشکانی

نشر باران، سوئد، 2002

                               

پنجاه شعر در پنجاه صفحه از "کتاب ترس" جمشید مشکانی، به معنای واقعی کلمه دست خواننده را می گیرد و به تو در توهای شعر ِ ناب می کشاند. جوهر ِ قلم ِ شاعر اشک است، اما: شاعر نه زاری می کند و نه زار می زند. سطرهای شعرهاش را با اشک خشک شده می نویسد. شعرهای جمشید مشکانی، واژه های انسانی اند که به زحمت بتوان تصویر روشن و واضحی از آن به دست داد. انگار همه ی زندگی ش به سرودن شعر وابسته است. شعرهای این دفتر را که می خوانی، صدای شاعر به گوش ات می رسد که نوشته است: اگر نسرایم، نیستم.

جمشید مشکانی شاعر ِ ناب است، زیرا در برابر ِ هستی و زبان، مسئولیتی بی واسطه و پیش شرط می طلبد. در شعر او از نسبیت و متوسط بودن نشانی نیست. زیستن، باید است.  

افتاده ام اینجا
که افتادن بدانم چیست؟
من کیست؟

 منم مگر همو نبود که می رفت آویزان از کلاه ِ کبود و خیس نوامبر
و در سینه ش کتابی کوچک می سوخت، با شعلة زرد ویسکی
و از خود ِ مست ِ غایبش می پرسید: راستی، چه می شد نوامبر به فارسی؟
و افتاده حالا
مثل تکه زغالی
پای دیوار خالی

جمشید مشکانی در دو دفتر پیشین، "نامه های برگشت