بایگانی      صفحه اول        شعر      نگاه      کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

حلاوت بهار

در پیشواز بهار ِ در راه

     ویدا فرهودی

 

چگونه می شود زبان، به هر بهانه ای گشود

سپیده را به رسم شب، مگر که می توان سرود؟

من آن همیشه عاشقم، که نقش عشق می کشم

به هر کرشمه ی قلم ، اگر چه ساکت و خمود    

خمودم از مرور ِ غم، دروغ، فتنه و ستم

که ماهرانه شور را، ز نسل تشنه مان ربود

و هرزه بذر کینه را به نای نای سینه ها

فشاند و موریانه وش، ز هَم  درید تار و پود

چگونه گویم از بهار، در این خزان ِ پایدار

که رنگ گل پریده و پرنده در قفس غنود

اگر پیام فروَدین شکفتن است بر زمین

چه رفته بر جوانه ها که رنگشان شده کبود

مگر که تازیانه ای به دست دارد این نسیم

که زخمی اند غنچه ها و خسته اند چنگ و عود

بهار می رسد که باز به این بهانه ی نجیب

به رغم غربت مهیب، بخوانمت به صد درود

کلام مان رها شود ز حبس سرد نیک و بد

" نبایدی" نباشدت به گاه ِ گفتن و شنود

رها به سان ابر ها  که هر کجا روند تا

رسد سلام آسمان به گوش ماهیان ِ رود

بهار می رسد ولی به گسترای فاصله

نشست گـَرد خاطره و خنده از لبان زدود

تو در غبار ماندی و منم رها ولی غریب

سکوت بی قرار تو، به غلظت غمم فزود

ببین در استخوان شعر، رسوخ کرده  زهر ِاو

حلاوت بهار هم، دوای تلخی اش نبود

ببخش اگر کلام را به اشک شور شسته ام

که یاد غنچه بغض را به قلب دفترم گشود

 

 

                                      

                                           اسفند ماه 1383

 

 

بی مقدمه

 

چه بی مقدمه در من شروع ِ تو پیدا ست

و صادقانه بگویم که در دلم غوغا ست

چه دیر دیدمت اما چه زود دل بستم

به لحن شرقی چشمت که این چنین گویا ست

هزار شعر نگفته به گوش من خواندی

و شاعرانه شنیدم که لهجه ات شیداست

رسیده ای ز "ندانم کجا" ی کشور عشق

که ماورای مدار کبود غربت ها ست

چه کودکانه ترا بیقرار می خواهم

اگر چه گفتن ِ خواهش خلاف عادت ما ست

شگفت آوَرَدَ ت این صراحتم اما

نمانده فرصت کتمان و شعر بی پروا ست

و بی مقدمه آن سان که خوب می دانی

ز واژه واژه ی سرخش، نهفته ها پیدا ست

 

سکوت

 

سکوت کردم و در من ترانه جاری بود

ترانه-نه- چه بگویم، که عین ِ زاری بود

 

سکوت حرف مهیبی برای گفتن داشت

که از هراس ِ بیانش به رازداری بود

 

از آن زمان که به یادم می آمد اندوهی

درا ندرون ملولم به بیقراری بود

 

غمی که سرکشی اش تا جنون مرا می برد

و فکر روزنه ای سوی رستگاری بود

 

ولی مدام کسی "تازیانه" می چرخاند

و زخم، تازه به تازه، به پایداری بود

 

کسی به حکم شهامت به مرگ می خندید

و ضربه های جنایت هماره کاری بود

 

و در میانه ی مردم، دریغ یک دو کرور

چه تلخ، دیده ی شان، از نگاه عاری بود

 

و باز یک دو  کروری هراس آورده

یگانه چاره شان اشک و بردباری بود.

                                *   *   *

سکوت کرده ام اما ببین که شعر نجیب

مرامِ سرخ ِ مدامش امیدواری بود

 

و خواند این همه غم را به بازگفتن ِ راز

که واژه تلخ ولی صادقانه آری- بود.