ستاره انصاری

 

1

 

آسوده باش !

باران که آمد خودم بغض می کنم

و چیزی شبیه همین اتفاق ساده

در یک ترانه عجیب ،

                      هی می ترکد در فرصت اشکهام

 

انگار تمام شبِ فردا

شکلی نقره ای کم داشت

که هی کوچه سوت می زد عابر را

 

نه

آسوده باش !

بی باور نبوده ام

چیزی شبیه حرف های عادی

در جدول من

چند حرفَش در نیامده بود

                           که باران آمد.

2:

تردید: 10 و 53  دقیقه

 پلکها به عزای نیامدن و

تنها واژه ای در مسیر نرفتن

در پشت خودم پناه مي گيرم

که سایه ات غریبه ی چراغها نمی شود

خودت آشنای همیشه ی هرگز 

نه!

ترا از شبهای مهتابی نگرفتم که پس بدهم 

همینطور هوای سرد دیماه

 تو از اردیبهشتی

...

 چرا دوشنبه حرف اول هفته را نزد ؟

نمی دانم !

 "Santiagoشاید عطری شبیه "

با دلهره ی سو تفاهم ...تهمت...بی ربط

کجای جوری عجیب را

در چشمان وحشی ام زنده می کند

10و53  دقیقه وعزای نیامدن

هميشه هفت مرحله مي شود خوان

و اکتشاف سوالی با سکوت

7 دقیقه و ترمز نا بهنگام کسی که نمی آید

 و عقربه ای که سمت 11