هفده شعر از حسن عالیزاده

 

ساعت شنی

 

نه!

فنجان ِ نیمه خالی‏ی قهوه‏ست

جا مانده بر لب ِ قرنیز.

 

افتاده روی شیشه عکس تنش گرم

موها هنوز تر.

نه!

بر

    نمی‏گردد.

 

یک لحظه پای پلّه مردّد

گویی کنار می‏کشد از سایه‏اش

با سایه‏اش ازو-

از پلّه می‏رود بالا

پاها: برهنه

و تن: پرنده‏وار

خطّی هلالی

بر گودی‏ی تهیگاه.

 

پایین می‏آید

نادیدنی

آن دیگری به تأّنی

بر دست‏ها کتاب دعا

با عطر زیرخاکی‏ی خاموش

در زیر لاله‏ی گوش

کمرنگ و سرد

یک لک.

 

(برق ِ هنوز نقره‏یی‏ی پولکی

در گنجه‏یی

             که خالی

افتاده سال‏ها)

 

نه!

فنجان قهوه نیست.

شاید

یک ساعت شنی‏ست.

نه!

بر

    نمی‏گردد.

 

 

شهریار کوچک

 

من کاخ کوچکی دارم

بیرون ِ شهر

بالای تپه‏یی.

 

محبوب من تویی

از گوشواره‏هایت

زیباتری.

آن گوشواره‏ها زمرّد ِ اصل

در جعبه‏ی طلایی‏ی خود محفوظ

وقتی که می‏رفتی

گفتی که به یادگار برایم گذاشتی

امّا نه از حواسپرتی.

 

ای کاش کاخ کوچک من بودی

یا گوشواره‏هایت

یا جای کاخ کوچک و آن گوشواره‏ها

با من فقط تو می‏بودی

با گوش‏های گلبهی‏ی کوچکت

گیرم درون گوی بلوری

یا در دل ِ جزیره‏یی از سنگ

خاموش

در آن هزار و یک شب ِ دیگر.

 

 

 

دو زنباره

 

یک هفته مانده بود به مرگش

شاد از قدم زدن ِ شامگاهی‏اش

بود و نسیم آخر اردیبهشت.

"معشوقه‏ها به وقت همه رفته‏اند

در قاب و قوطی و از قلب..."

یک لحظه پای پنجره‏یی روشن

در عکس پرده‏ی توری

گل‏های سایه را بویید.

"در قاب و قوطی و..." خندید

و دست روی قلب گذاشت

"پس زنده‏ای رفیق!"

و بشکنی زد و شلنگی برداشت.

امّا چه لذّتی که نمی‏برد

از حسّ ِ زنده ماندن و گرمای تن

بس بیش و بیشتر از بوسه‏ها و هماغوشی

"در قاب و قوطی"

هربار تا کجا نَفَسش می‏برید

هربار تا کجا پی‏ی آن طوطی

و باز خندید.

*

آنک کتیبه‏ی قبرش

با نقد ِ حال ِ مختصرش

در این خطوط زنده‏ی گویا.

امّا

محبوبه‏اش حواس ندارد

شکّر لب است و شیرین عقل

افتاده است به ناله

بر قبر زنده دلی در بغل.

 

  

پرنده‏ی دریایی

 

هربار پرت می‏شدم از خواب‏های تو

روی ملافه‏های چروک ِ نمور

در آن اتاق کوچک مهمانسرا.

دریای پشت پنجره‏ خاکستری

بود و همان پرنده‏ی دریایی

و آسمان

و راه‏ها

و سال‏ها

و یادگار ِ تو این ساعت ِ شنی‏ی خیس.

 

آنگاه شهرهای سر ِ راه در توقّف ِ کوتاه ما.

 

این بار خواب‏های تو را پرت می‏کنم

با آسمان پشت پنجره‏ی مهمانسرا

و آن ملافه‏های چروک ِ نمور

و راه‏ها

و سال‏ها

و ساعت شنی‏ی خیس

آنجا برهنه صبح هنوز

در بستری که آبی‏ست

اینجا

بیدار می‏شویم

در ساعت سپید.

 

 

 

 

زیبای خفته

 

یک قصّه بود بچّه که بودم

یک اتّفاق کوچک

یک شاهزاده خانم زیبا

سوسوی سوزن و یک قطره خون

یک قصّه بود و نیش همان سوزن

و مثل عکس از حرکت ایستاد

هر چیز مثل عکس

و سال‏ها گذشت و گذشت

تا شاهزاده‏یی گذرش افتاد

آنجا و دید مردم یک شهر

چون عکس و سنگ بی حرکت برجا

"از بس که خوش ادا همگی

عین مجسّمه بازی

لطفاً تکان نخورید!"

هی عکس پشت عکس گرفت و گرفت

تا آخرش رسید

بالای برج و آن اتاقک نخریسی

آنجا که شاهزاده خانم ما خفته بود

عکّاس ما دوباره همان شاهزاده شد

و سخت یکّه خورد که می‏دید

آن قطره خون هنوز تر و تازه بود

"شاید مکیده بود سرانگشتش

از سوز سوزن سوسوزن."

و باز شاهزاده چهره بدل کرد:

"یک قطره خون  تازه و خوشمزّه"

و بعد

بر عکس ِ عکس شد

هر چیز

گویا به حال ِ اوّل ِ خود برگشت:

یک فیلم بی سر و ته ِ پُر جُنب و جوش

خاموش

یک قصّه بود بچّه که بودم.

 

یک قصّه بود بچّه که بودی

بیرون بیا تو ازین عکس

حالا برو پی‏ی بازی!

 

  

 

قبض جسم

 

اول نگاه تو افتاد

بر آن شکسته‏ی بی معنا

و ریخت و پاش ِ آبی‏ی چیزی که در اتاق نفس می‏زد.

"هیس!

اینجا کتابخانه‏ست بازار شام نیست-

این، طفلکی – بقای شما باد- ورپرید

امّا به جای روح همان جسم او گذاشت رفت

از بس سبک، پَر کاه"

دیدیم چَرت و پَرت نمی‏گفت

                              دیدیم

یا جای ما درین جاست یا جای او همین روح

رفتیم، در رفتیم

دیدیم غلغله‏ی شام را

                    پایین

(انگار می‏شنیدیم)

پایین دوباره آبی‏ی سردرها

(کاشی شکسته‏های کتیبه؟)

و بی معنا

اوّل نگاه تو افتاد

بعدش نگاه ما

سرها مماس با لبه‏ی بام‏ها.

 

  

 

یک برگ ِ سبز

 

امّا سه سکّه‏ی زر و یک نقره

آن هم مقابل آیینه.

 

تاب و تبی هنوز بجامانده گیج

از عطر ِ تلخ پرسه‏زنش در اتاق‏ها،

در سرسرا و راهپلّه که روشن

با ماه ِ سرد پشت ِ پنجره‏ی پاگرد.

 

تاخورده از سر ِ دقّت ملافه‏ها

یک شاهزاده خانم کدبانو

مثل سفیدبرفی‏ی و آن قصّه‏ها؟

یک هفته بود آن ِ تو آن ِ تو او

                                تنها

زیباترین زن این سال‏ها.

آن پایکوبی‏ی شبانه و آن صبح برف

زیبایی‏ی غریبه‏ی این اشنای تازه رسیده.

یک هفته بود آن ِ تو آن ِ تو او تنها!

یک هفته خوش گذشت. بَسُت نیست؟

 

امّا سه سکّه‏ی زر و یک نقره

آن هم مقابل آیینه؟

 

رویای سرد پرسه‏زنش در اتاق‏ها

در سرسرا و راهپیّه و پاگرد.

آن حرف ِ آخرش دم ِ در

در نفخه‏ی خوش‏نفسش ناشنفته ماند

آن پچ‏پچ ِ درِِگوشی که گنگ

مثل همیشه

زن‏ها درست وقت خداحافظی...

 

"یک سیب سرخ"؟ تحفه‏ی حریف قَدَر

یا "نازشست"، "خوش گذشت"،"نوبت دیگر"؟

یک هفته بود آن ِ تو یا برعکس؟

آن حرف آخرش دم ِ در...

 

 

او

 

از بوی قهوه بو برد

آن دیگری به خانه‏ی او بوده‏ست.

زن داشت روزنامه ورق می‏زد.

 

آهسته بوی زنبقی که همان روز چیده بود صبح.

(هرچند توی باغچه فوقش اگر دوام می‏آورد

تا ظهر روز بعد بود)

اردیبهشت بود و نوبت این گل.

حالا چه وقت آمدنش بود؟

پرسید بی که پشت سرش را نگاه کند.

روز تولّد او بود.

 

در هر اتاقی

          یک جا

خالی برای مرگ

هست.

  

 

عیش مدام

 

از راه بام آمده بودند

یا از حیاط خلوت.

با کیف و با کلاه و شالگردن و بارانی

بیرون پریده بودند انگار

از توی عکس‏های سیاه و سفید

و حکم جلب تو را روی میز گذاشتند

تاریخ حکم سی و هفت سال پیش.

گفتم گذاشته رفته آشووِیتس

تا استخوان سبک بکند.

گفتند هر دو باهم:

"فرقی نمی‏کند که، شما! جای او

تشریف می‏آورید یک تُک پا آنجا"

پیچیده بود بوی گلاب و گلابی‏ی تُرشیده

در کهنه‏ی جلیقه‏ی آقایان.

"دارید، بازريال سربسرم، می‏گذارید

لابد با این قر و قمیش و سَر و پُز

باید منم دکولته بپوشم

با یک کلاه تور ِ مَکُش مرگ ِ ما

آن هم بدون جلب نظر"

گفتم، و هر سه ریسه رفتیم.

گفتند دوباره باهم:

"فرقی نمی‏کند که، شما! جای او

از راه زیرزمین می‏رویم"

دیگر مرا بغل زده بودند

هی پلّه پشت پلّه بود که می‏رفتند

از بس که با ملاحظه پاورچین

تا آخرش رسیدند پایین ِ پلّه‏ها:

تاریک و سرد و کور و نمور

آنجا مرا گذاشتند زمین

و هر دو دَم گرفتند:

" ما دعوتیم جای شما

هر جا که شد همان جا

برگشتنا تک و تنها

برگشتنا تک و تنها"

بشکن زنان و خنده کنان رفتند

لابد به چشمه‏ی ظلمات

تا استخوان سبک بکنند بچّه‏ها.

 

هربار سهو می‏کنی از خستگی نه پرتحواسی

تو! در شمارش این پلّه‏ها.

 

 

بس!

 

نقش پدر زنش را می‏دید

در سنگ و در شگفت از آن نقش

برگشت و دید از پای تپّه دست تکان می‏دهد

سردش شد و دوید

بر قلوه سمگ‏های سراشیبی‏ی لغزنده می‏سُرید

و تا رسید خیس ِعرق بود

 

یک سنگ بود – می‏گفت- آن بالا

یک سنگ بود و نقش ِ غریبی داشت

آنجا! –ولی غریبه نمی‏زد

 

زن گفت:

یک نقش بود بر همه‏ی سنگ‏ها فقط

شکل و شمایل همه یک جور

انگار هیچگاه

این مردم غیور حضوری نداشتند

حتا به قدر ِ این دو مگس...

 

- "بس!"

 

لرزش گرفته بود به زن گفت: شیشه را

پایین نکش لطفاً!

 

 

دوچرخه‏ی آبی

 

وقتی هوا گرفته و ابری نیست

او می‏رود دوچرخه سواری

از میهمانسرای گل ِ سرخ

تا

خطّ مماس آبی‏ی دریا و آسمان.

 

ما هر سه عاشق او هستیم

امّا

او عاشق دوچرخه‏ست

چیزی درین حوالی

زیباتر از دوچرخه‏ی او نیست.

 

شب‏ها که با دوچرخه‏ی خو خواب رفته‏است

آن شبپره دوباره پشت پنجره‏اش پلک می‏زند

این شاه ِ دل به فال ورق دلخوش است و گرم

من نیز طرح می‏زنم و رنگ

این طرح‏ها ولی همگی ناقصند

زیباتر از دوچرخه‏ی او نیستند

از بس پر از خطوط اضافی

و رنگ‏های درهم ِ بی ضبط و ربط.

 

زیباتر از دوچرخه‏ی او هیچ چیز نیست

وقتی هوا گرفته و ابری نیست

وقتی دوچرخه‏ی او نیست

وقتی که او نیست.

 

آن قوس ِ آبی‏ی قرص

دریا و آسمان و دوچرخه‏ست

این سایه: میهمانسرای گل ِ سرخ.

 

 

 

زلیخا

 

دیگر تو رفته‏ای!

در عکس، عکس ِ ساعت آخر

زیباتری و جوان‏تر

رنگت کمی پریده مهم نیست

نه

   خاطرت جمع.

(یک لحظه از مقابل آیینه

برگشته‏ای به سمت ِ شکلک ِ عکّاس

نام مبارکش عبّاس یحیوی)

از غیظ خانه ماندم

بیزارم از سیاهبازی‏ی تشییع

و زنجه‏موره‏های مضحک ِ بی معنی.

آنجا چه می‏کنی

در خانه‏یی که آینه‏یی نیست؟        

گیرم که شش جهت آیینه آه

زیبایی‏ی جوانی‏ی بی وقت.

نه!

خوابیده است و خیالش تخت

با چهره‏ی جوانی‏ی زیبایش

در قاب آینه محفوظ.

 

حال شاید جوانترک شده باشد

جایی که روح به تشویش است

از تَرک ِ قالب زیبایش

در قاب روزنامه، همین عکس

"از مرگ تا تولّد"

سنگ تمام گذاشته

عکّاس نقد ِ حال نویس

ای مرده شور

از سالدیدگی به جوانی

آرایش ظهور

باران عید و خانه تکانی:

زیبایی موقّت بی رحم.

برگشته‏ای دوباره جوان‏تر

بر صحنه‏یی که آینه‏یی نیست-

تاریکخانه‏ی اشباح –

عکّاس ِ ناکس ِ مقلّد ِ ابتر.

 

 

تنظیم دید

 

اسبی

   سیاه

در نور

 

از بس که بی مزّه‏ست

هم قهوه هم کرشمه‏ی این خانم –

و دست می‏کشی به تن ِ مه

 

این بوی صمغ نیست که پیچیده در هوا

 

نه!

   اسب

          نیست

بازی‏ی نور و سایه‏ست

رؤیای اسب نیز نیست

چیزی شبیه هیچ، تن ِ زن

یا چیز ِ دیگری که گم و گور

 

نه!

   اسب است

در سایه

    سرد

        ترد

            سفید

 

نه!

چیزی شبیه میوه‏ی یک کاج

دقّت که می‏کنید

چیزی شبیه یک چشم

نه!

   اسب

          نیست

 

پیچیده در هوا پی‏ی چیزی شبیه هیچ

نه! بوی صمغ نیست

دقّت که می‏کنید تن ِ اسب

 

گرم

بر عکس ِ مرگ

 

رؤیای روح

کانون ِ نور سیاه.

ناگهان آن ظهر تابستان 65

 

خوشگل

مثل خودش

گیج

امّا به دلبری

می‏گردد از پی‏ی چیزی

گویا نه سَرسَری

پایین پنجره‏ی آن اتاق سفید

یا

پایین پنجره‏ی این اتاق سفید

و وشواره‏هایش

خاموش: روشن.

 

"افتاده‏اند روی هوا

یا توی باغچه یا حمّام

یا راهپلّه یا نه همین جا

مثل گل گیلاس

دقّت که می‏کنید نمی‏بینید!"

 

چیزی ولی به چشم نمی‏آید

جز شیشه‏ها که سبز می‏زنند به تابستان

و سایه‏ها سبز می‏اندازند

پایین پنجره‏ی این اتاق سفید

یا

پایین پنجره‏ی آن اتاق سفید.

 

 

غیاب اولیس

 

آبی‏ی بی ترحّم ِ دریای سخت آرام.

 

بی خود تجاربی به جوانی و جهد جمع شد اینجا

در قلب ِ شوربختی و خِنِس و سالخوارگی

برخاستم

از مرگ-بسترم.

طفلک سگم.

 

آن هم زنی که منتظرم بود سال‏ها-

پی‏بُر شد آمد و شد ِ دلداگان از نفس افتاده

در راهپلّه از پی‏ی آن پ.چ ِ سرد –

پایین سرای او پسرم

بی خارخار ِ خاطره‏یی خواب رفته است

با صورتی که مثل کف دست صاف و صوف.

 

دلمرده بود خانه به همه‏ی ریخت و پاش‏هاش

چون یک غروب خیس خزانی‏ی خاموش

از چشم سگ، همان "سگ نکبت"

در غیبتم.

 

طفلک سگم

آن بادبان ِ پُر نفس ِ بخت.

 

  

 

روزنامه‏ی تبعید 

 

1

 

هوای عصر عوض شد به عطر عهد عتیقش

بلند می‏شدم از روی نیمکت که نشست

همان یهودی‏ی زیبا

که موی احمرش از زیر ِ روسری‏ی حریرش

که آبی‏ی تَنُک ِ پشتْ ابری‏ی پاییز بود

بر شانه می‏شکست.

 

 

2

 

چرا بلند شدم؟ ترس؟ پس چه وسوسه‏ی نفس؟

چه پیرمرد خرفتی، چه بی ادب، چه زُمُخت

عوض مگر نشد از عطر او هوای نفسگیر؟

 

 

3

 

به چشم می‏زدم آن سبز ِ پشتکوهی‏ی تاریک

که جای خالی‏ی او بود

و روزنامه‏ی افتاده پای نیمکت ِ سرد.

خبر فقط خبر روز بود و هیچ.

 

 

4

 

و گاه

که باد می‏وزد از درز ِ روزنه

                                انگار

هوای خانه ورق می‏خورَد

به عطر عهد جدیدش

هنوز.

 

  

 

غزل خداحافظی

 

این روزها

با یاد نامه‏های تو می‏گشتم

می‏گشتم از پی‏ی نشانه‏های تو در شهر

آن نام‏ها و نامه‏ها همه از یاد رفته‏اند

چون چهره‏ات

و مزّه‏ی دهانت

آن نامه‏ها که روی زمین پرّ و پخش بود

با آن حروف نازک و آبی

که پشت و روی نامه را به تمامی

پر کرده بود

آن شب که زور ِ باد و غصه بهم ساختند

کف رفت باد و از نفس افتاده پنجره را کیپ بستم.

افتاده لَخت بر کف لُخت ِ اتاق

غلتیدم از سر عادت

دیدم که تنگ شد نفسم سنگ

بی خش خش ِ خوش آن نامه‏های فاض و فضیحت.

گشتم نه در اتاق که در خاطرم پی‎‏ی یک عکس

از چهره و دهانت

می‏گشتم از پی‏ی آن مزّه‏یی که رفت.

 

رفتم محلّه‏های غریبی که با تو می‏گشتم

در کوچه‏های تنگ ِ پُر از پیچ و خم که ختم به دیوار مدرسه‏یی می‏شد

رفتم به خارچیدن گل‏های زرد

کاشی شکسته‏های کتیبه

آنجا که دست‏های سپیدت...

رفتم زدم دوباره در ِ خانه‏یی که خانه‏ی او بود خالی از حسد و بغض

گفتند مُرده است و زدم زیر گریه های‏های و در شگفت

از آن اتاق کوچک و خالی که باز گریه امانم برید.

 

می‏رفتم از پی‏ی تو و آن چهره‏ها که از نفست رنگ می‏گرفت

می‏گشتم از پی‏ی آن مزّه‏ی دهان

تا آخرش رسیدم از نفس افتاده

پای حروف سنگی‏ی این نامه‏ی وداع،

کوتاه

با خطّ تلخ نسخ، زمخت و سیاه –

شش ماه و پنج روز گذشته‏ست

از قطع ناگهانی‏ی ارسال نامه‏ها.

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه ی اول