يك شعر از مانا آقائى

 

 

زمستان

 

زمستان

معشوق من است

مردى كه حافظه اى سپيد دارد

و گردن بلندش را

با غرور بالا مى گيرد

زير برف ها به قوى زيبائى مى ماند

كه روى درياچهء يخ زده اى مى رقصد

در آغوشش مى كشم

آب مى شود

كم كم

كم كم آب مى شود

و مى ريزد

انگار هيچوقت نبوده

مرد مهاجرى كه قرار بود گرمم كند.