|
بایگانی صفحه اول تازه های شعر کتابخانه پیوندها شعر، علیه فراموشی |
|
شعری از سیما مقدم ...
۱ اوست که می گوید چه زمانی برهنه شوم به زمان که عریان در مردمک ِ چشمانش جای می گیرم می شناسد مرا با دستانش بر پوستم هیروگلیف می نویسد
پرسش هایش، پیکان ِ بی هدف اند ذهنم را می کاوم: پروانه که حقیقت در بال هایش دارد، گم شده است و آن گاه که سکوت را می شکنم، پرواز می کند.
۲ با دستانش مهره های پشتم را نوازش می کند ستون فقرات: ستونی خمیده، شمعی خاموش ستونی خمیده در زیر ِ سری سنگین از اندیشه اندیشه های کهنه. خاموشی.
گروگان ِ تنم می شوم خمیده در برابر ِ او که بر پوستم دست می کشد شعله می سوزانَدَم آتش می گیرم از گریه گریه ای از پشت ِ دنده هام.
۳ انگشتانش استخوان های دنده را لمس می کنند ضربان را تن ِ زشت شده از اثر زخم ها. بر پوستم میله های عمودی ِ زندان است بریده و برآمده می گوید بخوابم و نمی داند چه دردی دارم.
۴ دراز می کشم می خواهد تا در دسترس اش باشم تن سویش می کشانم خش و خش ِ کاغذ. خم می شود قرینه ی من بلند می شوم فسیل درد می کشد.
۵ ستون ِ فقراتم خیزران است نرم و جوان که خم و راست می شود آرام. آرام. نرم. تا رفتن. عادت به لمس. خمیدن. همه ی عمر. با همه ی تن. دل. در مخمل. مخمل ِ نوازش.
۶ می گیرَدَم. مقاومت. همه ی تن مقاومت دارد. در چشم زدنی. آرام و خسته. تا کلاپیسه. تا آن جا که دیگر آخر ِ راه است. تا آن جا که آرام آرام آرام آرام
۷ بازگشت. لباس می پوشم. مخمل ِ سینه. درازکش. ضعیف. آرام می گیرم.
می خواهی که بگیرمت ببینمت صدات مقاومت می کند می گریزم. لق لق لق از نیرویی که پام را از رفتن بازمی دارد می گریزم.
|
|
|