تاريك
روشناي پيش از سيپده دمان پراك،
پشت تجير پنجره، تاريك، ظاهر شد
- خواهان و منتظر-
از شيشه و تجير گذشت
و كنارم دراز كشيد
بانوي رنگپريده.
سه روز در پراك بودم
و هر شب به ديدارم ميآمد.
از بام گنبدگون روبرو برميخاست
- به دودناكي تنديسهاي پل چارلز-
و ساقهاي برهنهاش بوي رودخانه والتاوا را داشت.
در آغوشش آرام ميگرفتم
سر ميگذاشتم روي پستانهاي سردش
و چشمهايم را مي بستم.
فكر ميكردم مرا با خود مي برد.
فقط بازوانش را دور شانهام ميپيچاند
و تا طلوع آفتاب با چشمهاي نقره اي اش نگاهم ميكرد.
چه زيبا بود
بانوي سپيده دمان پراك،
و چه ترسناك.
پراك. سي ام نوامبر 2006
دلتنگي
ها
1
مه،
درختهاي كوتاه، يك قد
چمنزارهاي كنار هم
و عابري
كه به موازاتش
كسي راه نميرود
2
خطي سفيد
و سيماني
بر گرده ديوار
يك سكوت موقر
دو گلابدان خالي
كنار يك مكعب سرد
بازيگر
آن بالا ميميرد