بایگانی      صفحه اول        شعر      نگاه      کتابخانه      پیوندها      شعر، علیه فراموشی      ویژه ی 8 مارس

 

  

 

دايره‌ای از سَنگ

 

پِیتر سوان‌ بورن

برگردان: کوشیار پارسی

 

 

"دايره‌ای از سنگ" مجموعه‌ی ِ‌ِ نُه شعر است درباره‌ی مردی که تازه درگذشته‌است. در شعر‌ِ نخست، مرد هنوز در خانه است و ساکت پشت ِِ ميز نشسته‌است. خيلی زود خانه را ترک می‌کند و به چشم‌اندازی رويايی، در جهان‌ِ ديگر پای می‌گذارد.
"خانه"، "دروازه"، "راه"، "جنگل" و "دشت"، چند عنوان شعرهای جدا از هم هستند. مرد ِ مُرده، در راه نه تنها به چشم‌اندازهای غريب برمی‌خورد، بلکه مناظر‌ِ خيالی و سراب‌گونی را در آب، جنگل‌ِ تاريک و دشت‌ِ خشک می‌بيند. مرد مرده است، اما هم‌زمان به زندگی ادامه می‌دهد و مرگ را به گونه‌ی ِ رويايی بزرگ يا شگفت تجربه می‌کند. در پايانِ مجموعه‌ی ِ شعرها، مرد به نقطه‌ی ‌ِ آغاز برمی‌گردد و خود را در اتاقی می‌بيند، نشسته. همان‌جا که سفرش آغاز شده‌است.
هرشعر، بخشی به نثر دارد. اين بخش‌ها برای دادن ‌ِ آهنگ و لحن‌ ِ ديگری به شعرها آمده است.

 

 

 

۱ خانه 


آفتاب
ِ محتاط
می‌پاشد بر شيشه‌ی چهارگوشه‌ی کم‌رنگ
چون درزهای‌ِ ساييده‌ی‌ِ
کف
ِ کاشی ‌ِ بسيار پاخورده
برمی‌آيند و پنهان می‌شوند
در خط‌های خاکستری
سرب
ِ شيشه‌نگه‌دار
۰

ميزی جلوی‌
ِ پنجره
اشيای چوبين، بطری‌ِ آب و
از پشت اگر بنگری
مردی مُرده.
لباسش نيز
مناسب
ِ موزه است.

فکر به اين که از پس
‌ِ سال‌ها مبارزه‌یِ خودگزيده ناشناس پس رانده شوی نو بود و از بسياری جنبه‌ها غريب. پيری ديگر ارزش
ِ انتظار را نداشت و نيز احترامِ آموخته داشت توانش را از دست می‌داد. آسمان سبز بود، آب ِ سرخ و مردمِ خيابان رفتاری شاد داشتند.

گِردآمده در يک اسم
که تو را به يادِ
برادری‌ِ سخت‌گيرانه می‌انداخت
يا فقرِ انجيل‌باورانه،
جمال‌شناسان ِ پير به پاييز نگاه می‌کردند
بر انگشتان‌ ِ سپيد ِ استخوانی‌شان.
همه‌ی ِ پنداربافی‌شان
درباره‌ی ‌ِ هم‌سازی ‌ِ کامل
به يک ضربه، اکنون و اين‌جا
به نقصانی نامنتظر
از داشتن ِ صدا
نابود شده.





۲ دروازه 



نيم‌دايره‌ای از سنگ، نتراشيده و
رنگ‌شده هم‌چون
باران‌ ِ پُشت ِ قوس‌ها.

بی‌جان و هم
بی‌تحرک
- تصويرش از جهان آشفته
و بيگانه از دنيای خارج -
مرد ِ مُرده به جست‌و‌جوی ‌ِ گوشی شنوا بود
يا دست‌کم توجيهی.
بر ديوارها چند واژه
تنها نشانه‌ای، زندگی‌ِ تند‌گذر
و آشفته در خط‌نوشته‌ای به تعجيل
سپرده شده به جوان‌ترين‌ها
مومنان ‌ِ قشرهای ‌ِ پايين
و ارواح ‌ِ فاسد‌شده.

سر ِ مرد ِ مُرده تاس بود و پر از ماده‌ای تاريک و چنان که می‌گفتند پيچيده. وجدان‌ِ بسياری لازم بود برای روشنايی انداختن بر اين ماده. نه شمع، نه آواز. نفس پس‌رفته، ماهيچه‌ها رنگ‌پريده و به ناگزير بوی معاش و هستی‌ِ سخت.

روغن‌ ِ چراغ می‌پريد
و نخست وزش ِ باد ‌ِ سرد
بيش‌تر آهی از دل
به نرمی از چشم اندازی می‌گفت
با جذابيت و سبکی‌ ِ جوانانه، اما
در زمان ِ خودش
به گذشته پيوسته بود.
ملخ، ماسه‌سنگ و رسيدن‌ِ شب
هوا چون آبِ زير ِ پُل
جذاب و قهوه‌ای
چون پوست ِ سنگ، يکی شده با هم
بی ساروج، به استادی
بی مرمت، در همان بارِ نخست.


۳ راه 

 




در نقش زدن به طرح‌های بی دفاع
ساخته‌ی ‌ِ دستِ پايه‌گذاری غريب
در کتاب‌ها چنان بدگمان
که انگار به زيرِ ضربِ حماقت اکنون
به اشتياق خِرَدِ ظنزآميز را می‌جُست
و با ظرفيتی پرتوان
تا سکوتِ کودکانه
وقت‌گذرانی و بازی‌ ِ ناآزموده‌اش را.

آب، ابرها و فلسفه
همراه با دَه قاعده‌ی‌ ِ دستور زبان
تنها بخت برای نظمی بودند که،
در اندازه‌ای محدود و با آگاهی‌ِ
اندک و نيز آزِ خطر و در ذات
انتظارِ توانايی از او در برابرِ
واژگانِ هوشمند درافتاده به ناسازگاری
يا بن‌بست مکتبی برای
به جريان انداختن ِ چيزی نو.

چنين می‌انديشيد مردِ مُرده در منظرِ راهِ شنی‌ِ پوشيده از خاربوته‌ها. زمان گذشت، تن سرد و در چشمانِ او به کندی و ماتی آستانه‌ای شيشه‌ای ظهور کرد.





۴ جريان




کنارِ آب، سياه و تيره
- ناآشنا با هنرِ
فرود آمدن -
مردِ مُرده راهش را جُست
سکندری که می‌خورَد نگاه می‌کُند و
پرنده‌ای می‌بيند در پرواز هم‌چون
انگشتی با استخوان ِ سياه
به اشاره و گم شدن در
صفی از درختان ِ گره‌دار،
سياه، دور و بلند
در دشتی سوخته از آفتاب.

شهر در پُشتِ سر، صبحِ زود پا به راه گذاشته، به زيرِ سلطه‌ی جُستن ِ سود و فريبِ حساب‌گری. در جوی‌های حاشيه‌ی ِ خيابان‌های ِ سراشيب بازمانده‌ی تن جانوران شناور است در آبِ آغشته به رنگِ نفت و کف. در خانه‌هايی که به سپيدی می‌زنند، با جوهرِ بسيار سکوت جاری است، خواب در نورِ آبی.

پرسه زنان در ميدان ِ بازار
که تصويرهايی از زمان‌های
بی سرعت و آگاهی
اما پر خشونت را به ياد می‌آوُرد
يک باره و در زير
نگاهِ جماعتِ مسافر
به احساسی بزرگ و پرتسلط
از حقارت گرفتار شد.
جانش بيش از
هر چيز ديگری به رفتن نياز داشت
در آن دَم
در راه، پسرِ مغرور
برگزيده‌تر از هر کسِ ديگری.
ساکت به آدم‌ها نگاه می‌کرد
احساسی بزرگ به او نزديک شده بود.


 ۵ جنگل

صفِ درختان به دستِ خورشيد
پرچين بندی شده سياه، آسمان
چسبيده به زمين که ديگر
حاصل‌خيز نيست، بدگمانی و هَم
رفاه با هم و حافظه‌ای بد
گذران را بی‌فايده می‌کردند.

چند دَه بلوطِ سر به زير و
چند اسبَ وحشی باز مانده‌اند
و تنها آنان‌اند
نگه‌دارنده‌ی آيين ِ کهن
ديوانه‌گی ‌ِ پُرتقاضا
و رجحانی بی‌لباس
اما با فريادی بلند
و آتشين.

چراغ‌های سنگی اکنون خشکيده‌اند.

نه بدون ِ خنده، زيرا نخستين بار توانايی بازشناختن ِ اين محيط ِ بی‌حاصل را دارد، مردِ مُرده از بختش سود می‌جويد و به ژرفای چوبِ بی پوست می‌رود. شاهدی زاده شده. مغزی تهی از عشق. توانايی ِ انديشه کردن از هراس ِ گرفته شده از او.

بسيار دور، در گذرِ ساکت
پشتِ ديوارِ بالا بلندِ دورِ شهر
خوراک‌شناسانِ پير.
بيزار و خسته و
بيش از همه آشنا به
تقليد، زندگی شکلِ
ديگرگونه‌ای و يا حتی بدتر
هر شکلی از معنا
بدل شده به زيور.


۶ خاک


با استعدادش در رفتارِ غريب
و در دگرگونی‌هايی که مشکل بيانش می توانست کرد
از سال‌های صامت و ساکتی ديدن ‌ِ
انباشته‌گی ِ خيال،
برای هر رهگذرِ ناآشنايی
طلوع‌ِ ماهِ بی‌ستاره
و زبانِ شادِِ شيفته
که از سردابه‌ها و اطاعت
بر لب جاری می‌شد
سخت بود
نامی بر آن نهادن.

تنها با پوشاندن ‌ِ ديوانه‌گی و آشنايی‌اش در حفظ ِ خير و شر برای مخاطبانی سزاوارتر، مردِ تاس، توانست تا ديرزمانی از حمله باز ايستد تا ديرتر، به زمانی مناسب‌تر. هستی‌ ِ تهمت خورده‌اش صلح‌آميز، دوستان قديمش نا آگاه، با لنگ‌زدن‌هاش مدارا شد.

تا که
دبيرانِ پردرآمد
در تاريکی ظهور کردند
با آخرين وقايع‌نگاری‌های
نوشته شده با دقت
و جوهرهای رنگين.
يکی يکی و
بی صدا تمبرها را باطل کردند.
پسرِ مغرور، مردِ مُرده.

زمين ِ باتلاقی
به هر گامی
شکل ِ ميوه‌ی چلانده می‌گيرد.



۷ تپه


بر تقاطع ‌ِ کلاسيک‌ِ راه‌ها
سه بار نگاه انداخته به
ديدارِ خانوادگی‌ِ پيش‌بينی نشده
ساکت می‌مانَد، مرد ِ مُرده
با دستمالی بر پيشانی
عصايی کنار ِ پاها.

تنها آرزوش
تپه‌هايی از شيشه و ماسه
کُند و کَدِر کنارِ هم آهيخته
دلتنگی شجاعت
به دل‌خواه از يادبردن تا آستانه‌ها
صخره‌ها قهوه‌ای چون پوستِ سنگ
نه واقعی، اما پيش بينی شده
نه لازم، نه بيش تر از دقيقه‌ای
شايد اما در عين حال ممکن
گاهی چون راهِ فرعی
تقاطعِ خيابانی فراموش شده
نيمی جست و جو شده نيمی
شناخته شده، اما بی‌آن‌که انتخاب شده باشد.

در اوج‌ِ بلندی مرد نگاهی به اطراف می‌اندازد، به گونه‌ای غير از پيش‌تر بی آن که حواسش پرت شود از شکل‌های غريب، سانسور يا نستالژی. صبورانه می‌نگرد به اشاره‌ای، نادر و کارامد هم سان و خودانگيخته تپش رگ‌ها در معده يا مغز.

خدايان را آواز خواهد داد
گياهان، حيوانات، بر کفِ دستانش
بزرگ‌ترين مهربانیِ ممکن.
به پشتِ سر نگاه نخواهد کرد
از ترس ِ سنگ شدن و
ديدار ِ بی‌صدايی که نزديک می‌شود.


۸ دشت 


گياهِ بلند و سنگ، طلا
تا زانو، طاقتِ
زيادِ پايداری، سر و صدای
زنجره، خاربوته‌های در حال رشد و
نيز گياهان ِ دارويی.

خشکی در می‌رسد به گاهی که
ماسه پخش شود چرخ‌زنان به اطراف و
ابری پودر سياه بپاشد بر
پرنده‌ای، آفتاب‌پرستی
حساب‌گرانه، بی‌اعتماد
می‌نشيند در تنها حالتِ
بی‌زمانی‌ش.

مزرعه پر از دانه‌های غله، آفتاب سوخته و در نيمه‌ی ‌روزی به رغمِ ارتفاع و باد به سکونی طاقت‌فرسا در افتاده. لشگری از جَوَندگان بی‌شرمانه خود را به نيازهای تاريک سپرده، در خوردن ِ زباله و خوردن ِ يک‌ديگر.

به ابهام، بر راهِ فرعی
که ممنوع نيست، اما فراموش شده
و ديری است که گياه بر آن روييده
مرد به ياد می‌آوَرَد پرسشی را،
پرسش‌ِ اين‌که انسان آيا و
يا که خودِ او توانش را دارد
آرزوهای با ارزش‌ِ جدی را
عوض کند با آن‌چه
خود به گونه‌ی جدی آرزوش را دارد
و يا که بايد مرزهای قلمرو را
درنَوَردد
و يا که اين حقيقت دارد
پاسخ‌ِ شادی ‌ِ تهی ‌ِ
دانستن که بازش نمی‌توان داشت.



۹
     شهر


بادی گرم و يک‌نواخت
می‌سايد بر پوست و می‌گذرد.
بازمانده‌ی راهِ آهن و
ابزارِ عتيقه‌ی حمل و نقل
سرِ زنگ زدن ندارند
چون خورشيدی که
تنها مسيرش را عوض می‌کند.

با عصاش و با احساسِ
بزرگ و آسيب‌ناپذيرِ
تواضع، مرد با خاطرِ آسوده
در ميان ِ گياه راه می‌جويد
سکندری می‌خورد و می‌نگرد
و می‌بيند صفی از
درختان ِ سياهِ گره‌دار، ميان
نيم‌دايره‌ای از سنگ ِ سپيد
چشم را می‌زند و با عشوه‌ای
چون نيمه‌ی ِ ماهِ فرو رفته در زمين.
گذشته از دروازه

سپيد عشوه‌گر است ويرانه، رويای ديرسال، شهرِ وانهاده از هر شکلِ هستی‌ِ خون‌گرم. خانه‌ای در ميدان و جلوی پنجره، پنجره‌یِ آبی‌رنگ، ميزِ چوبی‌ِ مرطوب. بر ميز يک سر، تاس، ساکت، عرق کرده.

پوستِ سرخ‌قهوه‌ای با
چين‌هايی چون دايره به دورِ
چشم‌ها و دهان، نگاه
به گوشه‌ای، خيره به آب
ابرها و نورِ چراغ خواب
که پيش‌تر در کف گم‌می‌شود
و دست نايافتنی
بازی می‌کند با
شيشه‌ی کم‌رنگِ
بسيار ضخيم.