مهناز یوسفی

 

 به حلاوت تحلیل ناشدنی :

                    "حمیدرضا حسینی"

 

 

مرگ فاصله ایست ، که مردن را از یاد برده است

مرگ فاصله ایست ، که جایم را روی صندلی دیگری می گیرد

مرگ فاصله ایست         من قیامتی کوچکم

روزهای بزرگی بر پا کرده ام

 و هر روز         پا برهنه

قدم های زیادی در من محکم می شود.

تو         بی مقدمه زنده بودی

جهان به اندازه ی چشمت        باز

جهان به اندازه ی چشمت       بسته

زنی از پنجره بیرون را می بیند

زنی پنجره را از بیرون می بیند

چسبیده به خودش راه ،

                بر می گردد

                 و با چال ِ روی گونه اش

                     لب به خنده های تو می دهم.

من       بی مقدمه زنده بودم

مرگ در مجاورت هوا ،

و مردی با چتر انتهای خیابان لبخند می زند

مرگ در ابرهای بسیاری ،

و مردی با چتر قدم هایش را محکم بر می دارد

تو      روی صندلی خودت نشسته بودی

وقتی مرگ

در خیابان بعدی "عاشق" بود

از جایی دور می آمد

با فاصله نسبت داشت

و با فاصله زندگی می کرد.

 

*******************************************************************************

 

"شعر دوم:"

 

از اینکه از فرمانم خارج است ساده ترم

نگاه می کنی و هدر می روی

با علامت سری نزدیک

با اشاره ی دستی دور

از اینکه دور می شوی نزدیکترم

گرما دهان به دهان می چرخد

تا چشمهای هیز خیابان

و همسرم... / که زیر ماشین مرد

نگرانم یا هرگز یا زود بمیرم

تاسیان ِ این حضور

با لحنی عامیانه

تن به انگشت های باریکش نمی دهد

نفسهای اول تنگ تر

صندلی بر پشت

تمام جای خالیش را حمل می کنم.