بایگانی      صفحه اول       تازه های شعر    کتابخانه      پیوندها         شعر، علیه فراموشی

 

یاشاراحد صارمی

 

رنگ ها 1

 

 

سايه ام بود كه دست بر شانه ام گذاشته بود

مرا برد خانه ي ...

در را زني كه صورتش دراز و بنفش بود باز كرد

و اتاق از زير پيانو بيرون آمد وسرخ شروع شد

روي ميز خوشه ي انگور    سياه  مي طپيد

زن صندلي شد  من كه با گوش هاي تيز  انگشتان خاموشش آمد

سايه ام كروات سياهم را باز كرد

فرصت نداشتم اسم مادرم را         كه خوشه از ميز افتاد

سايه ام دستم را به دستش داد

دراز كشيدم

و صداي پاي اسب ...

بال‌هايم را كه مي بريد گريه مي كرد

ـ چه سفيد هاي خوشبويي !

 

 

رنگ ها 2

 

گوش به ارواح رنگ ها

سرخ ايستادم

و سرخ كه درون پيراهنم را پر كرد

زني     سياه افتاد به دست هاي بنفش    كه سايه‌ي من نبو ...

و تيغ گونه‌ي ماه را بريد

دست‌هاي خشك   سرد    استخواني  دراز شدند تا پيراهن را ..

افتادم در دست هاي بنفش كه سايه‌ي درخت غار نبو ..

كفش هايم خيس شد كنار فراتي شبيه دجله

از سبز

سرخ مي چكيد

از سفيدي مي ..

و كمي آن طرفتر از منگي ماه

اسبي آرا م همانطور كه پلك مي زد  مي پوسيد !

  

 

رنگ ها 3

 

ماهي كه از گيلاس مي پرد

آبي با دست خنكش دستم را مي گيرد

سفيد    اتاق بالا را با پله ها مي آورد پايين

قهوه‌اي صورتش را پشت اوليسس پنهان مي كند

و جرقه هاي كوتاه انگشتانم ماهي را در گيلاس نمي ..

انگاري سبز پنجره را كمي باز مي كند تا باغ آسمان را بياورد تو

آبي دستم را روي پستانش مي گذارد

سفيد آب مي شود تا ماهي ...

پدرم در قاب عكس با آن خرقه ي صوفيانه اش ياسمن را كنار مي كشد كه ..

انگاري سبز ياسمن را دوباره جلو صورتش مي گذارد و مي گويد : ...

انگاري قهوه اي مادرم را مي آورد اتاق ..

صورتش چه شبيه شير زلال است

انگاري سرخ دامن كشان با يك شاخه ي نسترن

انگاري سياه با ماشين نويش مي نشيند كنار سفيد كه چيزي در باره ي ماهي سفيد بنويسد

دستم از دستهاي مادرم مي ..

انگاري بنفش جيغ مي كشد

انگاري سفيد چشم هايم را مي بندد

انگاري سياه روي پوست ماهي تق تق از راست به چپ مي نويسد !

 

  

 

رنگ ها 4

 

هلم مي دهد اين پيرمرد پستچي  كه فرستاده شوم از ...

 پياده مي شوم از ...

انگار كه اينجا به زبان من  باشد كوچه ها مرا با دف و تار سراغت مي آورند

پروانه كه روي ساعت    بنفش مي نشيند

دل در دل رنگ ها نمي ماند

چه ديدار خوش صدايي !

مرا مي اندازي آن جا روي سفيدي و مي خواني

اصفهان كه سبز مي شود

من آسمان از چشم هاي تو بر ..

بيدار مي شوم !

 

 

رنگ ها 5

 

پيدا

پياده مي شوي از تابوت و يك شنبه را مه فرا مي گيرد

تو را بوي بلدرچين از چين اينجا آورده است

انگور تا تو را مي بيند رنگش شراب مي شود و مي ريزد

ميان من و تو بوسه ها مي خواهند آواز بخوانند

 چقدر پيراهنت گرسنه است

شب روي آتش سرخ مي شود

قدري از روح بلدرچين را مي كني و دگرباره زن مي شوي

دور نزديك مي شود و آرام فلوت مي زند

 چقدر بعد از اين سور يك لحاف و ماه كال شهريور مي چسبد !

مي خندي

پيراهنت راهي باريك و خاكي را ميان خواب باز مي كند

من آرام تابوت را روي آب رها مي كنم

جيرجيرك ها بيدار مي شوند ..

 

 

رنگ ها 6

 

خود ساعتِ پروانه بود كه پريد و دوباره تو بودي كه پاي لختت را از آسمان

روح باد بود كه از پاره  استخواني حبيبي مي خواند

من بودم كه روي برگ‌هاي آب دوباره بيدار مي شدم

خود پروانه بود كه داشت مقابل صورت تو ...

 

رنگ ها 7

 

بيا بيرون از پشت شيشه هاي خالي

زير چتر آبي رنگ با محبوبت حرف بزن

باران ها ي ديوانه امروز سواحيلي مي خوانند

زندگي كوتاه است

زود آن مرد مكزيكي را بگو با بلوط هاي گرمش سر پل بيايد

دختر بچه هاي محل را هم شيرجه بزنند و اردكهاي دريا شوند

شوپن هم از گرامافون بيايد بيرون

پيانوي كافه‌ي علف را مثل گلوي محبوب تو كوك كند

چشم‌هاي عسلي ات را ببند تا اين شهر شبيه مغرب شود

و بدو

بگير آن پرتقالي كه از درخت مي افتد

بگذار هرهر بخندد محبوبت

از اينكه تو با شلوار سفيد افتاده اي و گل آلود شده اي

پرتقال را بينداز طرف آن مسجدي كه سقف ندارد تا فكر بكري به سرت بزند

وقتي كه محبوبت تو را مي بوسد

به شيرين ترين  كلمه‌اي كه مي شود آبش كرد فكر كن

كه حلزون‌ها دور گرامافون را پر كرده اند !

 

  

رنگ ها 8

 

لاك پشت آمده بود

اما با او دير مي رسيدم   به اتاق 47 در هتل سندباد

گفتم  خرگوش دنبال كنم زود مي رسم به آتشي كه در آن  دورترها مي سوزد

وسط راه پايم گير كرد    افتادم در خاموشي  دوربيني كه ...

 

...

حالا هر روز  خرگوش دنبال مي كنم تا زود ...

ديگر خسته شدم !

  

 

رنگ ها 9

 

قرار بود 5 عصر    باران بباراند آن بالا در آ ماينور

قرار بود شهر را  سوار اتوبوس كند و ببرد كنار اسب ها و لختي بي باكِ ...

خوشحال بود كه كفش ‌هاي سفيد من پاهايش را نمي زند

خوشحال بود كه كوچه هاي صدايش را بي ترجمه مي فهميدند

خودش از من خواسته بود كه اينجا كنار پيانو منتظر باشم تا دست    سفيد را بياورد سراغ من

دلش را نشكسته بودم وقتي كه  شكل مرا هم برداشته بود در حين سرفه كردن

دلم شور مي زند            نكند  ...

با مهناز در خيابان شهناز از كنارم مي گذرد شكلي كه دلش در سينه ي من مي طپد

  

رنگ ها 10

 

 

كلاغ با منقار سرخ    زُل آمده بود  كه كمي از تاريكي روي ميز  پنير سفيد 

چقدر اين شب  را فلفل خورانده‌اي  كه هي ابريشم مي ريزد در نگاه مار ..

نارنجي تر    عميقتر

لا مصب چنان داد بزن  كه  خواب از هر سياه چشم  شجره نامه‌ات بيدار...

تا من   به يونان حمله كنم

و ...

 

 

 

(دفتر سونات تبریزی)

 

هومن نامه 1
   

 

چرا من از تو هيچ كليد و رويا و نسيم ندارم هومن ؟

در پي كدام آهوي تابنده و خنده رويي كه سراغت را حتي پرستوهاي امين تارك دنيا هم نمي‌گيرند

هر كه تو را دوباره برايم بزايد

آن كلمه  شفاف را به او خواهم بخشيد
نكند يك دفعه دختران ساعت
  سه ی  شب تهران در گوشت حرف هاي جادويي زده باشند

تو را به كوچه هاي متروك و دور زمان برده باشند

نكند لبهايت را آن لبهاي كبود و از شكل افتاده ، كبود و بي شكل كرده باشد

نكند يك دفعه سرت درخشيده باشد و رفته باشي بالاي آن ديوار ممنوعه و گفته باشي كه آن نگين منم !

نكند جايي طرفهاي شكستگي  سايه ها و تذهيب ها نشسته باشي و همه ي باغ را سوزانده باشي !

نكند كلاه شاپو بر سر گذاشته در جنگ خروس هاي جان بر كف نشسته با سبيل هايت بازي كرده باشي !

كجا رفته اي اي سرو خوشبوي بهارهاي عارف تبريز ؟

مرا سراغ نمي گيري

مرا كه مادرم درون خمره ي شراب زاييد

با من حرف بزن اي بي دين

از كوچه هاي پر از صليب و ابرهاي كج و معوج برگرد

اين جا گندمزاري با بوي نان هاي شيرين در انتظار توست

اگر خواستي بگو برايت قايق و فانوس بياورم

اگر بيايي

هفت روز همين طوري مي توانيم بنشينيم در همديگر به آن هفت روز نگاه كنيم

از همين چند تكه ابر و پنجره و ماشين قراضه ي دم كوچه ، فيلم بسازيم

يك رمان در باره ي كوچه هاي چند بُعدي بنويسيم

تو مي تواني در فضاي سياه چشمانت دختر و صندلي و اسب و ساعت بياوري

من آن نصف ديگر را با گنبد و كلاغ و كليدها به فرجام رسانم

خدا را بيا

تو را به اسم آذربغ و گلهاي اهريمني فرا مي خوانم كه بيايي

اين چند روز بي سيگاري و بي باراني نمي ازرد بي تو

اگر اين درختان لوس آنجلس آنجا نبودند

حرفهاي ديگري هم داشتم

من آهو را ول كردم هومن

تو هم ول كن !

 

 

 

اندوه شاهزاده ۲

شهري بود كه از زبان زني زلال بر خاك چكيد ..
شهري بود در ميان كوه هاي پير
شهري كه چهار دفعه در سال مي رفت به كوچه ي معطر تبريزی‌ها
و گلدان‌هايش را آنجا عارف مي كرد
چهار دفعه در سال مي رفت آرايشگاه و لباس فروشي‌ها
شهري كه دوست داشت تو را از كوچه‌هاي تنگش دوباره به خانه‌ي محبوب برساند
شهري كه در طعم سوپ مرغ و خورشت هويچ دخالت می‌كرد
شهري بود كه جنگ جويانش
هميشه در روح ديوارها و چنارها مخفي بودند
شهري بود شبيه آواز خواني دوره گرد كه مي سوخت و برگ‌هاي درختان را سرخ مي كرد
چه نگاهش آبي بود و رو به راه شيري !
چه دست هايش استخواني و سفيد !
در صدايش آواز تاريك مغي بود كه عشق را مست می‌كرد
شهري در ميان آدم‌هايش ..
اسم مرا هم سالي يكبار
براي كساني كه می‌خواستند طلا شوند
به زبان می‌آورد
خود آن دختر بود آن شهر
كه در كاغذهاي من روي انگورها مي رقصد
اسم آن شهر را در شيشه ي كهنه ي شرابي گم كرده‌ام
نشان به اين نشان
كه ماركو پولو هم در سفرهاي خيالی‌اش آنجا پرنده شد
مرا در آن شهر
كه اسمش را در مغاك كوههاي پيرش
كنار بزهاي سنگي پنهان كرده‌اند
پنهان كنيد
!

 

 

صداها ۸

شكل كوكنارهاي غايب در حيرت گربه !
شكل گربه در رعد و برق ساعت ۳ شب
شكل ديژاوو در كفش‌هاي دختري كه از دست جرثقيل مي افتند
شكل افتادن در ساعت سه شب وقتي كه باران پشت پيانو مي نشيند
شكل گلو در آتش
شكل آتش در ساعت سه شب و پنجول هاي بي رحم
شكل خواب كوروش
شكل ساعت سه شب در توضيح جرعه
شكل غيبت مردي در زير كلاهش
شكل كلاه در ساعت سه شب و جاروهاي جاندار
شكل مرگ با شاخ هاي سرخ و چشم هاي مكرر
شكل چشم ها در ساعت سه شب و خنديدن گربه
شكل من در اين نحو
شكل نحو در ساعت سه شب و رعدهاي دوباره

 

كليدها ۵

يك عمر پرنده پراني و آسمان خواني
يك عمر گردآوري همه‌ي منقارها و چيزي در شكل من ساختن
دوستان من يكي يكي سوار جاروهاشان مي شوند ومي روند
باغ را ديگر هواي اسب شدن در سر نيست
...
نگاه مي كنيد و مي گذريد ؟
اگر مي دانستيد كه حالا همه بيت‌هاي اين كتاب سوسك‌هاي مكررا ست
همينجا زير چشم‌هايِ بي صورت ، يله مي افتاديد و معاشقه مي كرديد!
يك عمر فتح زيج كبوترها

و حالا روح چاه و سياهتابيِ داسِ ماهِ نو !

 

 

ترانه اي براي ابن ا لسلام ۸


فكر مي كند نمي فهمم در صدايش ودكا ريخته
فكر مي كند آن خوابيده ي كبود كه تاريكي ، زمانش را پوشانده است منم
فكر مي كند بالهاي من روي سيمهاي پوسيده ، كلاغ شده اند
فكر مي كند نمي شود توي پرتقالي نشست و دست بر زنخ نهاده پرنده ها را گوش کرد
فكر مي كند ديوانه اي ديگر نانِ يك شنبه اش را اين طوري خوشمزه مي كند
فكر مي كند شاعرها بي خودي سينه سرخ مي شوند
فكر مي كند سقوط كلاغ نمي تواند روييدن مست كوكناري باشد
پرتقال را كه مي کَند فكر مي كند فقط يك شكل نارنجي رنگ را چيده !