سهراب رحیمی

 

 

پیچیده در لایه های تنهایی

بافته  از شب های  شمال و

صبرهای طولانی

 

چون اسبی

 در آیینه

تمام شب می دویدم

و روز

در قاب ها پنهان

 نقش ها را گم می کرد

تا در خطوطی پیدا شوم

که مرا زلال  کند

 

مرا در این آبها بشویید

مرا  لای این کرباسها بپیچید

و تا ابد برایم شعر بخوانید

 

صدایم کنید

تا میان ترانه ها  طنین شوم

تا از خواب بیهوده ی شما

عبور کنم.