|
1
بعد از ظهرهاي داغ
ريحانها قد ميکشند
عطري خاک گرفته
زير ناخنهايم
لازم نيست آب بپاشم
بين ساعت چهار و شش عصر
قرار است رگبار شود
از اشيايي که سخن ميگويند ميترسم
به صد متريشان هم نزديک نميشوم
مثل "خودش ميشود"
"لازم نيست"
"قرار نبوده"
پيش از باران
کشتي ميرسد و مردگان را
به سوي آرامش ميراند
جنگ از ياد ميرود
اشيايي که سخن گفتهاند
بي آنکه در چشمانم نگاه کنند
مرا عجيب ميترسانند.
2
روزها،
نوامبر و خرگوش ها
جنگل را جلو می آورند
تا پشت حیاط
شب
راسوها
پشت خمیده
اول سراغ سطل های آشغال می روند
بعد می کشند جنگل را
با پاهای درازشان
دور،
دورتر
تا صبح زود
یک شب بادی که می وزد
یک روز عصری که می خزد
گاهی هم
(این دیگر به صبح و شب بستگی ندارد)
بوقلمون های وحشی
در محله پیدا می شوند
دسته ای ، خانوادگی
با قل قلی که حتی
گربه هم دهانش باز می ماند.
این شعر قبلا
در سایت صحنه
ها گذاشته شده است
|