دو شعر از ژاله چگنی

 

هر روز

 با خود می گويی : در فرصتی ديگر

 

روزها به تصرف تکرار درآمده اند

و تصميم ها خوراک ترديدند

 ميداني که لحظه های پر نشده

خاطرات ساخته نشده اند

و کلمات نا نوشته

شعرهای از دست رفته

 

شايد زود باشد

که به مصرف خاطره بنشينی

يا  در ذهن بسازی

آن چه را که با او نساخته ای

شايد که بازگردی

شايد که باز گردد

شايد در يکی از همين روزها

وقتی که  فنجان قهوه ای در دست

پشت پنجره  ايستاده ای

صدای گرم گوينده راديو

و يا هيبت مرد بلند بالای که از خيابان می گذرد

ياد او را تازه کند

شايد  به سوی تلفن بروی

 بعد در ميانه راه

مقابل آينه توقف کنی

و از اين که هنوز زيبا هستی شادمانه  آهی  بکشی

و بعد لحظه ای

 به تلفن نگاه کنی

 شانه بالا بيندازی

و با خود بگويی :

...

 

 

2

 

 

 با شعر تازه

چون قايقی آرام

 دورتر می روم

از سروده پيشين